{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

## بلیط‌های نیمه‌شب

## بلیط‌های نیمه‌شب

---

### همان شب – حیاط خونه، زیر نور مهتاب

جینا با چشمانی گرد، به بلیط‌هایی که نامجون از جیبش درآورد خیره شد.

جینا (با نفس‌های بریده)
«این... این بلیط‌ها واسه کجاست؟!»

نامجون لبخندی زد، انگار که سال‌ها منتظر این لحظه بوده.

نامجون (آرام، با چشمانی که می‌درخشید)
«یادته همیشه می‌گفتی آرزوت اینه که یه روز بری **جزیره‌ی ججو**؟»

جینا (دستش را روی دهانش گذاشت)
«نه... نامجون... تو این بلیط‌ها رو...؟!»

نامجون
«یک سال پیش، همون روزی که رفتی آمریکا، رفتم آژانس و این بلیط‌ها رو گرفتم... گفتم یا با تو می‌رم، یا هیچوقت... حالا که برگشتی...»

جینا (با اشک‌هایی که روی گونه‌ها جاری شد)
«پس اون روز... وقتی داشتم گریه می‌کردم توی فرودگاه... تو هم داشتی بلیط می‌خریدی واسه آینده‌مون؟»

نامجون (با خنده‌ای که اشک داشت)
«دقیقاً... همون لحظه‌ای که تو دلتنگ من بودی، من داشتم به فردامون فکر می‌کردم...»

---

---

### فردا صبح – فرودگاه

همان فرودگاه. همان صندلی. همان نور سرد فلورسنت.

اما این بار، جینا با لبخند نشسته بود. نه اشکی، نه دلتنگی.

نامجون از پشت سر آمد، همانطور که یک سال پیش. اما این بار، جینا برگشت و خودش به سمتش دوید.

جینا (با خنده)
«یادته؟ همین جا بودم که گریه می‌کردم...»

نامجون (دستش را دور کمرش حلقه کرد)
«و من اومدم تا دیگه هیچوقت گریه نکنی...»

صدای بلندگو:
«*پرواز شماره ۷۰۴ به مقصد جزیره‌ی ججو، آماده‌ی سوار شدن مسافران...*»

نامجون دستش را دراز کرد.

نامجون
«بیا جینا... بریم واسه خودمون یه خاطره‌ی تازه بسازیم...»

جینا دستش را در دستش گذاشت. حلقه زیر نور درخشید.

جینا (با لبخندی که تا اعماق وجودش می‌درخشید)
«با تو... هر جا که باشه بهشته...»

---

---

### چند ساعت بعد – جزیره‌ی ججو

نسیم دریا، موج‌های آرام، و خورشیدی که بر روی آب می‌رقصید.

جینا و نامجون کنار ساحل نشسته بودند. پای برهنه در شن‌های گرم. تابستان تازه شروع شده بود.

جینا (با چشمانی بسته، صورتش را به سمت خورشید گرفت)
«این قشنگ‌ترین روز زندگیمه...»

نامجون (بهش نگاه کرد، انگار که می‌خواهد این لحظه را برای همیشه قاب کند)
«نه عزیزم... قشنگ‌ترین روزش هنوز نیومده...»

جینا (با تعجب چشم باز کرد)
«چی بگی؟»

نامجون از جیبش یک جعبه‌ی کوچک دیگر درآورد. این بار، مخمل سفید.

جینا (با قلبی که داشت از سینه بیرون می‌زد)
«نامجون... این دیگه چیه...؟»

نامجون جعبه را باز کرد. داخلش دو حلقه‌ی ساده‌ی طلا بود، با تاریخی که روی آن حک شده بود:

«همان روزی که تو را در فرودگاه دیدم»

نامجون
«این حلقه‌ها رو دیشب، وقتی تو خواب بودی، از توی کشوی مخفی‌ام درآوردم... می‌خواستم همین جا، کنار دریا، بهت بگم...»

زانو زد. روی شن‌های گرم جزیره.

نامجون (با چشمانی که از اشک و عشق می‌درخشید)
«جینا... نه به خاطر فرودگاه، نه به خاطر بلیط‌ها، نه به خاطر هیچ چیز دیگه... فقط به خاطر خودت... قبول می‌کنی که تا آخر عمر، کنار همین دریایی که دوست داری، مال من باشی؟»

جینا (با هق‌هقی که تمام ساحل را پر کرد)
«آره... آره نامجون... تا تهش... تا آخرین نفس...»

نامجون حلقه را به انگشتش کرد. این بار، حلقه‌ی عروسی.

جینا (با خنده‌ای که با اشک قاطی شده بود)
«پس اون حلقه‌ی اولی چی بود؟!»

نامجون (با خنده)
«اون مال نامزدی بود... این مال ازدواج... و اون یکی که توی جیبمه...»

جینا (با چشمانی گرد)
«یکی دیگه هم داره؟!»


اینو دوستم نوشته
-پایان پارت 3
دیدگاه ها (۰)

### همان لحظه – آپارتمان نامجوننور خورشید روی حلقه می‌درخشد....

وقتی بی دلیل باهات سرد شد P³لنگان لنگان رفتم تا راه برگشت رو...

---### موقعیت: فرودگاه لس‌آنجلس – سالن ورودی مسافران بین‌الم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط