{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 1¹³

Part 1¹³

ات ویو
واقعا دلم نمی‌خواست همچین کاری
انگار داخل زندان افتادم
حبس ابد........
انگار گلومو گرفته بودن
حس میکردم
اکسیژنی وارد ریه هام نمیشه
رفتیم نشستیم دوباره رو صندلی
داغ کرده بودم
ازم حرارت می‌بارید
قرمز شده بودم
خجالت-ترس-نفرت-عشق-درد
تمام احساسات باهم قاطی شده بودن
حتی حروفی از دهانم بیرون نمیومد
بازی ادامه دادن
نوبت اون چلغوزه یعنی دوست دختر کوک شد

کوک کارتو براش خوند
به آخرین شماره گوشیت زنگ بزن بزاز رو بلندگو و بهش بگو «میخواستم یک حقیقتی رو بهت بگم»
دوست دختر جونگکوک چشماش چهار تا شد
تردید داشت
انگار میترسید
با تردید گوشیشو برداشت و زنگ زد

یک بوق....
دو بوق....

.......: سلام عشقم جونم کاری داشتی مگه نگفتی میری پیش اون جونگکوک‌ عوضی.....

شرط پارت بعد
لایک ⁴⁰
کامنت ⁴⁰
دیدگاه ها (۱۰۶)

Part ¹⁴ همه چشماشون چهار تا شده بود و حرفی از دهنشون در نمیو...

Part¹⁵پرش زمانی به ساعت چهار صبح ...............کوک ویو از خ...

Part ¹²ات:من ....من گزینه ی ...(سرفه های خونی)همه هجوم بردن ...

Part ¹¹ات ویومحکم دستمو گرفته بود دقیقا همون جایی که زخم شده...

پارت32 قمار یا زندگی

#برادر ناتنی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط