در میان روزهای سرد زمستانیم
در میان روزهای سرد زمستانیم
در میان سرد ترین روزهای سخت تنهاییم
در میان هجوم سیلاب اشک هایم
شبی در میان تاریکی
میان خواب و بیداری
نوری دیدم
روزنه ای از عشق
از امید
روزنه ای از خوابه خوشه بیداری
نه یافته بودمت نه دیده
نه بوییده بودمت نه خفته
تنهامیدانستم دوستت دارم
مانند نخستین روزی که مادرم مرا در آغوش کشید
عشقم پاک بود و پاک
احساسم ازمیان هجوم تنهاییم نبود
تنهاعشق بود
عشقی که شاید نوپا وبسی سرد
مانند روزهای زمستانی
شال گردنی میخاست تا بسوزاند حرارتش دهد
دیدنت درلحظه ی اول
استرس نخستین روز دیدار پای یک گوشه ی دنج
من بودم و دیوار
زانوانی به بغل
می اندیشیدم که چگونه انقدر ساده به دلم راه یافتی
میترسیدم
میلرزیدم
برخود نهیب میزدم
ک مراعاشقی خطاست...
روزها گذشت...لحظه هااز پی هم رفتند
سال تحویلم که بایادت آغازشد
وقتی صدای تبل سال نو درآمد اشکی ازچشمم چکید
به زلالی اب
ب پاکی صداقت
که تنها از سر دلتنگی بود و بس
عشقم
حسم
آنقدر ارزش داشت که نمیخاستم ارزان تقدیمت کنم
هنوز مانده بود تا بیابی من سپیده ام
نه هیچ کس و نه کسانه دیگر...
هفدهمی آمد از زیباترین روزهای زندگیم اعترافی کردم برایت اعترافی تلخ و شیرین
ان شب
اه ان شب نمیدانی نگه داشتن اشکهایم چقدر سخت بود
نمیدانی چقدر بر دلم نهیب زدم تامبادا
مبادا مرا رسوای عشقم کنی
تو مرا منع کردی ازعاشقی
اما گوشهای من نشنید
چشم هایم ندید
عاشقی کردم
دلبستم
وابسته شدم
باهرنگاهت دلم لرزید
باچشمانی خالی از ریا و دروغ به چشمانت زل زدم
کاش مهرم هم در دلت بیفتد
همان شب از برق نگاهت فهمیدم
خدا دعایم را مستجاب کرده است...
روزها از پی هم رفتند
عشق مااوج گرفت
روزهایمان طلایی شدند
اوازه ی عشقمان به اسمان رفت
و روزها سریع از پی هم گذشتند
عشقت برمن ثابت شد
باورت داشتم
توشیفته ی من بودی و من دلبری میکردم برای تک پادشاه ساکن قلبم
در میان سرد ترین روزهای سخت تنهاییم
در میان هجوم سیلاب اشک هایم
شبی در میان تاریکی
میان خواب و بیداری
نوری دیدم
روزنه ای از عشق
از امید
روزنه ای از خوابه خوشه بیداری
نه یافته بودمت نه دیده
نه بوییده بودمت نه خفته
تنهامیدانستم دوستت دارم
مانند نخستین روزی که مادرم مرا در آغوش کشید
عشقم پاک بود و پاک
احساسم ازمیان هجوم تنهاییم نبود
تنهاعشق بود
عشقی که شاید نوپا وبسی سرد
مانند روزهای زمستانی
شال گردنی میخاست تا بسوزاند حرارتش دهد
دیدنت درلحظه ی اول
استرس نخستین روز دیدار پای یک گوشه ی دنج
من بودم و دیوار
زانوانی به بغل
می اندیشیدم که چگونه انقدر ساده به دلم راه یافتی
میترسیدم
میلرزیدم
برخود نهیب میزدم
ک مراعاشقی خطاست...
روزها گذشت...لحظه هااز پی هم رفتند
سال تحویلم که بایادت آغازشد
وقتی صدای تبل سال نو درآمد اشکی ازچشمم چکید
به زلالی اب
ب پاکی صداقت
که تنها از سر دلتنگی بود و بس
عشقم
حسم
آنقدر ارزش داشت که نمیخاستم ارزان تقدیمت کنم
هنوز مانده بود تا بیابی من سپیده ام
نه هیچ کس و نه کسانه دیگر...
هفدهمی آمد از زیباترین روزهای زندگیم اعترافی کردم برایت اعترافی تلخ و شیرین
ان شب
اه ان شب نمیدانی نگه داشتن اشکهایم چقدر سخت بود
نمیدانی چقدر بر دلم نهیب زدم تامبادا
مبادا مرا رسوای عشقم کنی
تو مرا منع کردی ازعاشقی
اما گوشهای من نشنید
چشم هایم ندید
عاشقی کردم
دلبستم
وابسته شدم
باهرنگاهت دلم لرزید
باچشمانی خالی از ریا و دروغ به چشمانت زل زدم
کاش مهرم هم در دلت بیفتد
همان شب از برق نگاهت فهمیدم
خدا دعایم را مستجاب کرده است...
روزها از پی هم رفتند
عشق مااوج گرفت
روزهایمان طلایی شدند
اوازه ی عشقمان به اسمان رفت
و روزها سریع از پی هم گذشتند
عشقت برمن ثابت شد
باورت داشتم
توشیفته ی من بودی و من دلبری میکردم برای تک پادشاه ساکن قلبم
- ۸.۰k
- ۱۳ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط