{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من گمان می کردم

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست 
من چه می دانستم 
هیبت باد زمستانی هست 
من چه می دانستم 
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم 
دل هر کس دل نیست 
قلبها ز آهن و سنگ 
قلبها بی خبر از عاطفه اند

..

و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت 
و چه پیوند صمیمیتها 
که به آسانی یک رشته گسست

...

آرزو می کردم 
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی

...

با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد 
من و تو ما نشویم 
خانه اش ویران باد

...

حرف را باید زد 
درد را باید گفت 
سخن از مهر من و جور تو نیست 
سخن از تو 
متلاشی شدن دوستی است 
و عبث بودن پندار سرورآور مهر 
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی 
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست 
با غباری از غم 

حمید مصدق

تقدیمی به ⚘
@kiyana96



جمعه نهم #خرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۸)

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمـچامه و چکامه نیستندتا به...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش اول_ تو این دنیا بدون قدرت...

من گمان می کردمدوستی همچون سروی سرسبزچارفصلش همه آراستگی ستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط