رمان خیابون و قلب
رمان: خیابون و قلب
پارت چهارم: فرار از سایهها
دیوارهای خونهی کای هنوز سر جاشون بودن، ولی حس امنی که شب قبل داشت، از بین رفته بود. بعد از رفتن اون مرد، کای با خودش میدونست که فقط وقت خریده، نه راه نجات.
کولهپشتی قدیمیشو برداشت، چند تکه لباس، کمی پول نقد، یه بسته بیسکوییت و یه چراغقوهی کوچیک. بعد برگشت سمت هارین، که با چشمای نگران بهش نگاه میکرد.
– «باید بریم، کوچولو.»
– «کجا؟»
– «هر جا که از اینجا دور باشه.»
دیگه هیچوقت نتونست بهش بگه که اون مرد کی بود. فقط میخواست فاصله بگیره. از خودش، از گذشته، از تمام تصمیماتی که اونرو به لبهی پرتگاه رسونده بودن.
ساعت نزدیک غروب بود که کوچه رو ترک کردن. هوای نیمهابری، مثل یه پتو روی شهر افتاده بود. کای هارین رو به دوچرخهی قدیمیش سوار کرد، خودش پا زد و از خیابونای خلوت عبور کردن. صدای باد توی گوششون پیچید و بوی بارونِ تازه خوردهی زمین بالا اومده بود.
اما هنوز چند کوچه دور نشده بودن که صدای موتور شنیدن. همون مرد. با دوتا همراه.
کای به هارین گفت:
– «محکم بگیرم. الان دیگه واقعاً باید فرار کنیم.»
دوچرخه دیگه کافی نبود. پرتش کرد کنار یه دیوار و دست هارین رو کشید. دویدن. از بین کوچهها، از بالای نردهها، از داخل پارک کوچیکی که نور نداشت. نفسهاشون بریده بریده شده بود، ولی نمیایستادن.
تا اینکه...
به یه پل رسیدن. زیر پل، یه پناهگاه موقت. خالی، ولی خشک. کای بهش اشاره کرد:
– «اینجا. امشب اینجاییم.»
هارین خودش رو توی کت کای پیچید. خسته بود، ولی بیشتر از اون، دلش پر بود از سوال. کای کنارش نشست. نه برای توضیح، برای محافظت.
اون شب، صدای ماشینها، صدای زوزهی باد، همه محو شد لابهلای فکری که توی ذهن کای تکرار میشد:
> «مهم نیست چقدر ازم دور میشن... سایهها همیشه پیدام میکنن.»
ولی حالا، دیگه تنها نبود...
---
حمایت کنین خب تروخدا
پارت چهارم: فرار از سایهها
دیوارهای خونهی کای هنوز سر جاشون بودن، ولی حس امنی که شب قبل داشت، از بین رفته بود. بعد از رفتن اون مرد، کای با خودش میدونست که فقط وقت خریده، نه راه نجات.
کولهپشتی قدیمیشو برداشت، چند تکه لباس، کمی پول نقد، یه بسته بیسکوییت و یه چراغقوهی کوچیک. بعد برگشت سمت هارین، که با چشمای نگران بهش نگاه میکرد.
– «باید بریم، کوچولو.»
– «کجا؟»
– «هر جا که از اینجا دور باشه.»
دیگه هیچوقت نتونست بهش بگه که اون مرد کی بود. فقط میخواست فاصله بگیره. از خودش، از گذشته، از تمام تصمیماتی که اونرو به لبهی پرتگاه رسونده بودن.
ساعت نزدیک غروب بود که کوچه رو ترک کردن. هوای نیمهابری، مثل یه پتو روی شهر افتاده بود. کای هارین رو به دوچرخهی قدیمیش سوار کرد، خودش پا زد و از خیابونای خلوت عبور کردن. صدای باد توی گوششون پیچید و بوی بارونِ تازه خوردهی زمین بالا اومده بود.
اما هنوز چند کوچه دور نشده بودن که صدای موتور شنیدن. همون مرد. با دوتا همراه.
کای به هارین گفت:
– «محکم بگیرم. الان دیگه واقعاً باید فرار کنیم.»
دوچرخه دیگه کافی نبود. پرتش کرد کنار یه دیوار و دست هارین رو کشید. دویدن. از بین کوچهها، از بالای نردهها، از داخل پارک کوچیکی که نور نداشت. نفسهاشون بریده بریده شده بود، ولی نمیایستادن.
تا اینکه...
به یه پل رسیدن. زیر پل، یه پناهگاه موقت. خالی، ولی خشک. کای بهش اشاره کرد:
– «اینجا. امشب اینجاییم.»
هارین خودش رو توی کت کای پیچید. خسته بود، ولی بیشتر از اون، دلش پر بود از سوال. کای کنارش نشست. نه برای توضیح، برای محافظت.
اون شب، صدای ماشینها، صدای زوزهی باد، همه محو شد لابهلای فکری که توی ذهن کای تکرار میشد:
> «مهم نیست چقدر ازم دور میشن... سایهها همیشه پیدام میکنن.»
ولی حالا، دیگه تنها نبود...
---
حمایت کنین خب تروخدا
- ۶.۸k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط