رمان خیابون و قلب
رمان: خیابون و قلب
پارت پنجم: سایهای از گذشته
صبح هنوز نیومده بود، ولی چشمهای کای خواب نداشت. تکیه داده بود به ستون پل، پاهاش کشیده رو زمین، و دستاش روی زانوها قفل شده بودن. صدای نفسهای آروم هارین که خوابیده بود، تنها چیزی بود که بهش حس زندهبودن میداد.
تو تاریکی، ذهنش برگشت. به اون شب بارونی. به اولینبار که خودش زیر همون پل پناه گرفته بود. تنها، گرسنه، و با زخمی روی دستش که هیچوقت خوب نشد. اون موقع دوازدهسال بیشتر نداشت. فرار کرده بود از یه خونهای که اسمش «خانه» نبود.
تو ذهنش صدای مردی پیچید. همون که دیشب پشت در بود:
– «تو هیچوقت چیزی نبودی، مگر اینکه من ازت بخوام چیزی باشی.»
کای دندوناشو بهم فشار داد. اون مرد هنوز فکر میکرد میتونه کنترلش کنه. هنوز فکر میکرد اون پسر کوچیک بیپناه همونه. اما حالا، یه دلیلی برای جنگیدن داشت. دختری که بیهیچ خواستهای بهش اعتماد کرده بود.
خورشید آروم بالا اومد. نورش از لابهلای بتنهای ترکخوردهی پل افتاد روی صورت هارین. کای دستش رو دراز کرد و بهآرومی موهای آشفتهشو کنار زد.
هارین چشماشو باز کرد.
– «اینجا هنوز شب شده؟»
کای لبخند زد:
– «نه، حالا دیگه صبحه. و ما هنوز زندهایم.»
– «ما قراره همیشه فرار کنیم؟»
کای برای چند ثانیه ساکت موند. بعد آروم گفت:
– «نه. ولی تا وقتی که بتونم جایی رو پیدا کنم که دیگه سایههامون اونجا نرسن… باید فرار کنیم.»
هارین دوباره چشماش رو بست. ولی این بار نه از ترس، بلکه با حس اطمینان.
و اونجا، زیر همون پل، کای برای اولین بار فهمید که شاید تنها راه برای فرار از گذشته، روبهرو شدن باهاشه.
کسایی که اینو خوندن ممنونم از اینکه چشماتونو به زحمت انداختین برا خوندن رمان من امیدوارم خوشتون بیاد
پارت پنجم: سایهای از گذشته
صبح هنوز نیومده بود، ولی چشمهای کای خواب نداشت. تکیه داده بود به ستون پل، پاهاش کشیده رو زمین، و دستاش روی زانوها قفل شده بودن. صدای نفسهای آروم هارین که خوابیده بود، تنها چیزی بود که بهش حس زندهبودن میداد.
تو تاریکی، ذهنش برگشت. به اون شب بارونی. به اولینبار که خودش زیر همون پل پناه گرفته بود. تنها، گرسنه، و با زخمی روی دستش که هیچوقت خوب نشد. اون موقع دوازدهسال بیشتر نداشت. فرار کرده بود از یه خونهای که اسمش «خانه» نبود.
تو ذهنش صدای مردی پیچید. همون که دیشب پشت در بود:
– «تو هیچوقت چیزی نبودی، مگر اینکه من ازت بخوام چیزی باشی.»
کای دندوناشو بهم فشار داد. اون مرد هنوز فکر میکرد میتونه کنترلش کنه. هنوز فکر میکرد اون پسر کوچیک بیپناه همونه. اما حالا، یه دلیلی برای جنگیدن داشت. دختری که بیهیچ خواستهای بهش اعتماد کرده بود.
خورشید آروم بالا اومد. نورش از لابهلای بتنهای ترکخوردهی پل افتاد روی صورت هارین. کای دستش رو دراز کرد و بهآرومی موهای آشفتهشو کنار زد.
هارین چشماشو باز کرد.
– «اینجا هنوز شب شده؟»
کای لبخند زد:
– «نه، حالا دیگه صبحه. و ما هنوز زندهایم.»
– «ما قراره همیشه فرار کنیم؟»
کای برای چند ثانیه ساکت موند. بعد آروم گفت:
– «نه. ولی تا وقتی که بتونم جایی رو پیدا کنم که دیگه سایههامون اونجا نرسن… باید فرار کنیم.»
هارین دوباره چشماش رو بست. ولی این بار نه از ترس، بلکه با حس اطمینان.
و اونجا، زیر همون پل، کای برای اولین بار فهمید که شاید تنها راه برای فرار از گذشته، روبهرو شدن باهاشه.
کسایی که اینو خوندن ممنونم از اینکه چشماتونو به زحمت انداختین برا خوندن رمان من امیدوارم خوشتون بیاد
- ۷.۱k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط