{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 26
چویا مکث کرد و با گیجی بهش نگاه کرد
+ ها؟!
دازای به قیافه اش خندید و بینی اش رو بین انگشت هاش گرفت و کشید
_ وسایل ها آماده ست فردا میریم به آکادمی
چویا لبخندی زد اما سریع لبخندش جاشو به اخم داد
+ از روم برو کنار
_ نمیرم
چویا آهی کشید و گفت
+ هنوز درس عبرت نگرفتی؟
_ کار چند دقیقه ی پیشت اثر زیادی روم نداشت
چویا تچی زیر لب گفت که دازای کنارش دراز کشید و چویا سریع بهش پشت کرد و دازای از این فرصت استفاده کرد و محکم از پشت بغلش کرد
+ عوضی
_ بخواب فردا باید زود بیدار شیم
چویا چشماشو رو هم گذاشت و بعد از مدتی نه چندان طولانی به خواب رفت و دازای در خواب تماشاش می‌کرد
_ باورم نمیشه که با حس جدیدی به اسم عشق اشنا شدم...آه چویا تو چرا انقدر خواستنی هستی
چویا که فقط خودش رو به خواب زده بود سعی کرد واکنشی نشون نده و موفق بود
_ وقتی بهت گفتم عاشقتم...معلومه قبولم نمیکنی...کی قاتلی مثل منو میخواد
چویا کمی از این حرفش ناراحت شد. چویا واسش مهم نبود که این مرد قاتله یا نه اصلا هم بهش فکر نکرده بود فقط...نمی‌خواست بین دو نفر یعنی دازای و لویی قرار بگیره اون دختر لایقشه نه چویا
عطر موهاشو وارد ریه هاش کرد و دست دورش رو تنگ تر
_ حالا که فکر میکنم اگه نباشی منم دلیلی برای زنده موندن ندارم
چویا چشماشو باز کرد و سمتش چرخید که دازای نگاهشو دزدید و حس شرم رو از تو نگاهش میشد تشخیص داد
+ دازای!
دازای جوابی نداد و از رو تخت بلند شد
+ کجا میری
_ میرم تا تو راحت بخوابی
چویا سنگینی ای رو دلش حس کرد ولی باید میزاشت بره این برای هر سه تاشون خوب بود
+ ش...شب بخیر
دازای نفس عمیقی کشید و سمت در رفت و دستشو رو دستگیره گذاشت که صدای چویا متوقفش کرد
+ نرو
دازای لبخند محوی زد و گفت
_ بودن من...تورو اذیت میکنه چویا؟
سمت چویا چرخید و سرش پایین بود که چویا متعجب شد...اولین بار بود اینطوری میدیدش که هیچ شوخی ای درون چهره اش نبود و انگار واقعا جواب سؤالش رو می‌خواست
+ م...معلومه که نه
_ پس چرا قبولم نمیکنی...من انقدر آزار دهنده ام؟
چویا بلند شد و سمتش رفت و سرشو به سینه اش فشرد و بعد حس کرد که لباسش خیس شده...دازای اون...اون داشت گریه میکرد؟؟؟
_ چویا من دوست دارم...خواهش میکنم قبولم کن...من فقط تورو میخوام
با عجز نالید و التماسش کرد و چویا جا خورد و محکم تر تو آغوشش گرفت
+ آروم باش...من هنوز پیشتم
_ اگه...اگه ولم کنی چی...اگه فرار کنی بری! من چیکار کنم چویا کمکم کن
دستشو لای موهاش می‌کشید و نوازشش می‌کرد...تاحالا انقدر آشفته ندیده بودتش
_ عشق شیرینه ولی سخته...درد داره
+ من گفتم تلاش نکن
صورتش رو با دستش گرفت و رو به روی صورت خودش قرار داد
+ یادت رفته تو کی هستی؟ تو دازای اوسامو ای یه آدمی که همه بخاطر جونشون التماست میکنن...بخاطر من خودتو نشکون
_ درخواستم رو...
+ رد میکنم
دازای اشک هاشو پاک کرد و همونجا نشست و به در تکیه داد و یه پاشو جم کرد و اون یکی رو دراز کرد و آرنج دستش رو روی زانوی جمع شده گذاشت و سرشو بالا گرفت
_ باشه...اگه با پای خودت نمیای سمتم کاری میکنم که بخاطر یک ثانیه توجه از طرف من جون بدی
مدش در ثانیه عوض شد و حالا نگاهش نگاه یه قاتل بی رحم بود...خبری از شرم و مظلومیت و حتی اشک هم نبود
چویا با تردید سر جاش رفت و روی تخت دراز کشید و با این فکر که قراره چه اتفاقی بیوفته به خواب رفت...
............................
صبح شده بود و اکوتاگاوا تموم وسایل ها رو آماده کرده بود و سوار ماشین شد و منتظر اون دو نفر بود. وقتی سوار شدن دازای بدون توجه به هیچ چیز سوار شد و چویا یکم به برج مافیا خیره شد و بعد سوار ماشین سیاه رنگ شد و حرکت کردن...از صبح دازای حتی به چویا نگاه هم نکرده بود و حتی صحبت هم نکردن...هر صحبتی که دازای باهاش می‌کرد دستوری و با لحن بدی بود که چویا دوستش نداشت ولی حقش بود...اون باعث شد دازای اوسامو بخاطرش گریه کنه و بعد اون همه با رد کردنش تحقیرش کرد.
" دازای ساما رئیس دستور دادن من محافظ و راننده شما توی این یک سال باشم "
_ خبر چینی هست؟؟
" خیر دازای ساما من دستیار شمام برای همین منو برای خدمت به شما مناسب دونستن "
دازای سری تکون داد و خوبه ای زیر لب گفت و بقیه مسیر در سکوت طی شد.
_______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

ابلیس

ابلیس

❌🖤😒

عشقی در مافیا ( پارت اول )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط