{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p.2

جونگکوک سعی کرد تمرکز کند، اما نمی‌توانست ذهنش را از تهیونگ دور کند. کلاس ریاضی آقای پارک معمولاً خسته‌کننده بود، اما امروز بیشتر از همیشه احساس می‌کرد که زمان به کندی می‌گذرد.

آقای پارک در حال توضیح یک مفهوم پیچیده ریاضی بود، اما جونگکوک حتی یک کلمه از حرف‌هایش را نشنید. او مدام به تهیونگ نگاه می‌کرد که انگار کاملاً بی‌توجه به کلاس بود.

بعد از چند دقیقه، آقای پارک از دانش‌آموزان خواست تا تمریناتی را حل کنند. جونگکوک با اکراه به سمت دفترچه‌اش رفت، اما نمی‌توانست تمرکز کند.

تهیونگ ناگهان بلند شد و به سمت جونگکوک آمد. جونگکوک دلش در سینه‌اش می‌تپید.

- آقای جئون، می‌توانم کمک بگیرم؟ - تهیونگ با بی‌تعرضی پرسید.

جونگکوک با تعجب به او نگاه کرد. تهیونگ معمولاً از کمک گرفتن از دیگران خودداری می‌کرد.

- بله، البته - جونگکوک با احتیاط پاسخ داد.

تهیونگ کنار جونگکوک نشست و دفترچه‌اش را باز کرد. جونگکوک نمی‌توانست از نگاه‌های خیره‌اش فرار کند.

- ممنون، آقای جئون - تهیونگ گفت و لبخندی زد.

جونگکوک احساس کرد که دارد ذوب می‌شود. آیا تهیونگ واقعاً به کمک نیاز داشت یا فقط می‌خواست جونگکوک را اذیت کند؟

مایل به پارت بعدی هستید؟
دیدگاه ها (۳)

سوال پستی: یه تکپارتی از جیمین دارم بزارمش؟#عضو_اتحاد_چشمکها

جیمین در حالی که با چشمانی خسته به جمعیت پر از مردم نگاه می‌...

@yunbi#عضو_اتحاد_چشمکها

#عضو_اتحاد_چشمکها

p.1جونگکوک با اخم وارد کلاس شد. دیر شده بود و نگاه‌های سنگین...

شکلات تلخ من 🍫(p28)هردوشون برگشتن نگا به پنجره کردن تهیونگ ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط