ادامه پارت 18
ادامه پارت 18
روز آخری بود که توی ژاپن بودم و درگیر کاغذبازیای ماموریت که فاکس بهم زنگ زد و گفت مامور نفوذی که نجاتش دادم میخواد منو ببینه
حدس میزدم برای چی باشه اما قرار نبود نه بگم پس درخواستشو قبول کردم و قرار شد توی مقر همدیگه رو ببینیم
توی اتاق موقتی که بهم داده شده بود نشستهبودم که در به صدا اومد ماسکمو روی صورتم گذاشتم و اجازه ی ورود دادم
الفای جوونی وارد اتاق شد و تعظیمی بهم کرد که اولش باعث تعجبم شد
جیمین : خوش اومدی بیا بشین ؛ مشکلی پیش اومده که خواستی منو ببینی؟
.... خیلی متشکرم قربان مشکلی نیس برای تشکر از شما اومدم با اینکه جلیقه ضدگلوله داشتم اون گلوله توی گردنم میخورد اگه شما نجاتم نمیدادید ؛ دختر هشت سالم اینکه هنوز پدر داره رو مدیون شماست.
جیمین : اوه.. خب قبل تشکرت باید بابت لگدی که از سمتم خوردی ازت عذر بخوام و مطمئنم درد داشت مگه نه؟
با این حرفم شرمزده خندید و ناخوداگاه دستی روی سینه . ی ستبرش که نشونه ورزشکار بودنش بود کشید
و گفت : این که مسئله ای نیست حالا میتونم به همه پز بدم که من توی یه ماموریت همکار شاهزاده ی جهنم ادلر بودم و تازه نجاتمم داده البته با لگد !
با این حرفش نتونستم نخندم و صدای خنده های هردومون توی اتاق پیچید ازتون ممنونم و به هیچ وجه محبتی که بهم کردید رو
فراموش نمیکنم
جیمین : خوب زندگی کن مرد
روز آخری بود که توی ژاپن بودم و درگیر کاغذبازیای ماموریت که فاکس بهم زنگ زد و گفت مامور نفوذی که نجاتش دادم میخواد منو ببینه
حدس میزدم برای چی باشه اما قرار نبود نه بگم پس درخواستشو قبول کردم و قرار شد توی مقر همدیگه رو ببینیم
توی اتاق موقتی که بهم داده شده بود نشستهبودم که در به صدا اومد ماسکمو روی صورتم گذاشتم و اجازه ی ورود دادم
الفای جوونی وارد اتاق شد و تعظیمی بهم کرد که اولش باعث تعجبم شد
جیمین : خوش اومدی بیا بشین ؛ مشکلی پیش اومده که خواستی منو ببینی؟
.... خیلی متشکرم قربان مشکلی نیس برای تشکر از شما اومدم با اینکه جلیقه ضدگلوله داشتم اون گلوله توی گردنم میخورد اگه شما نجاتم نمیدادید ؛ دختر هشت سالم اینکه هنوز پدر داره رو مدیون شماست.
جیمین : اوه.. خب قبل تشکرت باید بابت لگدی که از سمتم خوردی ازت عذر بخوام و مطمئنم درد داشت مگه نه؟
با این حرفم شرمزده خندید و ناخوداگاه دستی روی سینه . ی ستبرش که نشونه ورزشکار بودنش بود کشید
و گفت : این که مسئله ای نیست حالا میتونم به همه پز بدم که من توی یه ماموریت همکار شاهزاده ی جهنم ادلر بودم و تازه نجاتمم داده البته با لگد !
با این حرفش نتونستم نخندم و صدای خنده های هردومون توی اتاق پیچید ازتون ممنونم و به هیچ وجه محبتی که بهم کردید رو
فراموش نمیکنم
جیمین : خوب زندگی کن مرد
- ۸۷۸
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط