{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آوا که از شدت ترس نفسش بند آمده بود ولی با لبخند بغض آلود

آوا که از شدت ترس نفسش بند آمده بود ولی با لبخند بغض آلود گفت. : جونگکوک من گفتم که .. نمی‌دونم
با دستانی که حالا از شدت اضطراب بی‌حس شده بودند، دیوانه‌وارتر میان کاغذها چنگ زد. هق‌هق بی‌صدایش شانه های نحیفش را می‌لرزاند، در حالی که سنگینی نگاه برنده و بی‌رحم جونگ‌کوک را مثل تیغی روی گردنش حس می‌کرد
جونگ‌کوک با لحنی که از شدت خشم به لرزه درآمده بود، شروع کرد به شمردن اعدادی که مثل ضربات تازیانه بر پیکر آوا فرود می‌آمدند: یک... دو...
آوا با چشمانی تار شده از اشک، دیوانه‌وار پوشه‌ها را ورق می‌زد، اما خبری از آن پرونده‌ی لعنتی نبود. با فریادی گوش‌خراش از دهان جونگ‌کوک خارج شد: سه ...
صبر مرد به پایان رسید. او با هجومی وحشیانه خم شد، چنگال‌هایش را دور آرنج ظریف آوا قفل کرد و با قدرتی ترسناک او را به سمت بالا کشید.
صورتش را به چند سانتی‌متری صورت رنگ‌پریده‌ی آوا رساند و در حالی که از فرط جنون دندان‌هایش را روی هم می‌سایید، توی صورتش داد زد: مگه نگفتم پیداش کن؟ ها؟ مگه با تو نیستم؟ اون پرونده‌ی کوفتی کجاست؟!
آوا که از شدت دردِ بازویش در جایش خشک شده بود، تنها توانست با نگاهی لرزان و معصوم به چشمان غرق در خونِ جونگ‌کوک خیره شود، در حالی که نفس‌های داغ و عصبی مرد به صورتش شلاق می‌زد ولی آوا میدونست که این همون جونگکوکه دکتر جوانش اون همه مهربانی اون همه دکتر روانشناس خوبی بود که او را عاشق خودش کرد عاشق بوی عطر وانیلی عاشق چشمای مهربونش .. غم در دل آوا چرخید ..



حمایت یادتون نره 💫
دیدگاه ها (۲)

میان آن فضای متشنج و سنگین ناگهان انگار زمان ایستاد. آوا که ...

آخرین بشقاب رولت تخم مرغ را میان بقیه بشقاب ها گذاشت سپس روی...

همانند هوا شب شد ،، از اینکه این کتاب طراحی را داشت خیلی خوش...

Forced love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط