my dad
نویسنده:@moonand
فصل۲
part:21فکر کنم درسته
ویو نویسنده:
تقریبا ساعت نه شب بود و بعد از کلی کثافت کاری و مسخره بازی غذای خوشمزه شون آماده شده بود....فلیکس با دقت زیادی میز رو چیده بود و الان داشت شمع های بلندشون رو روشن میکرد....کمی بعد هیون جین با بشقاب های غذا اومد و اونا رو روی محل مورد نظر قرار داد.....دوتاشون امروز خیلی بهشون خوش گذشته بود...وقتی که دوتاشون مشغول خوردن شدن افکار هاشون کاملا متفاوت بود.....حال هیون جین با پیامی که سرقتی ساعت شش دریافت کرده بود بد بود و ذهنش به شدت درگیر بود...از این طرف فلیکس خاطرات امروز صبح رو مرور میکرد و توی دلش ذوق میکرد...
ف:هیون؟؟.....خوبی؟
ه:چ..چی؟؟...آها اره خوبم
ف:به چی آنقدر عمیق فکر میکردی؟؟
ه:فرشته....باید یه چیزی بگم
ف:اوهوم....بگو راحت باش
ه:خانواده ام این هفته قراره بیان
ف:این که خیلی خوبه....چرا مضطربی؟؟
ه:نه لیکس...این خوب نیست
لیکس کمی جا خورد و چیزی توی دلش ریخت
ف:چ..چرا خوب نیست؟؟
ه:خانواده من اونطوری که فکر میکنی نیستن....اونا میدونن که تو رو به فرزند خواندگی قبول کردم.....ولی اگه بفهمند توی رابطه ایم....بد میشه
ف:اوه....خ...خب....چیکار کنیم؟؟
ه:منم نمیدونم.....یه فکری میکنم....نگران نباش
ف:باش...
ویو هیونجین:
دلشوره بدی توی وجودم بود...اگه میفهمیدن چی میشد؟؟
من که میتونم جلوشون وایسم....وایی....نکنه بلایی سره فلیکسم بیارن؟؟نه نه نه هیون جین چی میگی....هیچی نمیشه.... همه چیز خوب پیش میره....اره....
ه: فلیکسم.... خوابت نمیاد؟
ف:ها؟؟...چرا....یکم خوابم میاد
ه:یعنی نمیخوای بخوابی؟
ف:خب... راستش خوابم نمیاد
ه:خب...من برم بخوابم؟...آخه فردا هم باید رانندگی کنم
ف:برو....منم ظرف هارو میشورم و بعد میام
بلند شدم و با لبخند رفتم سمتش....بوسه ای روی جفت چشماش گذاشتم
ه: مرسی فرشته
با دیدن لبخندش فاصله گرفتم و رفتم بالا و ولو شدم رو تخت و بعد از مدتی به خواب رفتم....
خب یه خبر بد میا گفت فعلا از پارت خبری نیست
فصل۲
part:21فکر کنم درسته
ویو نویسنده:
تقریبا ساعت نه شب بود و بعد از کلی کثافت کاری و مسخره بازی غذای خوشمزه شون آماده شده بود....فلیکس با دقت زیادی میز رو چیده بود و الان داشت شمع های بلندشون رو روشن میکرد....کمی بعد هیون جین با بشقاب های غذا اومد و اونا رو روی محل مورد نظر قرار داد.....دوتاشون امروز خیلی بهشون خوش گذشته بود...وقتی که دوتاشون مشغول خوردن شدن افکار هاشون کاملا متفاوت بود.....حال هیون جین با پیامی که سرقتی ساعت شش دریافت کرده بود بد بود و ذهنش به شدت درگیر بود...از این طرف فلیکس خاطرات امروز صبح رو مرور میکرد و توی دلش ذوق میکرد...
ف:هیون؟؟.....خوبی؟
ه:چ..چی؟؟...آها اره خوبم
ف:به چی آنقدر عمیق فکر میکردی؟؟
ه:فرشته....باید یه چیزی بگم
ف:اوهوم....بگو راحت باش
ه:خانواده ام این هفته قراره بیان
ف:این که خیلی خوبه....چرا مضطربی؟؟
ه:نه لیکس...این خوب نیست
لیکس کمی جا خورد و چیزی توی دلش ریخت
ف:چ..چرا خوب نیست؟؟
ه:خانواده من اونطوری که فکر میکنی نیستن....اونا میدونن که تو رو به فرزند خواندگی قبول کردم.....ولی اگه بفهمند توی رابطه ایم....بد میشه
ف:اوه....خ...خب....چیکار کنیم؟؟
ه:منم نمیدونم.....یه فکری میکنم....نگران نباش
ف:باش...
ویو هیونجین:
دلشوره بدی توی وجودم بود...اگه میفهمیدن چی میشد؟؟
من که میتونم جلوشون وایسم....وایی....نکنه بلایی سره فلیکسم بیارن؟؟نه نه نه هیون جین چی میگی....هیچی نمیشه.... همه چیز خوب پیش میره....اره....
ه: فلیکسم.... خوابت نمیاد؟
ف:ها؟؟...چرا....یکم خوابم میاد
ه:یعنی نمیخوای بخوابی؟
ف:خب... راستش خوابم نمیاد
ه:خب...من برم بخوابم؟...آخه فردا هم باید رانندگی کنم
ف:برو....منم ظرف هارو میشورم و بعد میام
بلند شدم و با لبخند رفتم سمتش....بوسه ای روی جفت چشماش گذاشتم
ه: مرسی فرشته
با دیدن لبخندش فاصله گرفتم و رفتم بالا و ولو شدم رو تخت و بعد از مدتی به خواب رفتم....
خب یه خبر بد میا گفت فعلا از پارت خبری نیست
- ۱۵.۴k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط