(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ¹⁹
امیلی:
سه روزی که جیمین گفته بود گذشته بود و امروز روز عروسیم بود
بهش گفتم بهش اعتماد دارم و این واقعیت بود... بعد آماده شدن و پوشیدن لباس عروس ترومپت که یقه دکلته به شکل قلب و دنباله بلندی داشت و انداختن تور رو صورتم به سمت محراب کلیسا رفتیم
بازوی پدرمو گرفتم و باهم داخل رفتیم
سرم پایین بود و تنها صدای پیانوی ارومی بود که شنیده میشد و مهمونایی که حضور داشتن بعد طی کردن مسیر و بالا رفتن از سه پله پدرم دستمو توی دستای گرم جیمین گذاشت ؛ اون اینجا بود. به قولش عمل کرده بود
با صدای پدر مسیحی و موعظش در مورد ازدواج به خودم اومدم که نوبت به سوگند رسید
و اول من سوگند خوردم : من امیلی نیومن، تو را جیمین دراکر به عنوان همسر قانونی خود بر می گزینم تا از امروز به بعد تو را در کنار
خود داشته باشم در هنگام بهترین ها و بدترین ها، در هنگام تنگدستی و ،ثروت درهنگام بیماری و سلامتی، برای اینکه به تو عشق بورزم و تو را ستایش کنم از امروز تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند.
جیمین : من جیمین دراکر ، تو را امیلی نیومن به عنوان همسر قانونی خود بر می گزینم تا از امروز به بعد تو را در کنار خود داشته باشم در هنگام بهترین ها و بدترین ها، در هنگام تنگدستی و ثروت درهنگام بیماری و سلامتی، برای اینکه به تو عشق بورزم و تو را ستایش کنم از امروز تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند.
و بعدش پدر مسیحی گفت: من شمارو زن و شوهر اعلام میکنم
میتونید همدیگه رو ببوسید
با این حرفش جیمین تور روی صورتمو بالا زد و نگاهمون به هم گره خورد چشماش سرخ بود و خستگی ازش میبارید وهزار درصد مطمئن بودم که کل این سه روز رو درست نخوابیده یا اصلا نخوابیده
انگار نگرانی توی نگاه و رایحمو حس کرد که لبخند نرمی
زد و گفت : خیلی زیبا و پرستیدنی شدی شکلاتی من
و بوسه ی نرمی کنار لبم نشوند؛ این کارش برام شوکه کننده اما قشنگ بود
تازه با این حرف و حرکتش نگاهمو از صورتش گرفتم و به هیکلش دادم ؛ کت شلوار زیادی قشنگ توی تنش نشسته بود و حتی کت شلوار دامادی هم نتونسته بود حجم جذابیتش رو مخفی کنه.
بعد از مراسم باهم به سمت ماشینش رفتیم که خب
حقیقتا توقع همچین چیزی رو نداشتم
ماشینش یه تانک رضوانی مشکی مات ( نوعی ماشین ضدگلوله ) بود و خب باید بگم ماشینشم مثل خودش بود...
سوار ماشینش شدیم و به سمت خونش که هیچ ایده ای ازش نداشتم و حالا دیگه خونمون بود راه افتادیم. حقیقتا با این وضع لباس و اتفاقات افتاده به شدت موذب
part ¹⁹
امیلی:
سه روزی که جیمین گفته بود گذشته بود و امروز روز عروسیم بود
بهش گفتم بهش اعتماد دارم و این واقعیت بود... بعد آماده شدن و پوشیدن لباس عروس ترومپت که یقه دکلته به شکل قلب و دنباله بلندی داشت و انداختن تور رو صورتم به سمت محراب کلیسا رفتیم
بازوی پدرمو گرفتم و باهم داخل رفتیم
سرم پایین بود و تنها صدای پیانوی ارومی بود که شنیده میشد و مهمونایی که حضور داشتن بعد طی کردن مسیر و بالا رفتن از سه پله پدرم دستمو توی دستای گرم جیمین گذاشت ؛ اون اینجا بود. به قولش عمل کرده بود
با صدای پدر مسیحی و موعظش در مورد ازدواج به خودم اومدم که نوبت به سوگند رسید
و اول من سوگند خوردم : من امیلی نیومن، تو را جیمین دراکر به عنوان همسر قانونی خود بر می گزینم تا از امروز به بعد تو را در کنار
خود داشته باشم در هنگام بهترین ها و بدترین ها، در هنگام تنگدستی و ،ثروت درهنگام بیماری و سلامتی، برای اینکه به تو عشق بورزم و تو را ستایش کنم از امروز تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند.
جیمین : من جیمین دراکر ، تو را امیلی نیومن به عنوان همسر قانونی خود بر می گزینم تا از امروز به بعد تو را در کنار خود داشته باشم در هنگام بهترین ها و بدترین ها، در هنگام تنگدستی و ثروت درهنگام بیماری و سلامتی، برای اینکه به تو عشق بورزم و تو را ستایش کنم از امروز تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند.
و بعدش پدر مسیحی گفت: من شمارو زن و شوهر اعلام میکنم
میتونید همدیگه رو ببوسید
با این حرفش جیمین تور روی صورتمو بالا زد و نگاهمون به هم گره خورد چشماش سرخ بود و خستگی ازش میبارید وهزار درصد مطمئن بودم که کل این سه روز رو درست نخوابیده یا اصلا نخوابیده
انگار نگرانی توی نگاه و رایحمو حس کرد که لبخند نرمی
زد و گفت : خیلی زیبا و پرستیدنی شدی شکلاتی من
و بوسه ی نرمی کنار لبم نشوند؛ این کارش برام شوکه کننده اما قشنگ بود
تازه با این حرف و حرکتش نگاهمو از صورتش گرفتم و به هیکلش دادم ؛ کت شلوار زیادی قشنگ توی تنش نشسته بود و حتی کت شلوار دامادی هم نتونسته بود حجم جذابیتش رو مخفی کنه.
بعد از مراسم باهم به سمت ماشینش رفتیم که خب
حقیقتا توقع همچین چیزی رو نداشتم
ماشینش یه تانک رضوانی مشکی مات ( نوعی ماشین ضدگلوله ) بود و خب باید بگم ماشینشم مثل خودش بود...
سوار ماشینش شدیم و به سمت خونش که هیچ ایده ای ازش نداشتم و حالا دیگه خونمون بود راه افتادیم. حقیقتا با این وضع لباس و اتفاقات افتاده به شدت موذب
- ۹۱۹
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط