{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کم کم غروب واقعه از راه می رسید

کم کم غروب واقعه از راه می رسید
یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید



این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینه ی او شعله می کشید



راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده می برید



مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید



آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه می آفرید
دیدگاه ها (۱)

ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده امآخر شده ماه حسین من م...

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟یک قیامت گریه در راه است...

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد...بغضی میان سینه من جا گرف...

زینب زینب زینب کنز حیا زینب کان وفا زینبزینب زینب زینب درد آ...

امیدوارم خوشتون بیاد لطفا حمایت کنین. من تلاشم رو نمیکنم 😇✨...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط