{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_341



بالاخره بعد حدود یه ربع تا بیست دقیقه همینطور بو///سه های پی در پی
چشماش رو به چشمام دوخت
دیگه جو/نی توی بد//نم نمونده بودو تنها داشتم با چشمام بهش نگاه میکردم
نمیدونم
ولی انگار توی چشمام ترسمو احساس کرد
سرشو بالا اوردو اروم روی چشمم رو بو//30ید
با صدای خشدار خما/رش کنار گوشم پچ زد

_بخوابیم؟

سرمو کمی ازش فاصله دادم و چشمامو بستم
و بدون هیچ حرف دیگه ای
خودمو راهی اغو//ش خواب کردم


صبح با حس خستگی زیادی از خواب بیدار شدم
روی تخت نیم خیز شدمو نگاهی به دور بر انداختم
دیدم جونگکوک پشت به من خوابیده
با دیدنش کل اتفاقات دیشب جلوی چشمام رد شدن
اب دهنمو پر سرو صدا قورت دادم
واقعا خوشحالم که عقلش میرسیدو کار دستم نداد.!
پوفی کشیدم و از تخت پایین اومدم
با برداشتن گوشیم سمت اتاق خودم به راه افتادم
بعد سرویسو زدن مسواک طبق روال همیشگی سمت اشپزخونه رفتم تا صبحانه رو حاضر کنم..
هنوز میزو کامل نچیده بودم که نامجون با ظاهری خسته وارد اشپزخونه شد
همونطور که داشت میومد روی صندلی بشینه گفت

_صبح بخیر

+صبح بخیر
بشین هرچی دوست داری بخور

سری تکون دادو شروع کرد به گرفتن  لقمه
رفتمو روی صندلی کناریش نشستم
و با هم شروع کردیم به خوردن صبحانه
وقتی دیگه کم کم داشتم سیر میشدم دوباره اتفاقای دیشب توی ذهنم اکو شدن
سرمو از خجالت پایین انداختم
که با یاداوری اینکه صورتو گر//دنم قطعا خیلی کبـ//دن هینی کشیدم
نامجون چشمای خابالودشو بهم دوخت
و سوالی نگام کرد
بدون هیچ حرفی از اشپزخونه خارج شدم و سمت اتاقم دویدم
با رسیدنم به پله اخری سرم به بد//ن عضــ.. له ای جونگکوک برخورد کرد

کمی عقب رفتم
و. نزدیک بود از پله ها بیوفتم
جونگکوک سریع و دستپارچه دستشو انداخت پشت کم/رم تا از افتادتم جلو گیری کنه
چند ثانیه ای توی همون حالت مونیدم بعد خیلی ریلکس از اغو//شش بیرون اومدم
تک ابرویی بالا انداخت

_چته
نکنه دنبالت کردن

بدون هیچ حرفی تنها با یه چشم غره پسش زدمو وارد اتاقم شدم
سمت ایینه رفتم
حدسم درست بود
کل لـ..بام کبـ/ود شده بودو از ناحـ.یه گر/دن چند برابر بیشتر
دستی توی موهام کشیدم
یعنی نامجون اینارو دیده؟
نه قطعا ندیده
چون حتما ری اکشنی نشون میداد
برای چندمین بار پوفی کشیدم
یه لباس یقه اسکی پوشیدم
دست خودم نبود که تا این حد از این موضوع خجالت میکشیدم.

همینکه خواستم از اتاق خارج بشم صدای تلفنم بلند شد
سمتش رفتم
دیدم لیسا داره بهم زنگ میزنه..
لبخندی زدمو جواب دادم

+بهبه ببین کی زنگ زده

صدای خنده ارومش پشت گوشی بلند شد

_سلام
+خوبی خوشگله؟
_فداتشم
تو خوبی
+خوبم
چخبر کجایی
_سلامتی
توی پاساژم
امروز خالی بودم گفتم بیام حداقل یکاری بکنم
+چه عالی
من که عاشق اینم خودم برم سر یکار و روی پای خودم بایستم
_اره عزیزم از نظر من بهتره ادم بتونه روی پای خودش بایسته
راستی کار شوهرت چیه؟

کمی دستپارچه شدم و هول شده گفتم

+ها... چی شوهرم
خب اون
اون یه فروشگاه بزرگ توی بوسان داره که زیر دستشه
_بسلامتی
عالیه همیشه موفق باشین
+قربونت برم

270 لایک
دیدگاه ها (۸)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_343وقتی دیدم حرکت نمیک...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_344چهرش کمی گرفته شدو ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_342+راستی نظرت چیه همو...

فردا ساعت 11 صبح پارت ها گزاشته میشه منتظر باشین

[♡part¹²♡]بعد چند دقیقه کمکش کردم بشینه تو ماشین،ماشین رو رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط