عشق روانی من
☆ عشق روانی من (۷) ☆
☆ از زبان هیروکو ☆
سه هفته گذشته بود.
توی یه خونهی کوچیک بیرون از شهر زندگی میکردم. هر روز با ترس از خواب بیدار میشدم و با ترستر میخوابیدم.
هنوز صدای هانما توی ذهنم میپیچید.
> "تو نمیتونی از من فرار کنی، بیبی گرل..."
سعی میکردم فراموشش کنم. موهامو کوتاه کرده بودم، اسمم رو هم عوض کرده بودم.
اما بعضی شبها حس میکردم یکی بیرون پنجرهست. سایهای... آشنا.
یه شب برق رفت. فقط نور کمرنگ ماه بود که از لای پرده میتابید.
صدای زنگ گوشیم اومد. شماره ناشناس.
قلبم تند میزد. جواب ندادم.
بعد پیام اومد:
> "پیدات کردم، بیبی گرل."
نفس توی سینهم حبس شد. گوشی از دستم افتاد. درو قفل کردم، پردهها رو کشیدم.
اما یه لحظه، صدای ماشینی از بیرون اومد. چراغهایش جلوی خونه ایستاد.
در رو آهسته باز کردم...
هیچکس نبود.
فقط یه شاخه گل قرمز روی زمین افتاده بود، با روبانی سیاه که روش نوشته بود:
> "دلم برات تنگ شده بود."
دستم لرزید. همون لحظه صدای پشت سرم اومد.
آشنا، آرام، دیوانهوار:
هانما: «تو فکر کردی میتونی ازم فرار کنی؟»
برگشتم — اون اونجا بود.
همون لبخند، همون نگاه، همون عطری که با ترس و عشق قاطی میشد.
قدم به قدم نزدیک شد.
هیروکو: «هانما... خواهش میکنم، ولم کن. دیگه نمیتونم...»
هانما: «نه، نه. اشتباه میکنی. تو بدون من نمیتونی. یادت رفته شبایی که باهم بودیم؟ یادت رفته گفتی ازم جدا نمیشی؟»
اشک تو چشمهام جمع شد.
هیروکو: «من اون موقع... نمیدونستم واقعاً چهجوری آدمی هستی.»
هانما لبخند زد، اما نگاهش سرد شد.
هانما: «ولی من میدونستم تو کیای... از همون لحظهی اول.»
یه قدم عقب رفتم. اون دستشو دراز کرد، ولی این بار صدای آژیر پلیس از دور اومد.
برای لحظهای نگاهش جدی شد.
هانما: «پلیس؟... هنوزم فکر میکنی کسی میتونه نجاتت بده؟»
لبخند زد و زمزمه کرد:
«حتی اگه همهی دنیا جلوی من وایستن... من باز پیدات میکنم.»
بعد از درِ پشتی بیرون رفت، توی تاریکی گم شد.
پلیسا رسیدن، ولی ازش هیچ اثری نبود. فقط اون شاخه گل قرمز هنوز روی زمین بود...
و من میدونستم — این فقط شروع دوبارهست.
☆ از زبان هیروکو ☆
سه هفته گذشته بود.
توی یه خونهی کوچیک بیرون از شهر زندگی میکردم. هر روز با ترس از خواب بیدار میشدم و با ترستر میخوابیدم.
هنوز صدای هانما توی ذهنم میپیچید.
> "تو نمیتونی از من فرار کنی، بیبی گرل..."
سعی میکردم فراموشش کنم. موهامو کوتاه کرده بودم، اسمم رو هم عوض کرده بودم.
اما بعضی شبها حس میکردم یکی بیرون پنجرهست. سایهای... آشنا.
یه شب برق رفت. فقط نور کمرنگ ماه بود که از لای پرده میتابید.
صدای زنگ گوشیم اومد. شماره ناشناس.
قلبم تند میزد. جواب ندادم.
بعد پیام اومد:
> "پیدات کردم، بیبی گرل."
نفس توی سینهم حبس شد. گوشی از دستم افتاد. درو قفل کردم، پردهها رو کشیدم.
اما یه لحظه، صدای ماشینی از بیرون اومد. چراغهایش جلوی خونه ایستاد.
در رو آهسته باز کردم...
هیچکس نبود.
فقط یه شاخه گل قرمز روی زمین افتاده بود، با روبانی سیاه که روش نوشته بود:
> "دلم برات تنگ شده بود."
دستم لرزید. همون لحظه صدای پشت سرم اومد.
آشنا، آرام، دیوانهوار:
هانما: «تو فکر کردی میتونی ازم فرار کنی؟»
برگشتم — اون اونجا بود.
همون لبخند، همون نگاه، همون عطری که با ترس و عشق قاطی میشد.
قدم به قدم نزدیک شد.
هیروکو: «هانما... خواهش میکنم، ولم کن. دیگه نمیتونم...»
هانما: «نه، نه. اشتباه میکنی. تو بدون من نمیتونی. یادت رفته شبایی که باهم بودیم؟ یادت رفته گفتی ازم جدا نمیشی؟»
اشک تو چشمهام جمع شد.
هیروکو: «من اون موقع... نمیدونستم واقعاً چهجوری آدمی هستی.»
هانما لبخند زد، اما نگاهش سرد شد.
هانما: «ولی من میدونستم تو کیای... از همون لحظهی اول.»
یه قدم عقب رفتم. اون دستشو دراز کرد، ولی این بار صدای آژیر پلیس از دور اومد.
برای لحظهای نگاهش جدی شد.
هانما: «پلیس؟... هنوزم فکر میکنی کسی میتونه نجاتت بده؟»
لبخند زد و زمزمه کرد:
«حتی اگه همهی دنیا جلوی من وایستن... من باز پیدات میکنم.»
بعد از درِ پشتی بیرون رفت، توی تاریکی گم شد.
پلیسا رسیدن، ولی ازش هیچ اثری نبود. فقط اون شاخه گل قرمز هنوز روی زمین بود...
و من میدونستم — این فقط شروع دوبارهست.
- ۷.۱k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط