{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات با حرص از روی تخت بلند شد پاشنهی پاهاشو محکم کوبید روی زمین ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟎

ات با حرص از روی تخت بلند شد، پاشنه‌ی پاهاشو محکم کوبید روی زمین و رفت سمت در.

همون‌طور که دستگیره رو فشار می‌داد، زیر لب غر زد:

ـ «دیگه نمی‌خوام حتی ببینمت…»

اما قبل از اینکه درو باز کنه، دست گرم و محکم کوک دور مچش حلقه شد.

یه کشید و ات برگشت توی بغلش، به حدی که نفس‌های داغ کوک روی صورتش نشست.

کوک با چشم‌های نیمه‌خواب‌آلود ولی براقش نگاهش کرد.

ـ «کجا میری؟ هنوز حرفمون تموم نشده.»

ات دستشو کشید، اما کوک محکم‌تر گرفت.

ـ «ولم کن! گفتم نمی‌خوام ببینمت!»

کوک لبخند کجی زد، سرشو خم کرد و آروم کنار گوشش گفت:

ـ «ولی من می‌خوام ببینمت… همیشه.»

(چرا دارن این فیکو میخونین اخ🤢)

ات به شدت سرخ شد.

خواست دوباره داد بزنه، اما کوک بدون فرصت دادن، دستشو روی کمرش گذاشت و نزدیک‌تر کشید

. لباش خیلی نزدیک بود، اون‌قدر که ات نفسشو حبس کرد.

ـ «کوک… نکن…»

اما کوک فقط همون لبخند خطرناک رو زد، سرشو خم کرد و یه بوسه‌ی طولانی روی لبای ات گذاشت.

ات دستاشو روی سینه‌ی کوک فشار داد تا عقب بره، اما باز هم تسلیم اون حس شد.

وقتی جدا شدن، کوک زمزمه کرد:

ـ «برو هر جا می‌خوای… ولی بدون، باز هم برمی‌گردی توی بغلم.»

ات با چشمای پر از اشک و لبای لرزون، بهش خیره شد.

ـ «من… ازت متنفرم…»

کوک لبخند زد:
ـ «باشه… متنفر باش. همینم کافیه برام.»
دیدگاه ها (۱)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟏ات با چشمای پر از اشک از بغل...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟗ات نفسشو محکم بیرون داد و با...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟖اشکای ات دونه‌دونه روی صورتش...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟐کوک انگار هیچ عجله‌ای نداشت....

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟖کوک سرشو از روی سینه‌ی ات بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط