{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 پیام‌های ساعت سه صبح

📖 پیام‌های ساعت سه صبح

پارت دوم: «قرار»

روز بعد، اِما از صبح هیجان داشت.

سه بار لباس عوض کرد.

آخرش سوفی خندید و گفت:

ـ تو داری می‌ری خواستگاری یا کافه؟

اِما با اخم گفت:

ـ خفه شو.

سوفی لبخند زد.

ـ فقط یه چیز...

ـ چی؟

ـ مطمئنی می‌خوای بری؟

اِما چند لحظه ساکت موند.

ـ نه.

ـ پس چرا می‌ری؟

اِما به گوشی‌ش نگاه کرد.

ـ چون دو ساله منتظر جواب یه سؤالم.

ـ چه سؤالی؟

ـ چرا ترکم کرد.


---

ساعت پنج شد.

اِما توی کافه نشسته بود.

پنج و ده دقیقه.

پنج و نیم.

شش.

دِنیل نیومد.

اِما اول فکر کرد شاید دیر کرده.

بعد فکر کرد شاید دوباره ترسیده.

بعد عصبانی شد.

گوشی رو برداشت و نوشت:

«کجایی؟»

پیام دیده نشد.

چند دقیقه بعد دوباره فرستاد:

«دِنیل؟»

هیچ جوابی نیومد.

ساعت شش و بیست دقیقه، گوشی اِما زنگ خورد.

شماره‌ای که روی صفحه افتاده بود، آشنا بود.

لوکاس.

برادر دِنیل.

اِما با عجله جواب داد.

ـ الو؟

صدای لوکاس خیلی آروم بود.

ـ اِما...

ـ دِنیل کجاست؟

چند ثانیه سکوت شد.

ـ باید یه چیزی رو بهت بگم.

اِما از جاش بلند شد.

ـ چی شده؟

لوکاس نفس عمیقی کشید.

ـ دِنیل امروز...

صداش لرزید.

ـ ...بیمارستانه.

اِما حس کرد زمین زیر پاش خالی شد.

ـ چی؟

لوکاس فقط گفت:

ـ بیا اینجا.

و تماس قطع شد.

اِما چند ثانیه همون‌جا ایستاد.

بعد کیفش رو برداشت و با عجله از کافه بیرون رفت.

و برای اولین بار بعد از دو سال، داشت به سمت جایی می‌رفت که شاید بالاخره جواب تمام سؤال‌هاش رو می‌گرفت.

پایان پارت دوم
دیدگاه ها (۰)

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت اول: «بیداری؟»اِما دو سال بود که ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p1صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط