{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part8

Part8
ویو پدر می یون
این روز ها به دخترکم سخت گذشته به‌خاطر تصمیمات عجولانه ی من.(نمی‌دونم بهت بگم پدر نمونه یا بی مسئولیت👍🏻)
نمی‌خواهم یهویی از خواب بیدارش کنم و بهش بگویم امروز عروسیش هست، چون این دیروز هم خیلی اتفاقات افتاده که اذیتش کرده.
و خب من پدرشم نمی‌تونم بگذارم به‌خاطر یک تصمیم احمقانه از من فاصله بگیره.
پس به آجوما گفتم برایش پنکیک درست کنه.
~آجوما.
∆بله آقا؟
~ می‌تونی برای دخترم پنکیک درست کنی؟
∆چشم آقا.
~متشکرم.£
∆خواهش می‌کنم(لبخند)
بعد چند دقیقه که به نظر می رسید پنکیک آماده است. آجوما با سینی که در آن پنکیک های طبقاتی کوچک بود به سمت اتاق می یون می‌رفت که من جلوش رو گرفتم.
∆آقا من دارم پنکیک هارو به سمت اتا*نگذاشتم حرفش رو کامل کند*
~من می‌برم.
آجوما لبخندی زد و با کمال میل سینی رو به من داد به سمت اتاق می یون رفتم.
در زدم اما اتفاقی نیفتاد...
تلاش کردم در رو باز کنم اما قفل بود...
می یون رو صدا زدم اما جوابم رو نمی‌داد...
که اینقدر در زدم تا بالاخره...
—————————اتمام این پارت———————————
نگران نباش اتفاق خاصی نمی‌یوفته⁦ヾ⁠(⁠・⁠ω⁠・⁠*⁠)⁠ノ⁩
امیدوارم خوشتون اومده باشه⁦¡★
بدرود💅🏻😉
دیدگاه ها (۲)

Part7ویو می یونبه آشپزخانه رفتم و برای خودم لیوان آبی ریختم....

Part6ویو می یونتقریباً ساعت ۲۲:۰۰ بود(همون ده شب خودمون👍🏻)از...

شبنم کوچولو: 8

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 1Part: 28جین سو به جونگکوک ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط