بچه یک ریز سرفه می کند. مادرش نگران می شود. پیر مرد نفسش
بچه یک ریز سرفه می کند. مادرش نگران می شود. پیر مرد نفسش به شماره افتاده. پسرش می ترسد و به اورژانس زنگ می زند. مرد جوان با چشم های قرمز از سر کار بر می گردد. همسرش چای دم می کند تا با سرگل چای، چشم های ملتهب شوهرش را بشوید. همه به آسمان نگاه می کنند. به خاکستری گستره ای که بر سرشان سایه انداخته. به پرندگانی که گیج اند و نمی دانند چرا اسیر این همه تیرگی و بی تفاوتی شده اند. من نفسی عمیق می کشم. پشیمان می شوم. ای کاش می توانستم این ذرات موذی پراکنده را نابود کنم. ای کاش می توانستم آنها را نابود کنم و بدانم در سرفه های آن بچه، نفس های به شماره افتاده ی آن پیر مرد و آن چشم های سرخ چقدر مقصر اند...
- ۲.۱k
- ۲۹ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط