عشق روانی من
☆ عشق روانی من (۹) ☆
☆ از زبان هیروکو ☆
صبح بود، بارون تموم شده بود و نور خورشید از لای ابرها میتابید.
هنوز توی ساختمون متروکه بودیم، اما حس میکردم چیزی فرق کرده. هانما به جای لبخند دیوونهوار همیشگی، با آرامش روی زمین نشسته بود و به دستاش نگاه میکرد.
هانما: «هیروکو...»
هیروکو: «چی شده؟»
هانما: «من... نمیخوام بیشتر از این بهت آسیب برسونم.»
هیروکو قلبم تند زد. این حرف از لبهای هانما، همون هانمایی که ذهن و زندگیمو سالها درگیر کرده بود، عجیب و باور نکردنی بود.
هانما: «میدونم تو هنوز ازم میترسی. و شاید هیچوقت کاملاً اعتماد نکنی.»
هیروکو: «حتی اگه اعتماد نکنم... میخوام که بمونی.»
هانما نگاهی طولانی بهم کرد. انگار داشت چیزی رو درون خودش میسنجید.
هانما: «از امروز، میخوام فرق کنم. نمیخوام دوباره اون هیولا بشم که گذشته بودم. فقط میخوام کنار تو باشم، بدون ترس، بدون جنون.»
هیروکو اشک توی چشمهاش جمع شد.
هیروکو: «میتونی واقعاً تغییر کنی؟»
هانما با یه لبخند آرام گفت: «نمیدونم... اما برای تو، میخوام سعی کنم.»
اون لحظه، یه حس گرما توی وجودم نشست، با اینکه هنوز ترس توی رگهام بود.
هانما بلند شد و دستشو دراز کرد.
هانما: «میخوای امتحان کنیم؟ با هم؟»
هیروکو دستشو گرفت، قلبم تند میزد و لبهام لرزید.
هیروکو: «آره... با تو.»
بارون تموم شده بود و نور خورشید روی صورت هانما میافتاد. برای اولین بار، حس کردم ممکنه واقعاً یه راه برای ما باشه.
راهی که بین تاریکی و روشنایی، بین ترس و عشق، باز میشد.
هانما هنوز پر از جنون بود، ولی حالا یه چیز دیگه هم داشت: خواستن بهتر شدن، فقط برای من.
☆ از زبان هیروکو ☆
صبح بود، بارون تموم شده بود و نور خورشید از لای ابرها میتابید.
هنوز توی ساختمون متروکه بودیم، اما حس میکردم چیزی فرق کرده. هانما به جای لبخند دیوونهوار همیشگی، با آرامش روی زمین نشسته بود و به دستاش نگاه میکرد.
هانما: «هیروکو...»
هیروکو: «چی شده؟»
هانما: «من... نمیخوام بیشتر از این بهت آسیب برسونم.»
هیروکو قلبم تند زد. این حرف از لبهای هانما، همون هانمایی که ذهن و زندگیمو سالها درگیر کرده بود، عجیب و باور نکردنی بود.
هانما: «میدونم تو هنوز ازم میترسی. و شاید هیچوقت کاملاً اعتماد نکنی.»
هیروکو: «حتی اگه اعتماد نکنم... میخوام که بمونی.»
هانما نگاهی طولانی بهم کرد. انگار داشت چیزی رو درون خودش میسنجید.
هانما: «از امروز، میخوام فرق کنم. نمیخوام دوباره اون هیولا بشم که گذشته بودم. فقط میخوام کنار تو باشم، بدون ترس، بدون جنون.»
هیروکو اشک توی چشمهاش جمع شد.
هیروکو: «میتونی واقعاً تغییر کنی؟»
هانما با یه لبخند آرام گفت: «نمیدونم... اما برای تو، میخوام سعی کنم.»
اون لحظه، یه حس گرما توی وجودم نشست، با اینکه هنوز ترس توی رگهام بود.
هانما بلند شد و دستشو دراز کرد.
هانما: «میخوای امتحان کنیم؟ با هم؟»
هیروکو دستشو گرفت، قلبم تند میزد و لبهام لرزید.
هیروکو: «آره... با تو.»
بارون تموم شده بود و نور خورشید روی صورت هانما میافتاد. برای اولین بار، حس کردم ممکنه واقعاً یه راه برای ما باشه.
راهی که بین تاریکی و روشنایی، بین ترس و عشق، باز میشد.
هانما هنوز پر از جنون بود، ولی حالا یه چیز دیگه هم داشت: خواستن بهتر شدن، فقط برای من.
- ۵.۷k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط