ناخدای عشق
ناخدای عشق
__________________♡ پارت ۸
دازای بعد از این که از لبای چویا سیر شد...از روی چویا بلند شد و روی تخت نشست
_ عجب ... چقدر حال میده با تو
+ خفه شو ...... خفه شو... لبم خیلی میسوزه
با سردی گفت
_خوب بسوزه تو اول باید میزاشتی ببوسمت دلی نزاشتی .. منم با میل خودم بوسیدم چون تنبیهت بود
چویا آروم دلی خشن گفت
+ ازت خیلی بدم میاد
_میدونم
دازای بلند شد و کلید رو از بالا آورد و در رو باز کرد قبل از اینکه بره به چو۰یا گفت
_ چویا
+ مرض چیه
_من تو رو خیلی دوست دارم
+من نه دوست ندارم
_امشب باید بیای تو اتاقم... تو اتاق من بهتر قراره هم دیگه رو بشناسیم
+چی.چیییییییی با داد
_آنقدر منحرف نباش میخام بات حرف بزنم شب جمعه ساعت ۱۲ بعد از شام اوکی ...... اوهه یادم رفت میای شام میخوری فهمیدی
+باشه میام ... میگم دازای
_هم
+هیچی ... هیچی برو
_باشه
رفت از اتاق بیرون و رفت سمت کاراش
+میخاستم بت بگم که منم خیلی دوست دارم بانداژ احمق
*با خنده *
ویو چویا
همین که دازای رفت منم تصمیم گرفتم برم بیرون لباسم رو پوشیدم و خارج شدم همین که آمدم بیرون نوسا آمد روبهروم
/تو چویای ؟؟
+ بله خودمم.. چطور
/ها خوبه
به لباسش نگاه کرد و گفت
/میدونی چرا دازای این لباس رو تنت کرو..
+نه نمیدونم *خودشو به خنگی زد*
/چون اون پادشاه شهره لونتاسه
+واقعا..... همون پا..پا.. دشاهه
*با ترس*
/آره مگه بت نگفت
+ن..نه
/هممم پس به من گفت چون من قراره زنش شم اگه اون جا رفتیم
+ها مبارکه پیشاپیش
/مرسی حالا میتونی برای
+بله با اجازه
همین داشتم راه میرفتم فکر میکردم که همون پادشاه که پدرم رو کشت و بهد از پدرم منم من اعدام رو برام انتخاب کردن و پدرم طبر بر سر که جلوی چشمم سرش از تنش جدا شد و وقتی که ۱۸ سالم شه اونا میان و منو میبرن
+ای خدااا کمک
در اتاق دازای سان رو زدم
_بفرمایید
+سلا....م..م
*با ترس*
_اوه چویا عزیزم بام کار داشتی گلم
+بله
_بیا بشین بگو جانم
+فقط میخواستم بگم که.......... اممم .... دازای سان .........
ادامه دارد
__________________♡ پارت ۸
دازای بعد از این که از لبای چویا سیر شد...از روی چویا بلند شد و روی تخت نشست
_ عجب ... چقدر حال میده با تو
+ خفه شو ...... خفه شو... لبم خیلی میسوزه
با سردی گفت
_خوب بسوزه تو اول باید میزاشتی ببوسمت دلی نزاشتی .. منم با میل خودم بوسیدم چون تنبیهت بود
چویا آروم دلی خشن گفت
+ ازت خیلی بدم میاد
_میدونم
دازای بلند شد و کلید رو از بالا آورد و در رو باز کرد قبل از اینکه بره به چو۰یا گفت
_ چویا
+ مرض چیه
_من تو رو خیلی دوست دارم
+من نه دوست ندارم
_امشب باید بیای تو اتاقم... تو اتاق من بهتر قراره هم دیگه رو بشناسیم
+چی.چیییییییی با داد
_آنقدر منحرف نباش میخام بات حرف بزنم شب جمعه ساعت ۱۲ بعد از شام اوکی ...... اوهه یادم رفت میای شام میخوری فهمیدی
+باشه میام ... میگم دازای
_هم
+هیچی ... هیچی برو
_باشه
رفت از اتاق بیرون و رفت سمت کاراش
+میخاستم بت بگم که منم خیلی دوست دارم بانداژ احمق
*با خنده *
ویو چویا
همین که دازای رفت منم تصمیم گرفتم برم بیرون لباسم رو پوشیدم و خارج شدم همین که آمدم بیرون نوسا آمد روبهروم
/تو چویای ؟؟
+ بله خودمم.. چطور
/ها خوبه
به لباسش نگاه کرد و گفت
/میدونی چرا دازای این لباس رو تنت کرو..
+نه نمیدونم *خودشو به خنگی زد*
/چون اون پادشاه شهره لونتاسه
+واقعا..... همون پا..پا.. دشاهه
*با ترس*
/آره مگه بت نگفت
+ن..نه
/هممم پس به من گفت چون من قراره زنش شم اگه اون جا رفتیم
+ها مبارکه پیشاپیش
/مرسی حالا میتونی برای
+بله با اجازه
همین داشتم راه میرفتم فکر میکردم که همون پادشاه که پدرم رو کشت و بهد از پدرم منم من اعدام رو برام انتخاب کردن و پدرم طبر بر سر که جلوی چشمم سرش از تنش جدا شد و وقتی که ۱۸ سالم شه اونا میان و منو میبرن
+ای خدااا کمک
در اتاق دازای سان رو زدم
_بفرمایید
+سلا....م..م
*با ترس*
_اوه چویا عزیزم بام کار داشتی گلم
+بله
_بیا بشین بگو جانم
+فقط میخواستم بگم که.......... اممم .... دازای سان .........
ادامه دارد
- ۴۷۵
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط