امروز صبح که بیدار شدم
هنوز از دست تو عصبانی بودم.
اگر کنارم بودی کمی اخم میکردم
کمی تنبیه سکوت
کمی گریز از چشمهایت پشت میز صبحانه.
تا اینکه رمان نیمه تمامم را باز میکردم و توی صفحاتش قایم میشدم.
چند ورقی بیشتر طول نمیکشید بخشیدن تو!
باور کن.
اما حالا باید نبودنت را هم ببخشم.
تا اخر کتاب ورق میزنم و کسی نیست از پشت این جلد سخت منتظر لبخند من باشد.
اخمم را با خود جلوی آینه میبرم. توی آشپزخانه میبرم، سر سفره نهار، پای اخبار تکراری تلوزیون،سرکار، اخمم را با خود به خیابان میبرم، به روی مادرم که از صبح منتظرزنگ من و سلام من است.
هنوز از دست تو عصبانی هستم!
#s#✌
94/12/6
دیدگاه ها (۲۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.