نگاهت میکنم و
نگاهت میکنم و
ته مانده های اتشی که
در زیر خاکستر شعرم
_ انگار که نفسی در آن دمیده باشی _
شعله می کشد.. تا
شرر به جان احساسی بیافتد که
یک عمر برای خاموش کردن آن کوشیده بودم..
نگاهت می کنم و به فکر فرو می روم..
تو به سمفونی ترس های زیر پوستی
اعتقادی نداری.. نمی دانی که چگونه
در عمق باورت ریتم می گیرند تا
هراس از دست دادنِ یک عمیقِ نگاه
زبان مادری شعرهایی شود که
با گفتنِ یک "خداحافظ"
رها می شوند در پستوی تنهایی..
نگاهت می کنم ... و
مغز استخوانِ شعرم تیر می کشد.. که
اعوذ بالله مِن شر نبودنت..
ته مانده های اتشی که
در زیر خاکستر شعرم
_ انگار که نفسی در آن دمیده باشی _
شعله می کشد.. تا
شرر به جان احساسی بیافتد که
یک عمر برای خاموش کردن آن کوشیده بودم..
نگاهت می کنم و به فکر فرو می روم..
تو به سمفونی ترس های زیر پوستی
اعتقادی نداری.. نمی دانی که چگونه
در عمق باورت ریتم می گیرند تا
هراس از دست دادنِ یک عمیقِ نگاه
زبان مادری شعرهایی شود که
با گفتنِ یک "خداحافظ"
رها می شوند در پستوی تنهایی..
نگاهت می کنم ... و
مغز استخوانِ شعرم تیر می کشد.. که
اعوذ بالله مِن شر نبودنت..
- ۸۷۶
- ۱۷ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط