{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زیر نور مهتاب

زیر نور مهتاب

 درکنار بیدی

 عاشقی گفت به معشوق چنین :

 که تو ای یار عزیز....

بی تو هرگز نشود ماند در این تاریکی

نتوان بود و شنود و برای یک دم ...

بی غم و غصه غنود

 نظری کرد بر آن دو مهتاب

و از ین صحنه ی زیبا نظرش را نگرفت ،

حسدی بر دل برد ....

 و پیاپی نگهش را سوی خورشید نمود

 با نگاهی نگران گریه ای از سر دوری سر داد

 روزها کرد گذر ،

 عاشق آن شب مهتابی قبل ،

 روی معشوق ببوسید و بگفت :

 که تو ای یار عزیز....

بی تو هرگز نشود ماند در این تاریکی

 نتوان بودو شنود و برای یک دم ...

بی غم و غصه غنود 

 ماه  این جمله ی تکراری بشنید و ناگاه ....

در کمال حیرت ....

 روی معشوق بدید ،

نگهش خشک شد از پستی آن عاشق دون

 آری او خوب بدید ... که در این شب معشوق .....

 نیست آن کس که شب قبل نظر بر او کرد

 عاشق بوالهوس بی مقدار ...

 با همان لحن قدیم ..

هم چو آن جمله ی تکراری را ......

 می گفت به معشوق جدید

 ماه آن زیبای زمانه .....

بر خودش می لرزید ....

 از دروغ و نیرنگ ...

و وفای کم عشاق زمانه بسیار

 بر خودش می ترسید...
دیدگاه ها (۱)

فریادها مرده اند، سکوت جاریست، تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است...

ای کاش ازاعماق نگاهم سخنانم رامیشنیدید. ای کاش ازسکوتم حرف د...

شب است…و شبِ یک پاییز،آرام و کرخت،بی صدا، از فراز سرم می‌گذر...

دلم عاشق ، چشمم باران ، دهانم پُر از حرف هایی که هیچگاه نگفت...

✋سلام امام زمانم مهدی جان مولای غریبم هر چه قدر زمانه سخت شو...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

رمان تهیونگ و جنی

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

LESSON

از ترس تا اعتمادpart: 3 ...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط