پارت خطی که پاک شد
پارت ۴ – خطی که پاک شد
باران هنوز میبارید. قطرهها روی شیشه میلغزیدند، و هوا بوی خیس و دلچسبی گرفته بود. یونآه هنوز پشت میز نشسته بود، اما افکارش جای دیگری پرسه میزد… همانجا که صدای کنگ جیهون توی گوشش تکرار میشد:
«شاید وقتشه فاصلهها رو بازتعریف کنیم...»
سعی کرد بلند شود. جمعوجور کند. فضا زیادی سنگین بود برای موندن.
اما همینکه کیفش را برداشت، صدای رئیس را شنید.
ـ "منتظر راننده نباش. امشب نمیرسه."
ـ "بارونه ولی... خودم میرم."
ـ "نه."
او با قدمهایی سنگین نزدیک شد. ایستاد روبهرویش، طوری که سایهاش تمام نیمتنهی یونآه را پوشاند.
ـ "میبرمت."
ـ "شما... میخواید منو برسونید؟"
ـ "نه. میخوام مطمئن شم سالم میرسی... قبل از اینکه دوباره حواسمو پرت کنی."
لبخند آرامی زد. دستش جلو آمد و بند کیف را از دست یونآه گرفت. تماس دستش با پوستش برق انداخت. یونآه ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، اما دیوار پشت سرش بود.
و حالا... او نزدیکتر شد.
نفسهایشان با هم قاطی شد. نور چراغ سقفی روی موهای خیس یونآه تابیده بود، و کنگ جیهون حالا به سختی خودش را کنترل میکرد.
ـ "میدونی سختترین بخش داشتن تو اینجاست چیه؟"
ـ "چی؟"
لبهایش خیلی آرام، خیلی نزدیک، درست کنار گوشش زمزمه کرد:
ـ "اینه که تمام روز فقط به این فکر میکنم که اگه اجازه بدم... چقدر میتونم بیشتر بخوامت."
یونآه پلک زد. بدنش داغ شده بود. قلبش محکم میکوبید. اما چیزی نگفت.
فقط ماند. فقط نفس کشید. فقط لرزید.
او دوباره به چشمهایش نگاه کرد. عمیق. بیمرز.
و خیلی آرام، انگشت شستش را روی گونهی یونآه کشید… لمس کوتاه، اما پرمعنا.
ـ "بیا. قبل از اینکه پشیمون بشم و کاری کنم که نتونم پسش بگیرم."
یونآه حرفی نزد. فقط سر تکان داد. اما درونش طوفان بود.
او داشت سقوط میکرد... و برای اولینبار، نمیخواست نجات پیدا کنه.
باران هنوز میبارید. قطرهها روی شیشه میلغزیدند، و هوا بوی خیس و دلچسبی گرفته بود. یونآه هنوز پشت میز نشسته بود، اما افکارش جای دیگری پرسه میزد… همانجا که صدای کنگ جیهون توی گوشش تکرار میشد:
«شاید وقتشه فاصلهها رو بازتعریف کنیم...»
سعی کرد بلند شود. جمعوجور کند. فضا زیادی سنگین بود برای موندن.
اما همینکه کیفش را برداشت، صدای رئیس را شنید.
ـ "منتظر راننده نباش. امشب نمیرسه."
ـ "بارونه ولی... خودم میرم."
ـ "نه."
او با قدمهایی سنگین نزدیک شد. ایستاد روبهرویش، طوری که سایهاش تمام نیمتنهی یونآه را پوشاند.
ـ "میبرمت."
ـ "شما... میخواید منو برسونید؟"
ـ "نه. میخوام مطمئن شم سالم میرسی... قبل از اینکه دوباره حواسمو پرت کنی."
لبخند آرامی زد. دستش جلو آمد و بند کیف را از دست یونآه گرفت. تماس دستش با پوستش برق انداخت. یونآه ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، اما دیوار پشت سرش بود.
و حالا... او نزدیکتر شد.
نفسهایشان با هم قاطی شد. نور چراغ سقفی روی موهای خیس یونآه تابیده بود، و کنگ جیهون حالا به سختی خودش را کنترل میکرد.
ـ "میدونی سختترین بخش داشتن تو اینجاست چیه؟"
ـ "چی؟"
لبهایش خیلی آرام، خیلی نزدیک، درست کنار گوشش زمزمه کرد:
ـ "اینه که تمام روز فقط به این فکر میکنم که اگه اجازه بدم... چقدر میتونم بیشتر بخوامت."
یونآه پلک زد. بدنش داغ شده بود. قلبش محکم میکوبید. اما چیزی نگفت.
فقط ماند. فقط نفس کشید. فقط لرزید.
او دوباره به چشمهایش نگاه کرد. عمیق. بیمرز.
و خیلی آرام، انگشت شستش را روی گونهی یونآه کشید… لمس کوتاه، اما پرمعنا.
ـ "بیا. قبل از اینکه پشیمون بشم و کاری کنم که نتونم پسش بگیرم."
یونآه حرفی نزد. فقط سر تکان داد. اما درونش طوفان بود.
او داشت سقوط میکرد... و برای اولینبار، نمیخواست نجات پیدا کنه.
- ۶۰۴
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط