「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 79
✦.................................
ـ [ همان شب | خانهی جونگکوک ]
درِ بزرگ عمارت با صدای آرامی باز شد
چراغهای گرم سالن، فضای خانه را روشن کرده بودند؛ سقفهای بلند، پنجرههای سر تا سری، لوستر کریستالی عظیمی که از طبقهی دوم آویزان بود و سکوتی که تمام خانه را دربر گرفته بود.
نیکی همانجا ایستاد و چند ثانیه فقط نگاه کرد؛ خانه بیشتر شبیه یک هتل پنج ستارهی خصوصی بود تا جایی که قرار بود از امشب در آن زندگی کند.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید از کنارش رد شد، کت مشکیاش را روی مبل انداخت.
نیکی هم چیزی نگفت، نگاهش هنوز روی اطراف میچرخید؛ آرام از پلههای مشکی مرمر بالا رفت، دستش را روی نردهی شیشهای کشید و وقتی به پاگرد طبقهی دوم رسید، ایستاد.
از آن بالا تمام سالن زیر پایش بود؛ نورهای مخفی، کفپوش براق، مبلمان تیرهرنگ و سکوت عجیب خانه... نفس عمیقی کشید
+ اینجا... خیلی قشنگه ولی
زیر لب ادامه داد:
+ اصلاً راحت نیستم.
همان لحظه صدای قدمهای آرامی پشت سرش آمد، قبل از اینکه برگردد دو بازوی گرم دور کمرش حلقه شد، بدنش ناخودآگاه خشک شد.
صدای بم جونگکوک کنار گوشش نشست:
_ باید خیلی بدسلیقه باشی تا از سلیقهی جئون خوشت نیاد
نیکی اخم کرد، دستهای جونگکوک را از دور خودش کنار زد و یک قدم فاصله گرفت
+ بحث قشنگ بودنش نیست
نگاهش دوباره به پایین افتاد
+ زیادی بزرگه، زیادی ساکته... زیادی...
آرام نفسش را بیرون داد
+ حس خونه نمیده
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد
_ عادت میکنی.
نیکی سرش را تکان داد
+ نمیدونم.
سکوت دوباره بینشان نشست.
جونگکوک به نرده تکیه داد؛ نگاهش روی صورت رنگپریدهی نیکی ثابت ماند، برای مردی مثل او شروع کردن یک گفتوگوی احساسی از هر جنگی سختتر بود، چند بار خواست چیزی بگوید.. اما منصرف شد.
آخر سر خیلی آرام گفت:
_ نیکی...
دختر بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
+ هوم؟
جونگکوک فکش را منقبض کرد، انگار پیدا کردن کلمات برایش سخت بود
_ دربارهی اون شب...
نیکی بالاخره به سمتش برگشت جونگکوک نگاهش را از او نگرفت
_ و بیمارستان
چند ثانیه سکوت بعد خیلی آرام ادامه داد:
_ اگه اون شب.. دیر میرسیدم...
صدایش برای لحظهای شکست اما سریع خودش را جمع کرد
_ شاید...
نتوانست جمله را تمام کند.
نیکی فقط نگاهش میکرد. جونگکوک برای اولین بار نگاهش را پایین انداخت
_ من اهل عذرخواهی کردن نیستم
لبخند تلخی زد
_ هیچوقت نبودم.. ولی
آرام سرش را بالا آورد و مستقیم در چشم های نیکی نگاه کرد
_ متأسفم... متأسفم که باعث شدم اون روز بهت آسیب برسه... متأسفم که نتونستم زودتر جلوی اون حروم៸زاده رو بگیرم و بیشتر از همه...
چند قدم به او نزدیک شد
_ متأسفم که وقتی روی اون تخت افتاده بودی... تنها کاری که از دستم برمیومد نگاه کردن بود
نیکی بیحرکت ایستاده بود برای اولین بار جونگکوک را بدون آن غرور همیشگی میدید؛
مردی که همیشه همهچیز را کنترل میکرد حالا روبهرویش ایستاده بود و اعتراف میکرد که نتوانسته از او محافظت کند
جونگکوک آرام گفت:
_ نمیگم ببخش... چون شاید حق نداشته باشم همچین چیزی بخوام فقط...
نگاهش نرمتر شد
_ خواستم بدونی هیچ لحظهای از اون هشت روز از ذهنم پاک نشده
سکوت سنگینی بینشان نشست، نیکی نگاهش را از چشمهای او گرفت دستش را روی نرده گذاشت، با صدای خیلی آرامی زمزمه کرد:
+ هنوز... هنوز ازت ناراحتم، جونگکوک.
جونگکوک فقط سرش را تکان داد
_ میدونم.
+ و هنوز نمیتونم راحت فراموشش کنم.
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ انگار همان جمله برایش کافی بود تا بفهمد هنوز فرصت دارد. آرام نفسش را بیرون داد و بدون اینکه نگاهش را از نیکی بگیرد، گفت:
_ هر کاری بخوای میکنم تا فراموش کنی.
نیکی که انتظار چنین جوابی را نداشت، آهسته اخمهایش باز شد. دستهایش را به کمر زد و با تردید پرسید:
+ هر کاری؟
جونگکوک بدون مکث سر تکان داد
_ هر کاری.
چند ثانیه سکوت بینشان ماند. بعد نیکی انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد گوشهی لبش بالا رفت.
+ خب...
نگاهش را مستقیم در چشمهای جونگکوک دوخت
+ میخوام جیهو رو ببینم.
جونگکوک چند لحظه هیچ واکنشی نشان نداد، بعد خیلی جدی ابرویش بالا رفت
_ جیهو... خر کیه؟
نیکی یک لحظه خشکش زد، بعد با ناباوری خندید، آرام جلو رفت و با مشت کوچکش ضربهی آرامی به سینهی عضلانی جونگ کوک زد
+ پسر داییمه
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 79
✦.................................
ـ [ همان شب | خانهی جونگکوک ]
درِ بزرگ عمارت با صدای آرامی باز شد
چراغهای گرم سالن، فضای خانه را روشن کرده بودند؛ سقفهای بلند، پنجرههای سر تا سری، لوستر کریستالی عظیمی که از طبقهی دوم آویزان بود و سکوتی که تمام خانه را دربر گرفته بود.
نیکی همانجا ایستاد و چند ثانیه فقط نگاه کرد؛ خانه بیشتر شبیه یک هتل پنج ستارهی خصوصی بود تا جایی که قرار بود از امشب در آن زندگی کند.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید از کنارش رد شد، کت مشکیاش را روی مبل انداخت.
نیکی هم چیزی نگفت، نگاهش هنوز روی اطراف میچرخید؛ آرام از پلههای مشکی مرمر بالا رفت، دستش را روی نردهی شیشهای کشید و وقتی به پاگرد طبقهی دوم رسید، ایستاد.
از آن بالا تمام سالن زیر پایش بود؛ نورهای مخفی، کفپوش براق، مبلمان تیرهرنگ و سکوت عجیب خانه... نفس عمیقی کشید
+ اینجا... خیلی قشنگه ولی
زیر لب ادامه داد:
+ اصلاً راحت نیستم.
همان لحظه صدای قدمهای آرامی پشت سرش آمد، قبل از اینکه برگردد دو بازوی گرم دور کمرش حلقه شد، بدنش ناخودآگاه خشک شد.
صدای بم جونگکوک کنار گوشش نشست:
_ باید خیلی بدسلیقه باشی تا از سلیقهی جئون خوشت نیاد
نیکی اخم کرد، دستهای جونگکوک را از دور خودش کنار زد و یک قدم فاصله گرفت
+ بحث قشنگ بودنش نیست
نگاهش دوباره به پایین افتاد
+ زیادی بزرگه، زیادی ساکته... زیادی...
آرام نفسش را بیرون داد
+ حس خونه نمیده
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد
_ عادت میکنی.
نیکی سرش را تکان داد
+ نمیدونم.
سکوت دوباره بینشان نشست.
جونگکوک به نرده تکیه داد؛ نگاهش روی صورت رنگپریدهی نیکی ثابت ماند، برای مردی مثل او شروع کردن یک گفتوگوی احساسی از هر جنگی سختتر بود، چند بار خواست چیزی بگوید.. اما منصرف شد.
آخر سر خیلی آرام گفت:
_ نیکی...
دختر بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
+ هوم؟
جونگکوک فکش را منقبض کرد، انگار پیدا کردن کلمات برایش سخت بود
_ دربارهی اون شب...
نیکی بالاخره به سمتش برگشت جونگکوک نگاهش را از او نگرفت
_ و بیمارستان
چند ثانیه سکوت بعد خیلی آرام ادامه داد:
_ اگه اون شب.. دیر میرسیدم...
صدایش برای لحظهای شکست اما سریع خودش را جمع کرد
_ شاید...
نتوانست جمله را تمام کند.
نیکی فقط نگاهش میکرد. جونگکوک برای اولین بار نگاهش را پایین انداخت
_ من اهل عذرخواهی کردن نیستم
لبخند تلخی زد
_ هیچوقت نبودم.. ولی
آرام سرش را بالا آورد و مستقیم در چشم های نیکی نگاه کرد
_ متأسفم... متأسفم که باعث شدم اون روز بهت آسیب برسه... متأسفم که نتونستم زودتر جلوی اون حروم៸زاده رو بگیرم و بیشتر از همه...
چند قدم به او نزدیک شد
_ متأسفم که وقتی روی اون تخت افتاده بودی... تنها کاری که از دستم برمیومد نگاه کردن بود
نیکی بیحرکت ایستاده بود برای اولین بار جونگکوک را بدون آن غرور همیشگی میدید؛
مردی که همیشه همهچیز را کنترل میکرد حالا روبهرویش ایستاده بود و اعتراف میکرد که نتوانسته از او محافظت کند
جونگکوک آرام گفت:
_ نمیگم ببخش... چون شاید حق نداشته باشم همچین چیزی بخوام فقط...
نگاهش نرمتر شد
_ خواستم بدونی هیچ لحظهای از اون هشت روز از ذهنم پاک نشده
سکوت سنگینی بینشان نشست، نیکی نگاهش را از چشمهای او گرفت دستش را روی نرده گذاشت، با صدای خیلی آرامی زمزمه کرد:
+ هنوز... هنوز ازت ناراحتم، جونگکوک.
جونگکوک فقط سرش را تکان داد
_ میدونم.
+ و هنوز نمیتونم راحت فراموشش کنم.
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ انگار همان جمله برایش کافی بود تا بفهمد هنوز فرصت دارد. آرام نفسش را بیرون داد و بدون اینکه نگاهش را از نیکی بگیرد، گفت:
_ هر کاری بخوای میکنم تا فراموش کنی.
نیکی که انتظار چنین جوابی را نداشت، آهسته اخمهایش باز شد. دستهایش را به کمر زد و با تردید پرسید:
+ هر کاری؟
جونگکوک بدون مکث سر تکان داد
_ هر کاری.
چند ثانیه سکوت بینشان ماند. بعد نیکی انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد گوشهی لبش بالا رفت.
+ خب...
نگاهش را مستقیم در چشمهای جونگکوک دوخت
+ میخوام جیهو رو ببینم.
جونگکوک چند لحظه هیچ واکنشی نشان نداد، بعد خیلی جدی ابرویش بالا رفت
_ جیهو... خر کیه؟
نیکی یک لحظه خشکش زد، بعد با ناباوری خندید، آرام جلو رفت و با مشت کوچکش ضربهی آرامی به سینهی عضلانی جونگ کوک زد
+ پسر داییمه
- ۱.۱k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط