ستاره ی سرخ اسمون
ستاره ی سرخ اسمون
پارت ۲
از زبون ا/ت
خیلی خجالت کشید ه بودم .
اکازا هم همون طوری بهم زل زده بود .
اکازا از جاش بلند شد تا لباس هاش رو بپوشه منم سریع لباس هامو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون .
اکازا : هعییی . . . کجا داری میری . . . ؟
جوابش رو ندادم و ب سمت در خونه رفتم . اکازا با سرعت با سرعت میاد در خونه رو قفل میکنه و جلوی منو میگیره .
ا/ت : برو کنا . . .
اکازا : کجا میخوای بری . . . ؟ اصلا کجا رو داری ک بری . . . ؟
ا/ت : گفتم میخوام از اینجا برم .
اکازا : تا وقتی ک من زندهام تو هیچ جا نمیری . . .
ا/ت با گریه : اکازا . . . لطفا . . . بزار از اینجا برم . . .
اکازا : همین ک گفتم .
اکازا میره توی اتاق خواب .
من روی مبل نشستم و شروع کردم ب گریه کردن .
ی ساعت بعد گوشیم زنگ خورد .
پدرم بود . اولش نمیخواستم جوابش رو بدم اما بعد اشک هام زو پاک کردم و جوابش رو دادم .
پدرم : کجایی دختر . . . ؟
چیزی نگفتم ک اکازا از اتاق اومد بیرون و کمربندش رو ب نشونه ی تهدید روی گردنم گذاشت .
ترسیدم .
پدرم : الو . . . الو . . . قطع شد . .
ا/ت : خونه ی یکی از دوستامم .
پدرم : کی برمیگردی مادرت نگرانته . . .
ا/ت : دوستم خانوادش توی تصادف کشته شدن . . . خ . . . خ . . . خب . . . با . . . باید پیشش بمونم . . .
پدرم : خب باشه زود برگرد .
خداحافظ . . .
ا/ت : خداحافظ .
و گوشی رو قطع کردم .
اکازا : افرین ک بچه ی خوبی بودی و زود متوجه منظورم شدی . . . اگه بفهمم از این قضیه چیزی ب کسی گفتی دیگه بهت هشدار نمیدم . . .
ترسم از قبل بیشتر شد و قلبم انگار میخواست از جا کنده بشه .
بعد اکازا رفت تا ی چیزی برای خودش درست کنه و بخوره .
من هم گوشیمو خواموش کردم و گذاشتم توی کیفم .
اوضا همین طور میومدن و میرفتن . بعد از چند ماه خانواده ام از ژاپن رفتن .
بهم زنگ زدن من هم ب دروغ بهشون گفتم ک ازدواج کردم و زندگی خوبی دارم اونها هم خیلی خوشحال شدن .
چند روز بعد تست بارداری دادم . مثبت در اومد .
نمیدونستم باید چیکار کنم اگه پدر و مادرم از این موضوع چیزی میفهمیدن پوست ب تنم نمیزاشتن و از اون طرف هم نمیتونم ب اکازا بگم چون اون بهم گفته بود ک نباید باردار بشم .
اگر هم ب حرف هاش گوش نمیکردم منو تنبیه میکرد .
باید بهش میگفتم بالاخره اون دیر یا زود میفهمه .
رفتم ب اتاق خواب .
ا/ت : اکازا . . .
اکازا : چیه . . . ؟
پشیمون شدم نمیخواستم بهش بگم .
ا/ت : هیچی . . . هیچی . . .
اکازا : اون چیه توی دستت . . . ؟
ا/ت : چیزی نیست . . .
اکازا ب سمتم میاد و دستم رو میگیره و تست بارداری رو میبینه .
اکازا : تو بارداری . . . ؟
ا/ت با ترس : ه . . . ه . . . هنوز ک چیزی . . . معلوم نیست . . .
اکازا منو بغل میکنه و پیشونیمو میبوسه .
اکازا : چرا زود تر اینو بهم نگفتی . . .
ا/ت : ا . . . ا . . . اخه . . . فکر میکردم از شنیدنش ناراحت بشی . . .
《ولی خدایی خیلی از حق گذشتم اکازا انقدر بی رحم نبود》
ادامه دارد . . .
پارت ۲
از زبون ا/ت
خیلی خجالت کشید ه بودم .
اکازا هم همون طوری بهم زل زده بود .
اکازا از جاش بلند شد تا لباس هاش رو بپوشه منم سریع لباس هامو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون .
اکازا : هعییی . . . کجا داری میری . . . ؟
جوابش رو ندادم و ب سمت در خونه رفتم . اکازا با سرعت با سرعت میاد در خونه رو قفل میکنه و جلوی منو میگیره .
ا/ت : برو کنا . . .
اکازا : کجا میخوای بری . . . ؟ اصلا کجا رو داری ک بری . . . ؟
ا/ت : گفتم میخوام از اینجا برم .
اکازا : تا وقتی ک من زندهام تو هیچ جا نمیری . . .
ا/ت با گریه : اکازا . . . لطفا . . . بزار از اینجا برم . . .
اکازا : همین ک گفتم .
اکازا میره توی اتاق خواب .
من روی مبل نشستم و شروع کردم ب گریه کردن .
ی ساعت بعد گوشیم زنگ خورد .
پدرم بود . اولش نمیخواستم جوابش رو بدم اما بعد اشک هام زو پاک کردم و جوابش رو دادم .
پدرم : کجایی دختر . . . ؟
چیزی نگفتم ک اکازا از اتاق اومد بیرون و کمربندش رو ب نشونه ی تهدید روی گردنم گذاشت .
ترسیدم .
پدرم : الو . . . الو . . . قطع شد . .
ا/ت : خونه ی یکی از دوستامم .
پدرم : کی برمیگردی مادرت نگرانته . . .
ا/ت : دوستم خانوادش توی تصادف کشته شدن . . . خ . . . خ . . . خب . . . با . . . باید پیشش بمونم . . .
پدرم : خب باشه زود برگرد .
خداحافظ . . .
ا/ت : خداحافظ .
و گوشی رو قطع کردم .
اکازا : افرین ک بچه ی خوبی بودی و زود متوجه منظورم شدی . . . اگه بفهمم از این قضیه چیزی ب کسی گفتی دیگه بهت هشدار نمیدم . . .
ترسم از قبل بیشتر شد و قلبم انگار میخواست از جا کنده بشه .
بعد اکازا رفت تا ی چیزی برای خودش درست کنه و بخوره .
من هم گوشیمو خواموش کردم و گذاشتم توی کیفم .
اوضا همین طور میومدن و میرفتن . بعد از چند ماه خانواده ام از ژاپن رفتن .
بهم زنگ زدن من هم ب دروغ بهشون گفتم ک ازدواج کردم و زندگی خوبی دارم اونها هم خیلی خوشحال شدن .
چند روز بعد تست بارداری دادم . مثبت در اومد .
نمیدونستم باید چیکار کنم اگه پدر و مادرم از این موضوع چیزی میفهمیدن پوست ب تنم نمیزاشتن و از اون طرف هم نمیتونم ب اکازا بگم چون اون بهم گفته بود ک نباید باردار بشم .
اگر هم ب حرف هاش گوش نمیکردم منو تنبیه میکرد .
باید بهش میگفتم بالاخره اون دیر یا زود میفهمه .
رفتم ب اتاق خواب .
ا/ت : اکازا . . .
اکازا : چیه . . . ؟
پشیمون شدم نمیخواستم بهش بگم .
ا/ت : هیچی . . . هیچی . . .
اکازا : اون چیه توی دستت . . . ؟
ا/ت : چیزی نیست . . .
اکازا ب سمتم میاد و دستم رو میگیره و تست بارداری رو میبینه .
اکازا : تو بارداری . . . ؟
ا/ت با ترس : ه . . . ه . . . هنوز ک چیزی . . . معلوم نیست . . .
اکازا منو بغل میکنه و پیشونیمو میبوسه .
اکازا : چرا زود تر اینو بهم نگفتی . . .
ا/ت : ا . . . ا . . . اخه . . . فکر میکردم از شنیدنش ناراحت بشی . . .
《ولی خدایی خیلی از حق گذشتم اکازا انقدر بی رحم نبود》
ادامه دارد . . .
- ۶.۱k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط