{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 15

Part 15

همه چشماشون چهار تا شده بود و
حرفی از دهنشون در نمیومد

جونگکوک فقط به آتیش جلوش خیره شده بود
انعکاس آتیش
بالا و پایین شدن آتیش
تو اون چشمای بزرگ قشنگش
نمایان میشد
همه گی ساکت شده بودن
و اون مرده پشت تلفن همش
الو الو میکرد
بعد پنج دقیقه

کوک: فقط برو(صدای آروم ولی خیلی خشن)
یونا:جونگکوک بزا...
کوک:گم شو (آروم)
فقطططط گم شوووو(داد)

دختره رفت
جو سنگین شده بود
حتی خانواده ها هم هیچی نمیگفتن
کسی چیزی نمی‌گفت
و فقط درحال جمع کردن وسایل ها بودن تا برن بخوابن
داشتن میرفتم تو چادر خودم
که لونا و جوهی جلومو گرفتن

گوهی: جای شما اونجاست (با دست اشاره کرد )

جونگکوک کنار چادرش وایساده بود و با نیشخندی نگا میکرد
لباس داخل دستاشون بود
به لباس نگاه میکردم
فکر میکردم زندگیم داخل سیاهی عظیمی فرو رفته
لباسو تن کردم
تردید داشتم....
...سرمو انداختم پایین
و وارد شدم....
بعد من وارد شد
دست به سینه نشسته بودم و به دیواره چادر تیکه داده بودم
سرمو پایین انداخته بودم
نمی‌خواستم داخل چشماش نگاه کنم

کوک: نمی‌خوای بخوابی؟
ات: نه من همینجا راحتم
کوک: به درک

خوابید و منم همونطوری خوابم برد

پرش زمانی به ساعت چهار صبح..............

شرط پارت بعد
لایک ⁵⁰
کامنت ⁴⁵
دیدگاه ها (۱۳)

Part 1¹³ات ویوواقعا دلم نمی‌خواست همچین کاری انگار داخل زندا...

Part ¹²ات:من ....من گزینه ی ...(سرفه های خونی)همه هجوم بردن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط