عشق روانی من
☆ عشق روانی من (۸) ☆
☆ از زبان هیروکو ☆
یه هفته گذشته بود.
پلیسا گفتن خطری نیست، که اون دیگه پیدام نمیکنه... اما من میدونستم دروغ میگن.
چون شبها هنوز حس میکردم حضورش رو.
انگار صدای خندهش از لای دیوارها میاومد، یا سایهش کنار پنجره وایساده.
با همهی ترسی که داشتم، یه چیز بدتر از ترس توی دلم بود: دلتنگی.
احمقانهست، مگه نه؟ دلتنگ یه دیوونه شدن... ولی دلم برای صدای آرومش، برای اون لحظههایی که نگاهش نرم میشد، تنگ شده بود.
یه شب نتونستم تحمل کنم. بارون میبارید، مثل اون شبِ فرارم.
لباس پوشیدم، سوار مترو شدم، تا برسم به منطقهی بونتن.
همونجا که همهچی شروع شد.
توی کوچههای خیس قدم میزدم. صدای خندهی چند تا مرد از دور اومد. یکیشون گفت:
– «هانما دیگه پیداش نیست، مگه نمیدونی؟ اون بعد از اون قضیه ناپدید شد.»
قلبم فرو ریخت. ناپدید شد؟ یعنی... مرده؟
یه چیزی توی درونم شکست.
دویدم. نمیدونستم کجا، فقط میرفتم.
تا اینکه رسیدم به ساختمون متروکهی قدیمی بونتن. در نیمه باز بود.
و اونجا...
هانما نشسته بود. تنها، با موهای بلندتر، و چشمایی که انگار هفتهها نخوابیده بودن.
وقتی منو دید، لبخند زد — ولی اون لبخند خسته بود، نه دیوونهوار.
هانما: «میدونستم میای.»
هیروکو: «چطور... از کجا؟»
هانما: «چون هنوزم منو دوست داری، درسته؟»
هیروکو اشکاش سرازیر شد.
هیروکو: «آره... با اینکه ازت میترسم، با اینکه کابوست شدم... هنوز عاشقتم. چون نمیتونم نباشم.»
هانما بلند شد، نزدیک اومد.
دستشو دراز کرد اما لمس نکرد — فقط همونجا موند، بین ما یه قدم فاصله.
هانما: «میترسی ازم؟»
هیروکو: «آره.»
هانما: «ولی بازم اومدی.»
هیروکو: «چون دلم برات تنگ شده بود.»
سکوت بینمون سنگین شد. صدای بارون از پنجره میاومد.
هانما آه کشید، برای اولین بار بدون لبخند.
هانما: «من... نمیخواستم زندگیتو خراب کنم، فقط میخواستم کسی باشه که منو ببینه... واقعی.»
هیروکو جلو رفت، دستشو گرفت.
هیروکو: «من دیدمت، هانما... حتی اون قسمت تاریکت رو. شاید برای همین هنوز اینجام.»
اون لحظه، هیچکدوم حرفی نزدیم. فقط بارون میبارید و سکوت بینمون نفس میکشید.
نمیدونستم فردا چی میشه، ولی مطمئن بودم — این عشق، دیگه عادی نیست.
نه عشق بود، نه نفرت... یه چیزی بین مرگ و زندگی.
☆ از زبان هیروکو ☆
یه هفته گذشته بود.
پلیسا گفتن خطری نیست، که اون دیگه پیدام نمیکنه... اما من میدونستم دروغ میگن.
چون شبها هنوز حس میکردم حضورش رو.
انگار صدای خندهش از لای دیوارها میاومد، یا سایهش کنار پنجره وایساده.
با همهی ترسی که داشتم، یه چیز بدتر از ترس توی دلم بود: دلتنگی.
احمقانهست، مگه نه؟ دلتنگ یه دیوونه شدن... ولی دلم برای صدای آرومش، برای اون لحظههایی که نگاهش نرم میشد، تنگ شده بود.
یه شب نتونستم تحمل کنم. بارون میبارید، مثل اون شبِ فرارم.
لباس پوشیدم، سوار مترو شدم، تا برسم به منطقهی بونتن.
همونجا که همهچی شروع شد.
توی کوچههای خیس قدم میزدم. صدای خندهی چند تا مرد از دور اومد. یکیشون گفت:
– «هانما دیگه پیداش نیست، مگه نمیدونی؟ اون بعد از اون قضیه ناپدید شد.»
قلبم فرو ریخت. ناپدید شد؟ یعنی... مرده؟
یه چیزی توی درونم شکست.
دویدم. نمیدونستم کجا، فقط میرفتم.
تا اینکه رسیدم به ساختمون متروکهی قدیمی بونتن. در نیمه باز بود.
و اونجا...
هانما نشسته بود. تنها، با موهای بلندتر، و چشمایی که انگار هفتهها نخوابیده بودن.
وقتی منو دید، لبخند زد — ولی اون لبخند خسته بود، نه دیوونهوار.
هانما: «میدونستم میای.»
هیروکو: «چطور... از کجا؟»
هانما: «چون هنوزم منو دوست داری، درسته؟»
هیروکو اشکاش سرازیر شد.
هیروکو: «آره... با اینکه ازت میترسم، با اینکه کابوست شدم... هنوز عاشقتم. چون نمیتونم نباشم.»
هانما بلند شد، نزدیک اومد.
دستشو دراز کرد اما لمس نکرد — فقط همونجا موند، بین ما یه قدم فاصله.
هانما: «میترسی ازم؟»
هیروکو: «آره.»
هانما: «ولی بازم اومدی.»
هیروکو: «چون دلم برات تنگ شده بود.»
سکوت بینمون سنگین شد. صدای بارون از پنجره میاومد.
هانما آه کشید، برای اولین بار بدون لبخند.
هانما: «من... نمیخواستم زندگیتو خراب کنم، فقط میخواستم کسی باشه که منو ببینه... واقعی.»
هیروکو جلو رفت، دستشو گرفت.
هیروکو: «من دیدمت، هانما... حتی اون قسمت تاریکت رو. شاید برای همین هنوز اینجام.»
اون لحظه، هیچکدوم حرفی نزدیم. فقط بارون میبارید و سکوت بینمون نفس میکشید.
نمیدونستم فردا چی میشه، ولی مطمئن بودم — این عشق، دیگه عادی نیست.
نه عشق بود، نه نفرت... یه چیزی بین مرگ و زندگی.
- ۵.۷k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط