میان آن فضای متشنج و سنگین ناگهان انگار زمان ایستاد. آوا
میان آن فضای متشنج و سنگین ناگهان انگار زمان ایستاد. آوا که از شدت دردِ فشارِ دستهای جونگکوک روی آرنجش بدنش جمع شده بود به جای التماس یا گریه، سرش را آرام بالا آورد.
چشمان درشت و معصومش لبریز از اشک بود و بغضی گلوگیر، راه نفسش را سد میکرد اما در کمال ناباوری، لبخندی بینهایت مهربان و در عین حال غمگین روی لبهای لرزانش نشست. با نگاهی که انگار تکتک ذرات وجودش داشتند از درون فرو میریختند، به چشمان غرق در خشم جونگکوک خیره شد.
با صدایی که از شدت بغض میلرزید و به سختی از گلویش خارج میشد، زمزمه کرد: من... من برداشتمش...
قطرهی اشکی از مژههای بلندش جدا شد و روی گونهاش غلت خورد، اما او همچنان با همان مهربانیِ دردناک و لبخندی که بویِ وداع میداد، نگاهش را از او نگرفت. انگار میخواست با این دروغ، تمام خشمِ مرد را به جان بخرد تا فقط لحظهای آن فریادهای وحشیانه خاموش شود. او در حالی که از درد بازویش پلکهایش را روی هم فشار میداد، دوباره با لحنی ملتمسانه و نرم گفت: آره... کار من بود... دیگه سرت رو درد نیار...
اعتراف آرام آوا، به جای آرام کردن طوفان، بنزینی بر آتش جنون جونگکوک شد. او که از این لبخند مهربان در اوج فاجعه به مرز انفجار رسیده بود فریادی وحشیانه سر داد: پس کار تو بود؟ داشتی با من بازی میکردی؟!
او با بیرحمی مطلق، بازوی آوا را رها کرد و با تمام قدرت او را به عقب هل داد. بدن ظریف و بیدفاع آوا میان زمین و هوا معلق شد و با شدت به لبهی تیز میز برخورد کرد. صدای خرد شدنِ گلدان بزرگ سنگی که روی میز بود، با نالهی خفهی دخترک در هم آمیخت. تکههای سفال و شیشه مثل تیغ دور تا دور بدن لرزان آوا که روی زمین افتاده بود، پخش شدند.
اما این پایان کار نبود. .. بلند عصبی گفت. : تو از کی تا الان جرعت کردی
جونگکوک در حالی که چشمانش از فرط خونسردیِ بیرحمانه سیاه شده بود به سمت او هجوم برد... آوا سعی کرد بغضش را نگهدارد : من کیم ؟... یه زیر خوابه نه بیشتر ؟...
ولی جونگکوک بدون توجه به خردهشیشهها، یقه لباس آوا را چنگ زد، او را مثل یک عروسک پارچهای از روی زمین بلند کرد و با غیظ روی مبل پرتاب کرد
آوا میان کوسنها فرو رفت، در حالی که از گیجی و دردِ ضربه، نفسش بالا نمیآمد و هنوز آن لبخندِ غمگین و مهربان، مثل یک زخمِ عمیق روی صورت رنگپریدهاش باقی مانده بود
جونگکوک میان آن بوسهی وحشیانه، پنجههای قویاش را در انبوه موهای طلایی و نرم آوا فرو برد آوا مثل همیشه خسته بود از این رفتار های شوهرش
جونگکوک با بیرحمی مشتش را گره کرد و تارهای زرد و درخشان موهای دختر را محکم به عقب چنگ زد.
سر آوا با دردی ناگهانی به عقب خم شد و نالهی کوتاهش در دهان جونگکوک خفه گشت. حس میکرد ریشههای موهایش در حال کنده شدن است، اما دردی که در قلبش میپیچید فراتر از اینها بود تماشای مردی که موهایش را به جای نوازش، اینگونه ابزار شکنجه کرده بود، آخرین بقایای امید را در وجود معصومش خاکستر کرد
جونگکوک به آرامی لبهایش را از دهان آوا جدا کرد، اما صورتش را عقب نبرد. با نگاهی لبریز از انزجار و تحقیر، به چشمان لرزان و اشکی او زل زد و با صدایی بم و مرتعش غرید: فکر کردی با اون لبخند مسخره و اعتراف دروغیت میتونی منو خر کنی؟ تو برای من هیچی نیستی آوا... فقط یه بازیچهی بیارزشی که حتی بلد نیست چطور از اموال من محافظت کنه
سپس، قبل از اینکه آوا فرصتی برای هضم این کلمات گزنده داشته باشد، جونگکوک دوباره هجوم برد. این بار نه برای بوسیدن، بلکه برای ویران کردن. او لب پایین آوا را بین دندانهای تیزش گرفت و با تمام کینه و خشمش، عمیق و وحشیانه فشار داد. دست آوا بیاختیار رو باز جونگکوک گذاشته شد با ترس
سوزش جانکاهی در تن آوا پیچید و طعم داغ و فلزی خون بلافاصله دهانش را پر کرد گریش گرفت ...
جونگکوک لب او را آنقدر با بیرحمی گاز گرفت که پوست ظریفش شکافت و قطرات سرخ خون روی چانه و مبل سفید شره کرد. آوا از شدت درد، چشمانش را محکم روی هم فشار داد و هقهقی خفه در گلویش شکست، در حالی که خون گرمش، گواه بیرحمی بیپایان مردی بود که بالای سرش خیمه زده بود... بلاخره دهان از دهان آوا برداشت با پشت دستش خون رو لبش را تمیز کرد
حمایت یادتون نره 💫
چشمان درشت و معصومش لبریز از اشک بود و بغضی گلوگیر، راه نفسش را سد میکرد اما در کمال ناباوری، لبخندی بینهایت مهربان و در عین حال غمگین روی لبهای لرزانش نشست. با نگاهی که انگار تکتک ذرات وجودش داشتند از درون فرو میریختند، به چشمان غرق در خشم جونگکوک خیره شد.
با صدایی که از شدت بغض میلرزید و به سختی از گلویش خارج میشد، زمزمه کرد: من... من برداشتمش...
قطرهی اشکی از مژههای بلندش جدا شد و روی گونهاش غلت خورد، اما او همچنان با همان مهربانیِ دردناک و لبخندی که بویِ وداع میداد، نگاهش را از او نگرفت. انگار میخواست با این دروغ، تمام خشمِ مرد را به جان بخرد تا فقط لحظهای آن فریادهای وحشیانه خاموش شود. او در حالی که از درد بازویش پلکهایش را روی هم فشار میداد، دوباره با لحنی ملتمسانه و نرم گفت: آره... کار من بود... دیگه سرت رو درد نیار...
اعتراف آرام آوا، به جای آرام کردن طوفان، بنزینی بر آتش جنون جونگکوک شد. او که از این لبخند مهربان در اوج فاجعه به مرز انفجار رسیده بود فریادی وحشیانه سر داد: پس کار تو بود؟ داشتی با من بازی میکردی؟!
او با بیرحمی مطلق، بازوی آوا را رها کرد و با تمام قدرت او را به عقب هل داد. بدن ظریف و بیدفاع آوا میان زمین و هوا معلق شد و با شدت به لبهی تیز میز برخورد کرد. صدای خرد شدنِ گلدان بزرگ سنگی که روی میز بود، با نالهی خفهی دخترک در هم آمیخت. تکههای سفال و شیشه مثل تیغ دور تا دور بدن لرزان آوا که روی زمین افتاده بود، پخش شدند.
اما این پایان کار نبود. .. بلند عصبی گفت. : تو از کی تا الان جرعت کردی
جونگکوک در حالی که چشمانش از فرط خونسردیِ بیرحمانه سیاه شده بود به سمت او هجوم برد... آوا سعی کرد بغضش را نگهدارد : من کیم ؟... یه زیر خوابه نه بیشتر ؟...
ولی جونگکوک بدون توجه به خردهشیشهها، یقه لباس آوا را چنگ زد، او را مثل یک عروسک پارچهای از روی زمین بلند کرد و با غیظ روی مبل پرتاب کرد
آوا میان کوسنها فرو رفت، در حالی که از گیجی و دردِ ضربه، نفسش بالا نمیآمد و هنوز آن لبخندِ غمگین و مهربان، مثل یک زخمِ عمیق روی صورت رنگپریدهاش باقی مانده بود
جونگکوک میان آن بوسهی وحشیانه، پنجههای قویاش را در انبوه موهای طلایی و نرم آوا فرو برد آوا مثل همیشه خسته بود از این رفتار های شوهرش
جونگکوک با بیرحمی مشتش را گره کرد و تارهای زرد و درخشان موهای دختر را محکم به عقب چنگ زد.
سر آوا با دردی ناگهانی به عقب خم شد و نالهی کوتاهش در دهان جونگکوک خفه گشت. حس میکرد ریشههای موهایش در حال کنده شدن است، اما دردی که در قلبش میپیچید فراتر از اینها بود تماشای مردی که موهایش را به جای نوازش، اینگونه ابزار شکنجه کرده بود، آخرین بقایای امید را در وجود معصومش خاکستر کرد
جونگکوک به آرامی لبهایش را از دهان آوا جدا کرد، اما صورتش را عقب نبرد. با نگاهی لبریز از انزجار و تحقیر، به چشمان لرزان و اشکی او زل زد و با صدایی بم و مرتعش غرید: فکر کردی با اون لبخند مسخره و اعتراف دروغیت میتونی منو خر کنی؟ تو برای من هیچی نیستی آوا... فقط یه بازیچهی بیارزشی که حتی بلد نیست چطور از اموال من محافظت کنه
سپس، قبل از اینکه آوا فرصتی برای هضم این کلمات گزنده داشته باشد، جونگکوک دوباره هجوم برد. این بار نه برای بوسیدن، بلکه برای ویران کردن. او لب پایین آوا را بین دندانهای تیزش گرفت و با تمام کینه و خشمش، عمیق و وحشیانه فشار داد. دست آوا بیاختیار رو باز جونگکوک گذاشته شد با ترس
سوزش جانکاهی در تن آوا پیچید و طعم داغ و فلزی خون بلافاصله دهانش را پر کرد گریش گرفت ...
جونگکوک لب او را آنقدر با بیرحمی گاز گرفت که پوست ظریفش شکافت و قطرات سرخ خون روی چانه و مبل سفید شره کرد. آوا از شدت درد، چشمانش را محکم روی هم فشار داد و هقهقی خفه در گلویش شکست، در حالی که خون گرمش، گواه بیرحمی بیپایان مردی بود که بالای سرش خیمه زده بود... بلاخره دهان از دهان آوا برداشت با پشت دستش خون رو لبش را تمیز کرد
حمایت یادتون نره 💫
- ۴۳۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط