{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 78
✦.................................

هیون‌وو با صدایی خسته گفت:

هیون‌وو: بیا پایین... این...

مکث کرد

هیون‌وو: این نیکانه... داداش نیکی.

جیهو با تعجب نگاهش کرد؛ تا امروز فقط اسمش را از نیکی شنیده بود.

اما نیکان با دیدن صورت جیهو، برای لحظه‌ای زمان از حرکت ایستاد؛ شباهت نگاهش به نیکی.. همان چشم‌ها، همان معصومیتی که سال‌ها پیش در صورت خواهر کوچکش دیده بود

نیکان آرام گفت:

نیکان: تو... جیهویی؟

جیهو با تردید سر تکان داد

جیهو: بله...

نیکان فقط نگاهش کرد، بعد آهسته نگاهش را از او گرفت انگار دیدن جیهو، خاطره‌ی کودکی نیکی را دوباره جلوی چشمانش زنده کرده بود. در همان لحظه صدای لرزش گوشی سکوت خانه را شکست

پیامی رمزگذاری‌شده روی صفحه ظاهر شد «پرونده اولیه: جئون جونگکوک»

چشم‌های نیکان روی صفحه ثابت ماند

انگشتش پیام را باز کرد، تصاویر و اطلاعات یکی‌یکی ظاهر شدند:

نام: جئون جونگ‌کوک
سن: ۲۸ سال
سمت: رئیس گروه جئون
نفوذ: بسیار بالا
سوابق: محرمانه

نیکان بی‌آنکه احساسش را بروز دهد، صفحه را تا پایین اسکرول کرد، آخرین خط باعث شد نگاهش برای چند ثانیه روی گوشی قفل شود:

وضعیت تأهل: متأهل _ همسر: نیکی هارت

انگشتش آرام روی صفحه مکث کرد، سپس خیلی آهسته گوشی را خاموش کرد وقتی دوباره سرش را بالا آورد دیگر خبری از آن آرامش چند دقیقه قبل در چشمانش نبود.

نیکان بدون اینکه بنشیند، کت مشکی‌اش را مرتب کرد.

نیکان: آدرس خونه‌شونو بلدی؟

هیون‌وو یک قدم جلو آمد

هیون‌وو: شب شده... الان رفتن درست نیست. امشبو بمون فردا-

نیکان: هشت سال دیر رسیدم... چند ساعت دیگه هم دیرتر برسم، فقط فاصله‌ مون بیشتر میشه.

هیون‌وو آهسته نفسش را بیرون داد

هیون‌وو: ولی...

نیکان حرفش را برید:

نیکان: آدرس

هیون‌وو چند ثانیه مردد ماند. نابی با اخم گفت:

نابی: این وقت شب میخوای بری دم خونه‌ی اون آدم؟!

نیکان حتی نگاهش هم نکرد. هیون‌وو فهمید دیگر فایده‌ای ندارد آرام به سمت کشوی میز رفت، برگه‌ای بیرون آورد و رویش آدرس عمارت جئون را نوشت...

برگه را به سمت نیکان گرفت

هیون‌وو: اینجاست...

دست نیکان برگه را گرفت، برای چند لحظه فقط به نوشته‌ها خیره ماند بعد برگه را تا کرد و داخل جیب کتش گذاشت

هیون‌وو با صدایی پر از نگرانی گفت:

هیون‌وو: نیکان دایی...

نیکان مکث کوتاهی کرد

هیون‌وو: هر اتفاقی افتاد... اول با خواهرت حرف بزن.

نیکان بدون اینکه برگردد فقط همان‌طور که به سمت در می‌رفت گفت:

نیکان: تمام این هشت سال فقط برای همین لحظه زنده موندم.

در را باز کرد، محافظ‌ها همان لحظه صاف ایستادند

محافظ: قربان.

نیکان بی‌آنکه پشت سرش را نگاه کند، از خانه بیرون رفت. جیهو تا دم در دنبالش آمد

نیکان ایستاد، جیهو با نگرانی گفت:

جیهو: میشه... وقتی نیکی رو دیدی...

لبخند کوچکی زد

جیهو: بهش بگی یکی هنوز تو این خونه منتظرشه...

نیکان برای اولین بار نگاهش را نرم‌تر کرد، دستش را روی شانه‌ی جیهو گذاشت

نیکان: یادم میمونه.

چند ثانیه بعد سوار شاسی‌بلند مشکی شد، در بسته شد... کاروان خودروها آرام از مقابل خانه‌ی هیون‌وو دور شدند

داخل ماشین، سکوت برقرار بود.. راننده از آینه نگاهی کوتاه به نیکان انداخت

راننده: مقصد... کجاست قربان؟

نیکان نگاهش را از پنجره نگرفت

نیکان: حرکت کن.

موتور خودرو غرش کوتاهی کرد، دروازه خانه پشت سرشان بسته شد و چراغ‌های چند شاسی‌بلند یکی‌یکی در تاریکی جاده روشن شدند.

کاروان با سرعت به سمت عمارت جئون به حرکت افتاد...
دیدگاه ها (۱۳)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 77✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 76✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 75✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط