دختر قلدر، با خشم و حسادت، موهای سوآ رو کشید.
دختر قلدر، با خشم و حسادت، موهای سوآ رو کشید.
سوآ تلاش کرد خودشو کنار بکشه، ولی بدنش ضعیفتر از اون بود که بتونه مقاومت کنه.
یه ضربه به بازوش خورد. بعد یه لگد به پاش.
کیفش رو از زمین برداشت، خالی کرد و تمام کتابهاشو پخش کرد روی کاشیهای خیس.
دختر با صدایی پر از تمسخر گفت:
«نابغهی عینکی... ببین، حتی نفس کشیدنتم اضافیه. نمرهها به چه دردت میخورن وقتی مثل یه موش میلرزی؟»
صدای خندهٔ دو تا دختر دیگه از کنار در شنیده میشد.
سوآ هیچی نگفت.
نه التماس کرد، نه گریه. فقط نشسته بود کف زمین، با لبهایی که لرزش داشتن و نگاه گمشدهای که چیزی نمیدید… چون عینکش گوشهای افتاده و شکسته بود.
یه سیلی زد توی صورتش. بعد پاشو محکم به کتاب سوآ کوبید.
دختر گفت:
«یاد بگیر جایی که بهت تعلق نداره، عرض اندام نکنی.»
و با این حرف، با خنده از سرویس خارج شد. در بسته شد.
سکوت برگشت. سنگینتر از قبل.
زنگ آخر خورد.
همه از کلاسها بیرون ریختن. مدرسه پر شد از صدای خنده، حرف، قدمهای تند.
ولی هیچکس نپرسید سوآ کجاست.
هیچکس ندید که یه نفر هنوز تو سرویس نشسته. روی زمین. ساکت. با صورت کبود و دستهایی که دور خودش حلقه شده بودن.
نیم ساعت گذشت.
سوآ بلند شد. کتابهاشو جمع کرد. با دستمال کاغذی، لکههای خون روی بینیشو پاک کرد.
با دوتا انگشت، عینکش رو از زمین برداشت—قابش شکسته بود. یکی از شیشهها ترک خورده بود.
آروم از سرویس بیرون اومد. مدرسه تقریباً خالی بود.
پلهها رو پایین رفت. حیاط ساکت بود. در مدرسه نیمهباز.
همینطور که بیرون میرفت، انگار سایهاش بلندتر از خودش پشت سرش کشیده میشد.
و وقتی از در مدرسه رد شد، آخرین نفر بود.
سوآ تلاش کرد خودشو کنار بکشه، ولی بدنش ضعیفتر از اون بود که بتونه مقاومت کنه.
یه ضربه به بازوش خورد. بعد یه لگد به پاش.
کیفش رو از زمین برداشت، خالی کرد و تمام کتابهاشو پخش کرد روی کاشیهای خیس.
دختر با صدایی پر از تمسخر گفت:
«نابغهی عینکی... ببین، حتی نفس کشیدنتم اضافیه. نمرهها به چه دردت میخورن وقتی مثل یه موش میلرزی؟»
صدای خندهٔ دو تا دختر دیگه از کنار در شنیده میشد.
سوآ هیچی نگفت.
نه التماس کرد، نه گریه. فقط نشسته بود کف زمین، با لبهایی که لرزش داشتن و نگاه گمشدهای که چیزی نمیدید… چون عینکش گوشهای افتاده و شکسته بود.
یه سیلی زد توی صورتش. بعد پاشو محکم به کتاب سوآ کوبید.
دختر گفت:
«یاد بگیر جایی که بهت تعلق نداره، عرض اندام نکنی.»
و با این حرف، با خنده از سرویس خارج شد. در بسته شد.
سکوت برگشت. سنگینتر از قبل.
زنگ آخر خورد.
همه از کلاسها بیرون ریختن. مدرسه پر شد از صدای خنده، حرف، قدمهای تند.
ولی هیچکس نپرسید سوآ کجاست.
هیچکس ندید که یه نفر هنوز تو سرویس نشسته. روی زمین. ساکت. با صورت کبود و دستهایی که دور خودش حلقه شده بودن.
نیم ساعت گذشت.
سوآ بلند شد. کتابهاشو جمع کرد. با دستمال کاغذی، لکههای خون روی بینیشو پاک کرد.
با دوتا انگشت، عینکش رو از زمین برداشت—قابش شکسته بود. یکی از شیشهها ترک خورده بود.
آروم از سرویس بیرون اومد. مدرسه تقریباً خالی بود.
پلهها رو پایین رفت. حیاط ساکت بود. در مدرسه نیمهباز.
همینطور که بیرون میرفت، انگار سایهاش بلندتر از خودش پشت سرش کشیده میشد.
و وقتی از در مدرسه رد شد، آخرین نفر بود.
- ۱۸.۷k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط