ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۱۹🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۱۹🌌
باکوگو : بسه دیگه 😡داری وقتم رو تلف میکنی عوضی نفلع
باکوگو با انفجاری که کل راهروی بتنی رو لرزوند به سمت دکو هجوم اورده
و دکو هم درست مثل انیمه دست راست باکوگو گرفت و و نقش زمینش کرد اما دوباره باکوگو شروع به مبارزه کرد و یه انفجار عظیم ساخت
ایمی که دید دکو سر راهه بیخیال بمب شد و یه لحظه فراموش کرد که باید کوسشو کنترل کنه و از خود بی خود شد اون برای یه لحظه چشماش رو بست توی ذهنش محیط مثل یه «تابلوی نقاشی سهبعدی» بود که تکتک ذرههای گرد و غبار توش مشخص بود اون میتونست فشار هوا رو حس کنه جوری که باکوگو با انفجارهاش اکسیژن رو به بازی میگرفت و حتی اون قطره های عرق نیتروگلیسیرین
*«اینقدر تند... اینقدر خشن...»*
ایمی حرکت نکرد. فقط دستش رو به سمت پایین گرفت. ناگهان، بتن کف راهرو مثل یکموجود زنده موج برداشت
خیلی وقت بود که این حجم انرژی رو ازاد نکرده بود
**«دیوارِ معکوس!»**
قبل از اینکه باکوگو.بهش برسه، یه تیکهی بزرگ از بتنِ کفِ زمین مثل یه سپرِ سنگیِ عظیم جلویِ باکوگو سبز شد. باکوگو با تعجب غرید و با انفجار از روی اون پرید، ولی ایمی آماده بود. اون نمیخواست زخمیش کنه پس فقط روی کنترل کردن کوسش تمرکز کرد
در همون لحظه ایدا از سمت دیگه با سرعت نور (و با اون صدای موتور پاش) اومد که از پشت به ایمی حمله کنه
«هوشیکاوا! غافلگیر شدی!»
ایمی حتی سرش رو هم نگردوند فقط انگشت اشارش رو به سمت عقب تکون داد.
فلزات سقف مثل این بندهای تو عروسکگردانی از جا کنده شدن و مثل شلاق دور پای ایدا پیچیدن و اون رو توی هوا متوقف کردن
ایمی: ایدا ترمزِ دستیت خرابه! خواهشا تمرکزم بهم نریز ایمی با همون لحن سرد و بیروحش گفت
باکوگو که حالا از هوا به ایمی حمله میکرد، فریاد زد: با من بازی نکننننن مسخره
دست راستش رو بالا برد. این دیگه یه انفجار معمولی نبود اون داشتِ نارنجکهای دستکشش رو آماده میکرد
ایمی حس کرد... یه لرزش خفیف توی چشمهای ستارهایش شروع شد. انرژی خالص توی بدنش بیدار شده بود. اون میدونست اگه الان یه ذره از اون قدرت رو آزاد کنه کل این ساختمون آموزشی آوار میشه
*«نکن... آروم باش... فقط از محیط استفاده کن... نه نه نه من نمیتونم دیگه بیشتر از این نمیتونم نههه نیمخوامممم دوباره کاری کنمم😖😖😖»*
ایمی با یه پرشِ بلند، بدون اینکه پاهاش زمین رو لمس کنه (پرواز کوتاه) از مسیر انفجار سهمگین باکوگو کنار رفت موج انفجاذ شیشههای کل طبقه رو پودر کرد.
باکوگو در میان دود و گرد و غبار، با چشمهایی که از جنون میدرخشید، به ایمی خیره شد. :تو... تو همون کسی هستی که تو ازمون رتبش بعد منه با خودت چی فکر احمق یهو چی شد چرا نمی جنگی هااا پس شینهههههه
ایمی ماسکش رو یه ذره تنظیم کرد نمیخواست دیگه بیشتر از این درگیر شه میترسید که کوسش بیشتر از اون خودشو نشون بده برای همین کلا بیخیال همه چی شد و حتی دیگه از کوسش استاده نکردایمی: هوووی دکو دیگه بیشتر از این نمیخوام بجنگم هرکاری که میخوای بکنی سریع انجامش بده دیگه نباید بیشتر از این کشش بدی
دکو: باشه الان ترتیبش رو بدی
باکوگو غرید: فکر کردی میذارم؟! دکووووو!
و باکوگو این بار بدونِ هیچ استراتژیای فقط باتمام وجود و تمامِ خشمش یه انفجار به سمت دکو فرستاد نوری سفید کل راهرو رو (گرفت و خب از این جا به بعد مثل انیمه هستش)
بعد از اون اتفاقات که افتاد حرف های دکو به باکوگو و اون انفجار دکو جای اینکه حمله کنه به سمت طبقه بالا یا همون ایمی پرتاب کرد و باکوگو تعجب کرد
و این وسط ایمی که که داشت با اینا وقت کشی میکرد تا دکو حرفاشو به باکوگو بزنه
ایدا : نمیزارم نزدیک شی
که همون لحظه دکو اون حرکت رو انجام داد
ایمی* ( نیشخند البته از زیر ماسکش) ههه دیونه پس اون قدری که باید باهوشی خوشم اومد حالا دیگه وقتشه تمومش کنم *
ایمی: ببخشید... ولی اینو خودت خواستی
ایمی دستش رو باز کرد و تمام بتنهایِ خرد شدهی دور و برش در کسری از ثانیه دور خودش چرخیدن البده هیچ کدوم به هیچ جا برخورد نمیکرد و
همه چیز برای یک ثانیه متوقف شد.
و در کسی از ثانیه همه اوار یه گوشه جمع شدن و تا ایدا اومد واکنش بده ایمی خودشو رو بمب تلپورت کرد
ایمی:ههه دیدی من از تو سریع ترممم
وووو بوووووق صدای تموم شدن ازمون اومد
الماااایت: و تیمممممم قهرمان برد
اینم از پارتای امروز
کامنت و لایک اجباریه راستی در مورد سناریو نظر بدید🌌.
باکوگو : بسه دیگه 😡داری وقتم رو تلف میکنی عوضی نفلع
باکوگو با انفجاری که کل راهروی بتنی رو لرزوند به سمت دکو هجوم اورده
و دکو هم درست مثل انیمه دست راست باکوگو گرفت و و نقش زمینش کرد اما دوباره باکوگو شروع به مبارزه کرد و یه انفجار عظیم ساخت
ایمی که دید دکو سر راهه بیخیال بمب شد و یه لحظه فراموش کرد که باید کوسشو کنترل کنه و از خود بی خود شد اون برای یه لحظه چشماش رو بست توی ذهنش محیط مثل یه «تابلوی نقاشی سهبعدی» بود که تکتک ذرههای گرد و غبار توش مشخص بود اون میتونست فشار هوا رو حس کنه جوری که باکوگو با انفجارهاش اکسیژن رو به بازی میگرفت و حتی اون قطره های عرق نیتروگلیسیرین
*«اینقدر تند... اینقدر خشن...»*
ایمی حرکت نکرد. فقط دستش رو به سمت پایین گرفت. ناگهان، بتن کف راهرو مثل یکموجود زنده موج برداشت
خیلی وقت بود که این حجم انرژی رو ازاد نکرده بود
**«دیوارِ معکوس!»**
قبل از اینکه باکوگو.بهش برسه، یه تیکهی بزرگ از بتنِ کفِ زمین مثل یه سپرِ سنگیِ عظیم جلویِ باکوگو سبز شد. باکوگو با تعجب غرید و با انفجار از روی اون پرید، ولی ایمی آماده بود. اون نمیخواست زخمیش کنه پس فقط روی کنترل کردن کوسش تمرکز کرد
در همون لحظه ایدا از سمت دیگه با سرعت نور (و با اون صدای موتور پاش) اومد که از پشت به ایمی حمله کنه
«هوشیکاوا! غافلگیر شدی!»
ایمی حتی سرش رو هم نگردوند فقط انگشت اشارش رو به سمت عقب تکون داد.
فلزات سقف مثل این بندهای تو عروسکگردانی از جا کنده شدن و مثل شلاق دور پای ایدا پیچیدن و اون رو توی هوا متوقف کردن
ایمی: ایدا ترمزِ دستیت خرابه! خواهشا تمرکزم بهم نریز ایمی با همون لحن سرد و بیروحش گفت
باکوگو که حالا از هوا به ایمی حمله میکرد، فریاد زد: با من بازی نکننننن مسخره
دست راستش رو بالا برد. این دیگه یه انفجار معمولی نبود اون داشتِ نارنجکهای دستکشش رو آماده میکرد
ایمی حس کرد... یه لرزش خفیف توی چشمهای ستارهایش شروع شد. انرژی خالص توی بدنش بیدار شده بود. اون میدونست اگه الان یه ذره از اون قدرت رو آزاد کنه کل این ساختمون آموزشی آوار میشه
*«نکن... آروم باش... فقط از محیط استفاده کن... نه نه نه من نمیتونم دیگه بیشتر از این نمیتونم نههه نیمخوامممم دوباره کاری کنمم😖😖😖»*
ایمی با یه پرشِ بلند، بدون اینکه پاهاش زمین رو لمس کنه (پرواز کوتاه) از مسیر انفجار سهمگین باکوگو کنار رفت موج انفجاذ شیشههای کل طبقه رو پودر کرد.
باکوگو در میان دود و گرد و غبار، با چشمهایی که از جنون میدرخشید، به ایمی خیره شد. :تو... تو همون کسی هستی که تو ازمون رتبش بعد منه با خودت چی فکر احمق یهو چی شد چرا نمی جنگی هااا پس شینهههههه
ایمی ماسکش رو یه ذره تنظیم کرد نمیخواست دیگه بیشتر از این درگیر شه میترسید که کوسش بیشتر از اون خودشو نشون بده برای همین کلا بیخیال همه چی شد و حتی دیگه از کوسش استاده نکردایمی: هوووی دکو دیگه بیشتر از این نمیخوام بجنگم هرکاری که میخوای بکنی سریع انجامش بده دیگه نباید بیشتر از این کشش بدی
دکو: باشه الان ترتیبش رو بدی
باکوگو غرید: فکر کردی میذارم؟! دکووووو!
و باکوگو این بار بدونِ هیچ استراتژیای فقط باتمام وجود و تمامِ خشمش یه انفجار به سمت دکو فرستاد نوری سفید کل راهرو رو (گرفت و خب از این جا به بعد مثل انیمه هستش)
بعد از اون اتفاقات که افتاد حرف های دکو به باکوگو و اون انفجار دکو جای اینکه حمله کنه به سمت طبقه بالا یا همون ایمی پرتاب کرد و باکوگو تعجب کرد
و این وسط ایمی که که داشت با اینا وقت کشی میکرد تا دکو حرفاشو به باکوگو بزنه
ایدا : نمیزارم نزدیک شی
که همون لحظه دکو اون حرکت رو انجام داد
ایمی* ( نیشخند البته از زیر ماسکش) ههه دیونه پس اون قدری که باید باهوشی خوشم اومد حالا دیگه وقتشه تمومش کنم *
ایمی: ببخشید... ولی اینو خودت خواستی
ایمی دستش رو باز کرد و تمام بتنهایِ خرد شدهی دور و برش در کسری از ثانیه دور خودش چرخیدن البده هیچ کدوم به هیچ جا برخورد نمیکرد و
همه چیز برای یک ثانیه متوقف شد.
و در کسی از ثانیه همه اوار یه گوشه جمع شدن و تا ایدا اومد واکنش بده ایمی خودشو رو بمب تلپورت کرد
ایمی:ههه دیدی من از تو سریع ترممم
وووو بوووووق صدای تموم شدن ازمون اومد
الماااایت: و تیمممممم قهرمان برد
اینم از پارتای امروز
کامنت و لایک اجباریه راستی در مورد سناریو نظر بدید🌌.
- ۲۲۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط