Forced to be by your side
Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
part:7
نویسنده:جونگکوک راه افتاد سمت بیمارستان
وقتی وارد بیمارستان شدم جنا هنوز از اتاق عمل بیرون نیومده بود
جونگکوک دستش رو سرش بود و تو همش تو بیمارستان اینور اونور میرفت
همش به خودش لعنت میفرستاد(کوکی تو چرا اینجور میکنی)
یهو در باز شد و جنا بیهوش رو تخت بود و پرستارا اونو بردن تو یه اتاق و جونگکوک سریع دوید دنبالشون ولی پرستارا اجازه ندادن وارد اتاق بشه و از پشت شیشه به ابجیش که بیهوش خوابیده بود نگاه میکرد و گریه میکرد
واقعا تعجب اور بود جونگکوک یکی از بزرگتری مافیا های اسیا برای ابجیش گریه میکرد
جونگکوک تمام شب پشت در شیشه ای استاده بود و ابجیش نگا میکرد
ویو جینا:
صبح با درد وحشتناک سی.نه هام بیدار شدم
تمام بدن کبود و خونی بود لباسام همش پاره بود و تو یک اتاق تاریک و سرد بودم
بدنم انقدر درد میکرد که یکم دستم تکمون میدادم تمامش درد میکرد
آجوما رو صدا زدم تا بیاد کمکم ولی انگار در قفل بود
همونجا نشستم و گریه کردم که یدفعه بادیگارد جونگکوک اومد در باز کرد و گرفت از بازوم و منو برد تو آشپزخونه و گفت ناهار درست کن ارباب میخواد بیاد خونه و اینجا رو هم تمیز کن
اون بادیگاره با اینکع میدونستم من نمیتونم بازم بهم دستور میداد چاره ای نداشتم جز اینکه بلند شم کارای عمارت انجام بدم آخه آجوما نبود
رفتم لباسام عوض کردم و لباس کارم پوشیدم شروع کردم به شستن ظرفا وقتی آب میخورد به دستم جیغم در میومد خلاصه به هر زحمتی که شده بود ناهار درست کردم و عمارت تمیز کردم و خیلی خسته بودم و رو کاناپه خوابم برد
چند ساعت بعد ...
_هعییی دختره هرزه پاشو برام ناهار بیار (بالگد)
+(از خواب میپره) بله ارباب
جینا : جونگکوک رفت تو اتاقش و منم رفتم میز چیدم بعد داشتم غذا رو میکشیدم که جونگکوک اومد نشست و شروع کرد به خوردن غذاش و بهم گفت
_خیلی آدم ظالمی هستی که این بلا رو سر آبجیم آوردی اگر آبجیم حالش خوب نشود و بهوش نیومد یه بلای سرت میارم مرغای آسمون به حالت گریه کنن
+بازم ببخشید ارباب من اصلا از قصد این کار نکردم (سرش پایینه)
_خفه
+(گریش میگیره)
_به دکتر شخصیم گفتم بیاد زخمات پانسمان کنه فعک نکن که دلم برات سوخته فقط میخوام برام کلی کار انجام بدی
حالا هم صفره رو هم جمع کن
+چشم ارباب
_و اینکه دیگه نمیخوام دور جنا ببینمت
نویسنده: جونگکوک رفت تو اتاقش لباسش پوشید و رفت سمت بیمارستان یه سر به جنا زد و رفت سمت شرکت
ادامه دارد.....
ببخشید دیر گذاشتم قول دادم دیشب بزارم ولی خوابم برد
پارت ۸ رو هم دارم مینویسم و آپلود میکنم
چطور بود؟
💋❤️
به اجبار کنار تو
part:7
نویسنده:جونگکوک راه افتاد سمت بیمارستان
وقتی وارد بیمارستان شدم جنا هنوز از اتاق عمل بیرون نیومده بود
جونگکوک دستش رو سرش بود و تو همش تو بیمارستان اینور اونور میرفت
همش به خودش لعنت میفرستاد(کوکی تو چرا اینجور میکنی)
یهو در باز شد و جنا بیهوش رو تخت بود و پرستارا اونو بردن تو یه اتاق و جونگکوک سریع دوید دنبالشون ولی پرستارا اجازه ندادن وارد اتاق بشه و از پشت شیشه به ابجیش که بیهوش خوابیده بود نگاه میکرد و گریه میکرد
واقعا تعجب اور بود جونگکوک یکی از بزرگتری مافیا های اسیا برای ابجیش گریه میکرد
جونگکوک تمام شب پشت در شیشه ای استاده بود و ابجیش نگا میکرد
ویو جینا:
صبح با درد وحشتناک سی.نه هام بیدار شدم
تمام بدن کبود و خونی بود لباسام همش پاره بود و تو یک اتاق تاریک و سرد بودم
بدنم انقدر درد میکرد که یکم دستم تکمون میدادم تمامش درد میکرد
آجوما رو صدا زدم تا بیاد کمکم ولی انگار در قفل بود
همونجا نشستم و گریه کردم که یدفعه بادیگارد جونگکوک اومد در باز کرد و گرفت از بازوم و منو برد تو آشپزخونه و گفت ناهار درست کن ارباب میخواد بیاد خونه و اینجا رو هم تمیز کن
اون بادیگاره با اینکع میدونستم من نمیتونم بازم بهم دستور میداد چاره ای نداشتم جز اینکه بلند شم کارای عمارت انجام بدم آخه آجوما نبود
رفتم لباسام عوض کردم و لباس کارم پوشیدم شروع کردم به شستن ظرفا وقتی آب میخورد به دستم جیغم در میومد خلاصه به هر زحمتی که شده بود ناهار درست کردم و عمارت تمیز کردم و خیلی خسته بودم و رو کاناپه خوابم برد
چند ساعت بعد ...
_هعییی دختره هرزه پاشو برام ناهار بیار (بالگد)
+(از خواب میپره) بله ارباب
جینا : جونگکوک رفت تو اتاقش و منم رفتم میز چیدم بعد داشتم غذا رو میکشیدم که جونگکوک اومد نشست و شروع کرد به خوردن غذاش و بهم گفت
_خیلی آدم ظالمی هستی که این بلا رو سر آبجیم آوردی اگر آبجیم حالش خوب نشود و بهوش نیومد یه بلای سرت میارم مرغای آسمون به حالت گریه کنن
+بازم ببخشید ارباب من اصلا از قصد این کار نکردم (سرش پایینه)
_خفه
+(گریش میگیره)
_به دکتر شخصیم گفتم بیاد زخمات پانسمان کنه فعک نکن که دلم برات سوخته فقط میخوام برام کلی کار انجام بدی
حالا هم صفره رو هم جمع کن
+چشم ارباب
_و اینکه دیگه نمیخوام دور جنا ببینمت
نویسنده: جونگکوک رفت تو اتاقش لباسش پوشید و رفت سمت بیمارستان یه سر به جنا زد و رفت سمت شرکت
ادامه دارد.....
ببخشید دیر گذاشتم قول دادم دیشب بزارم ولی خوابم برد
پارت ۸ رو هم دارم مینویسم و آپلود میکنم
چطور بود؟
💋❤️
- ۲.۷k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط