آخرین بشقاب رولت تخم مرغ را میان بقیه بشقاب ها گذاشت سپس
آخرین بشقاب رولت تخم مرغ را میان بقیه بشقاب ها گذاشت سپس روی صندلی کناری نشست فنجان چای سبز را روبه رو خود گذاشت و با لحن آرامی خطاب به سالن گفت : صبحونه حاضره..... مثل خود جونگکوک سرد گفت ولی صدایی نشنید .. پفی کشید و سمت سالن رفت در چهارچوب در ایستاد سپس با لحن آرامی گفت: صبحونه حاضره ... جونگکوک از روی مبل بلند شد سپس تماسی را گرفت میان راه ایستاد و گوشی را روی گوشش خورد سعی کرد آروم تر بگه : گوش کن جونگ کی تا ظهر مدارک باید آماده باشه فهمیدی ؟... خیله خب منتظرم ..
آوا دیگر منتظر نماند تند سمت میز صبحانه هجوم برد جونگکوک همان طور بی صبر و عجول گوشی به دست شماره میگرفت ..
آوا مشغول خوردند بود با خود فکر میکرد که باز چی شده حتما شرکت بار دیگری لبه برشکسنگی هجوم میبرد .. بعد از خوردن یک تُست ماکس را به دست گرفت سپس از آشپزخانه خارج شد بدون هیچگونه حرفی یا توجه ای سعی کرد آروم سمت پله ها بروید.. وارد اتاقش شد کلافه رو صندلی نشست سپس زمزمه کنان با خود روبه پنچره کرد ٫ بیشعور خوب میدونست که صبحونه نمیخوره ولی گفت باید تو ده دقیقه آماده باشه فقد میخواد منو اذیت کنه ٫ کیک دستش را روی میز جلو گذاشت و سعی کرد به بیرون نگاه کند تا حواصش پرت شود همان گونه هوا کم کم تاریک میشد آوا کله روز را در اتاقش پنها برده بود و گاهی سعی میکرد با خواندن کتاب حوسلش سر نرود .. هنوز صدا های پایین میآمد تا اینکه بلند اسمش صدا شد : آوا.....
دخترک مثل یک گربه ترسو بلند شد تند از اتاق خارج شد و بلند گفت : بله .. وارد سالن شد .. جونگکوک با اخم تو کمد میگشت تند و سریع گفت : اینجا یه پرونده گذاشته شده بود الان نیست .. کجاست .. مگه من نگفتم به وسیالم دست نمیزنی ها ..
عصبی بلند شد .. دخترک سعی کرد لخنش دوستانه باشد سپس سمت کمد رفت و آروم گفت : من به چیزی نیست نزدم ... جونگکوک تند بلند شد سپس دست به کمر ایستاد آوا بلافاصله خم شد و نشست باز هم سعی مرد با لحن نرمی گفت : حتما جای دیگه ای گذاشتـ..
آوا روی زمین سرد میان هجمهای از پوشهها کز کرده بود. انگشتان ظریفش با لرزشی مهارناپذیر، قفسههای پایینی کمد را زیر و رو میکرد ولی با لبخند و بغض گفت : پیدا میشه
چشمان درشت و معصومش لبریز از اشکی بود که جرئت چکیدن نداشت.
بالای سرش، سایهی سنگین و جونگکوک تمام فضا را بلعیده بود. او مثل آتشفشانی در آستانهی انفجار با رگهای متورم گردن و صورتی که از خشم به کبودی میزد، ایستاده بود. فریاد وحشیانهاش سقف اتاق را میلرزاند که تند گفت : کدوم گوری گذاشتیش آوا؟ اون پرونده تو اون کشوی لعنتی بود! فکر کردی میتونی با این قیافهی مظلومت منو بازی بدی؟
دخترک در حالی که از ترسِ هجمهی کلمات و حضور تهدیدآمیز او، خودش را کوچکتر میکرد، با صدایی که به سختی شنیده میشد زمزمه کرد: به خدا... به خدا من دست نزدم...
اما مرد بیرحمتر از آن بود که لرزش شانههای او را ببیند او فقط به دنبال قربانی برای خشم مهارناپذیرش میگشت آوا بازم مثل دو ماه پیش همچون احساسی داشت
جونگکوک بار دیگر فریادی کشید که دیوارهای اتاق را به لرزه انداخت صدایی وحشی که ردی از رحم در آن نبود. با قدمی سنگین و تهدیدآمیزتر جلو آمد، طوری که نوک کفشهایش با بدن ظریف آوا برخورد میکرد.
سرش خم شد و با غیظی کنترلناپذیر غرید: کری؟ گفتم پیداش کن! تا سه میشمارم آوا... اگه اون پرونده تو اون کمد لعنتی نباشه، عواقبش پای خودته. زود باش!
آوا دیگر منتظر نماند تند سمت میز صبحانه هجوم برد جونگکوک همان طور بی صبر و عجول گوشی به دست شماره میگرفت ..
آوا مشغول خوردند بود با خود فکر میکرد که باز چی شده حتما شرکت بار دیگری لبه برشکسنگی هجوم میبرد .. بعد از خوردن یک تُست ماکس را به دست گرفت سپس از آشپزخانه خارج شد بدون هیچگونه حرفی یا توجه ای سعی کرد آروم سمت پله ها بروید.. وارد اتاقش شد کلافه رو صندلی نشست سپس زمزمه کنان با خود روبه پنچره کرد ٫ بیشعور خوب میدونست که صبحونه نمیخوره ولی گفت باید تو ده دقیقه آماده باشه فقد میخواد منو اذیت کنه ٫ کیک دستش را روی میز جلو گذاشت و سعی کرد به بیرون نگاه کند تا حواصش پرت شود همان گونه هوا کم کم تاریک میشد آوا کله روز را در اتاقش پنها برده بود و گاهی سعی میکرد با خواندن کتاب حوسلش سر نرود .. هنوز صدا های پایین میآمد تا اینکه بلند اسمش صدا شد : آوا.....
دخترک مثل یک گربه ترسو بلند شد تند از اتاق خارج شد و بلند گفت : بله .. وارد سالن شد .. جونگکوک با اخم تو کمد میگشت تند و سریع گفت : اینجا یه پرونده گذاشته شده بود الان نیست .. کجاست .. مگه من نگفتم به وسیالم دست نمیزنی ها ..
عصبی بلند شد .. دخترک سعی کرد لخنش دوستانه باشد سپس سمت کمد رفت و آروم گفت : من به چیزی نیست نزدم ... جونگکوک تند بلند شد سپس دست به کمر ایستاد آوا بلافاصله خم شد و نشست باز هم سعی مرد با لحن نرمی گفت : حتما جای دیگه ای گذاشتـ..
آوا روی زمین سرد میان هجمهای از پوشهها کز کرده بود. انگشتان ظریفش با لرزشی مهارناپذیر، قفسههای پایینی کمد را زیر و رو میکرد ولی با لبخند و بغض گفت : پیدا میشه
چشمان درشت و معصومش لبریز از اشکی بود که جرئت چکیدن نداشت.
بالای سرش، سایهی سنگین و جونگکوک تمام فضا را بلعیده بود. او مثل آتشفشانی در آستانهی انفجار با رگهای متورم گردن و صورتی که از خشم به کبودی میزد، ایستاده بود. فریاد وحشیانهاش سقف اتاق را میلرزاند که تند گفت : کدوم گوری گذاشتیش آوا؟ اون پرونده تو اون کشوی لعنتی بود! فکر کردی میتونی با این قیافهی مظلومت منو بازی بدی؟
دخترک در حالی که از ترسِ هجمهی کلمات و حضور تهدیدآمیز او، خودش را کوچکتر میکرد، با صدایی که به سختی شنیده میشد زمزمه کرد: به خدا... به خدا من دست نزدم...
اما مرد بیرحمتر از آن بود که لرزش شانههای او را ببیند او فقط به دنبال قربانی برای خشم مهارناپذیرش میگشت آوا بازم مثل دو ماه پیش همچون احساسی داشت
جونگکوک بار دیگر فریادی کشید که دیوارهای اتاق را به لرزه انداخت صدایی وحشی که ردی از رحم در آن نبود. با قدمی سنگین و تهدیدآمیزتر جلو آمد، طوری که نوک کفشهایش با بدن ظریف آوا برخورد میکرد.
سرش خم شد و با غیظی کنترلناپذیر غرید: کری؟ گفتم پیداش کن! تا سه میشمارم آوا... اگه اون پرونده تو اون کمد لعنتی نباشه، عواقبش پای خودته. زود باش!
- ۲۶۳
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط