{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 25
چویا نیشخندی زد و گفت
+ کاری نکن که پشیمون شی
_ تو میخوای منو پشیمون کنی؟ عاح چیبی پشیمونم کن
چویا دستشو رو صورت دازای گذاشت و هولش داد
+ تو چرا اینطوری هستی نفله...ا...این چه طرز صحبته
دازای بلند خندید و گفت
_ شرط میبندم خوشت اومد مگه نه؟
+ معلومه که نه
برق یهو خاموش شد و تاریکی اتاق رو فرا گرفت و چویا با جای خالی دازای مواجه شد اما چند ثانیه بعد روی تخت افتاد و جسمی رو روی خودش حس کرد...چشمای قرمز رنگش تو تاریکی می‌درخشید درست مثل یه گرگی که بره اش رو زیر نظر داره
+ چیکار میکنی؟
_ پشیمونم کن.
چویا گونه هاش سرخ شد و یقه اش رو تو مشتش گرفت و گفت
+ خودت خواستی
جاشونو عوض کرد، موهاشو باز کرد و لب هاشو بوسید و زانوش رو بین پاهاش گذاشت و حرکت داد و به چشمای دازای که خمار شده بودن نگاه کرد و دلش ریخت...این نگاه زیادی جذاب بود
دو تا دکمه اول لباسش رو باز کرد و ترقوه هاش رو به نمایش گذاشت و حرارت بدنش رو حس کرد که رفته بالا.
حرکت پاش رو کند کرد که اخم ریزی بین ابرو هاش نشست و بخاطر نیاز لب چویا رو گاز گرفت که چویا چشماشو بهم فشرد ولی عقب نکشید...باید تنبیهش می‌کرد
دستشو وارد موهاش کرد و نوازشش کرد و آروم از لباش دل کند
_ تو خیلی پرستیدنی هستی چیبی
چویا نیشخند زد و چشماشو خمار کرد و ناله شرم اوردی کرد که دازای چشماشو از رو لذت بست
_ میخوای همینجا به ف&اکت بدم؟
چویا سرخ شد ولی اخم کمرنگی رو ابروهاش نشست و فشار شدیدی بهش وارد کرد که آخ دردمندش بلند شد و وقتی حس کرد حجمش دو برابر شده و نگاه تشنه دازای رو روی خودش حس کرد از روش بلند شد و موهاشو بست و دکمه های لباسش رو بست و گفت
+ فردا میبینمت اوسامو
دازای آروم بهش خندید و گفت
_ حتما...کجا میری اینجا اتاق توعه
+ میرم بیرون راحت باش
چشمکی بهش زد که دازای چشماشو رو هم فشرد
_ عوضی!
روی تخت نشست و دستشو وارد موهاش کرد
_ حالا با این درد چیکار کنم.
زبونش رو روی لبش کشید و اوم کشداری کرد و بلند شد و سمت حموم رفت.
...............................
بعد از یه دوش آب سرد بیرون اومد و روی تخت دراز کشید و به اون صحنه دوباره فکر کرد که سریع همون فکر رو پس زد...نمی‌خواست دوباره تحریک شه
چویا وارد اتاق شد و با لبخند گفت
+ در چه حالی
_ میخوای در چه حال باشم؟ اینکه بلاتکلیف ولم کردی ؟ نگرانش نباش درستش کردم...نمیدونستم انقدر منو میخوای
چویا بالشت رو پرت کرد تو صورتش و گفت
+ خفه شو...من مگه دیوونم...بعدشم نگران چیزی نیستم بلاتکلیفی هم...اممم منظورت چیه مگه تحریکت کرد ؟
دازای آهی کشید و رفت پیشش و از پشت محکم بغلش کرد و آروم گفت
_ چیبی فکر کنم موفق شدم
چویا هومی کشید که دازای ادامه داد
_ دارم عقلمو از دست میدم...دیوونم میکنی با کارات
چویا سمتش برگشت و سوالی نگاهش کرد
+ منظورت چیه
_ امشبو باهم بگذرونیم؟
چویا با سرخی ازش فاصله گرفت و گفت
+ د...دستت بهم بخوره جیغ میکشم
دازای لبخند کجی زد و رو تخت دراز کشید
+ شرط میبندم با دخترای زیادی خوابیدی
_ اوم آره یکیش لویی
+ من جزو اونا نیستم فهمیدی...حالام گمشو بیرون میخوام بخوابم
دازای خندید و ناگهانی روش خیمه زد و با صدای گرفته و جذابی گفت
_ معلومه که تو جزوشون نیستی...تو کسی هستی که من دیوونه وار عاشقشم!
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۲)

ابلیس

ابلیس

❌🖤😒

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط