Part7
Part7
ویو می یون
به آشپزخانه رفتم و برای خودم لیوان آبی ریختم.
که متوجه حضور کسی شدم اون لئو بود قبل از اینکه شروع به صحبت کند سکوت را شکستم.
+من خوبم به دلسوزیت هم نیازی ندارم.
*نیومدم برات دلسوزی کنم!(پوزخند)
+؟
نزدیکم میشد ومن عقب تر میرفتم که خوردم به یخچال منو به یخچال چسبوند و صورتش رو نزدیکم میکرد که من با کفشم پایش را به کردم ازم کمی دور شد به او پوزخندی زدم و گفتم.
+میخوای بازی کنیم؟ بچرخ تا بچرخیم(💅🏻🗣️)
با اخم بهم نگاه کردم و گفت:
*نباید با شوهر آیندت اینطوری رفتار کنی!
حالم بهم خورد اونقدر که اگر چیزی خورده بودم بالا می آوردم.
اما از یه لحاظ درست میگفت یه روزی که نزدیکم هست من زندانی اون عوضیم فقط بهخاطر یک اتحاد مسخره.
پس ولش کردم و به سمت مهمانان رفتم داشتن میرفتن لبخندی اجباری زدم و به سمت اتاقم رفتم در رو قفل کردم و پریدم روی تختم اونقدر خسته بودم که حتی لباسم رو هم عوض نکردم و خوابم برد...
—————————اتمام این پارت———————————
ببخشید کوتاه بود🙇🏻♀️💫
امیدوارم خوشتون اومده باشه🌷🌀
بدرود⛅✨
ویو می یون
به آشپزخانه رفتم و برای خودم لیوان آبی ریختم.
که متوجه حضور کسی شدم اون لئو بود قبل از اینکه شروع به صحبت کند سکوت را شکستم.
+من خوبم به دلسوزیت هم نیازی ندارم.
*نیومدم برات دلسوزی کنم!(پوزخند)
+؟
نزدیکم میشد ومن عقب تر میرفتم که خوردم به یخچال منو به یخچال چسبوند و صورتش رو نزدیکم میکرد که من با کفشم پایش را به کردم ازم کمی دور شد به او پوزخندی زدم و گفتم.
+میخوای بازی کنیم؟ بچرخ تا بچرخیم(💅🏻🗣️)
با اخم بهم نگاه کردم و گفت:
*نباید با شوهر آیندت اینطوری رفتار کنی!
حالم بهم خورد اونقدر که اگر چیزی خورده بودم بالا می آوردم.
اما از یه لحاظ درست میگفت یه روزی که نزدیکم هست من زندانی اون عوضیم فقط بهخاطر یک اتحاد مسخره.
پس ولش کردم و به سمت مهمانان رفتم داشتن میرفتن لبخندی اجباری زدم و به سمت اتاقم رفتم در رو قفل کردم و پریدم روی تختم اونقدر خسته بودم که حتی لباسم رو هم عوض نکردم و خوابم برد...
—————————اتمام این پارت———————————
ببخشید کوتاه بود🙇🏻♀️💫
امیدوارم خوشتون اومده باشه🌷🌀
بدرود⛅✨
- ۵۱
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط