خورشید را یک بار هم که شده در دستت بگیر. بگذار نورش بی هی
خورشید را یک بار هم که شده در دستت بگیر. بگذار نورش بی هیچ واسطه ای بر صورتم بنشیند. دلت قرص، بهایش را تا آخرین قطره ی پول خرد هایم می پردازم. من مدت هاست از تابش بی وقفه ی این لامپ های گیج خسته شده ام. خسته شده ام از خورشیدی که رویش نوشته اند: لطفاً دست نزنید. تو که جای من نیستی تا بفهمی حرف دل کسی را که همین کلماتش را هم با نور نا چیز شمع های نیمه جان و روشنایی اندک تیر چراغ برق کوچه سر هم کرده. تو که جای من نیستی تا بفهمی معنی این جمله های پر از ایهام و ابهام را. پس دلت قرص، خورشید را در دستت بگیر. تاوانش هر چقدر باشد پای من. فقط از تابش آزار دهنده ی این نور های مصنوعی نجاتم بده. بگذار چشم هایم به جمال خورشید هم روشن شود. آن موقع شاید راهی به سوی تو از لا به لای این سلام های آشفته پیدا کردم...
- ۱.۳k
- ۲۸ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط