جنا گفت تو اتاق کارش کار داره الان میاد
𝐦𝐢𝐧𝐞
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ²²
جنا : گفت تو اتاق کارش کار داره الان میاد
پدر بزرگ : اومدم !
پدر بزرگ درحالی که از عصاش کمک می گرفت تا تعادلشو
حفظ کنه ، به طرف صندل قدم برداشت
نشست
خیلی دوست داشتم برم بغلش بگم دلم برات یه ذره شده بود پدر بزرگ خوشتیپم ولی ..... اگه این کارو می کردم جن..ازم روی همین میز غذا خوری بود
شروع کردیم به خوردن شام
خیلی وقت بود غذای کره ای نخورده بودم
همینجوری هممون مشغول غذا خوردن بودیم
که پدربزرگ به حرف آمد
پدربزرگ : خوش اومدی نوه خوشگلم
خیلی ناخواسته چشمم افتاد به تهیونگ که روبروم بود
چشمامو یک متر باز کرد و سرشو به چپ راست تکون داد
منظورش « جو نگیر ! » بود
خوب می دونست که خیلی دلم می خواد بغلش کنم
سریع روبه پدر بزرگ کردم و گفتم
کاترینا : ممنونم پدر بزرگ ( مودب )
پدر بزرگ : حتما خیلی کنجکاوی که چرا بهت گفتم این همه راه بیای !
ولی امروز نمی تونم چیزی بگم
باید تا فردا صبر کنی
کاترینا : مگه فردا چه روزیه ؟
پدربزرگ : فردا یکی از دوستام قراره مهمون ما بشن
وقتی اونا اومدن بعد شام همه چیز رو برات توضیح خواهیم داد
تهیونگ : مهمون کیه ؟
پدر بزرگ : جئون ها !
نگاهمو بین تهیونگ و پدر بزرگ می چرخوندم
کاترینا : جئون ها دیگه کین ؟
تهیونگ آب دهنشو قورت داد و به صندلی تکیه داد
تهیونگ : قدرتمند ترین خاندان مافیایی یا همان دوست جدید پدر بزرگ
کاترینا : این چجور دوست جدیدیه که به منم شامل میشه ؟
پدر بزرگ : فردا می فهمی الآنم غذاتو بخور
راستی .... فردا یه لباس تمیز بپوش باز نپوش
با حرف آخرش یکم عصبی شدم
من از کی تا حالا لباس باز پوشیدم تا توجه مرد هارو جلب کنم؟
کاترینا : من از کی تا حالا لباس باز پوشیدم ؟
پدربزرگ : همینه که هست !
دیگه نمی خوام غذا بخورم
قاشقمو انداختم روی بشقابم و صندلمو عقب کشیدم
که صدای دلخراشی داد
کاترینا : دیگه نمی خورم ممنون
به سرعت از روی صندلی بلند شدم به طرف طبقه بالا رفتم
هیچ ریکشنی از پدر بزرگ ندیدم
انتظار داشتم ج....رم کنه
ادامه دارد...
#مال_من
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ²²
جنا : گفت تو اتاق کارش کار داره الان میاد
پدر بزرگ : اومدم !
پدر بزرگ درحالی که از عصاش کمک می گرفت تا تعادلشو
حفظ کنه ، به طرف صندل قدم برداشت
نشست
خیلی دوست داشتم برم بغلش بگم دلم برات یه ذره شده بود پدر بزرگ خوشتیپم ولی ..... اگه این کارو می کردم جن..ازم روی همین میز غذا خوری بود
شروع کردیم به خوردن شام
خیلی وقت بود غذای کره ای نخورده بودم
همینجوری هممون مشغول غذا خوردن بودیم
که پدربزرگ به حرف آمد
پدربزرگ : خوش اومدی نوه خوشگلم
خیلی ناخواسته چشمم افتاد به تهیونگ که روبروم بود
چشمامو یک متر باز کرد و سرشو به چپ راست تکون داد
منظورش « جو نگیر ! » بود
خوب می دونست که خیلی دلم می خواد بغلش کنم
سریع روبه پدر بزرگ کردم و گفتم
کاترینا : ممنونم پدر بزرگ ( مودب )
پدر بزرگ : حتما خیلی کنجکاوی که چرا بهت گفتم این همه راه بیای !
ولی امروز نمی تونم چیزی بگم
باید تا فردا صبر کنی
کاترینا : مگه فردا چه روزیه ؟
پدربزرگ : فردا یکی از دوستام قراره مهمون ما بشن
وقتی اونا اومدن بعد شام همه چیز رو برات توضیح خواهیم داد
تهیونگ : مهمون کیه ؟
پدر بزرگ : جئون ها !
نگاهمو بین تهیونگ و پدر بزرگ می چرخوندم
کاترینا : جئون ها دیگه کین ؟
تهیونگ آب دهنشو قورت داد و به صندلی تکیه داد
تهیونگ : قدرتمند ترین خاندان مافیایی یا همان دوست جدید پدر بزرگ
کاترینا : این چجور دوست جدیدیه که به منم شامل میشه ؟
پدر بزرگ : فردا می فهمی الآنم غذاتو بخور
راستی .... فردا یه لباس تمیز بپوش باز نپوش
با حرف آخرش یکم عصبی شدم
من از کی تا حالا لباس باز پوشیدم تا توجه مرد هارو جلب کنم؟
کاترینا : من از کی تا حالا لباس باز پوشیدم ؟
پدربزرگ : همینه که هست !
دیگه نمی خوام غذا بخورم
قاشقمو انداختم روی بشقابم و صندلمو عقب کشیدم
که صدای دلخراشی داد
کاترینا : دیگه نمی خورم ممنون
به سرعت از روی صندلی بلند شدم به طرف طبقه بالا رفتم
هیچ ریکشنی از پدر بزرگ ندیدم
انتظار داشتم ج....رم کنه
ادامه دارد...
#مال_من
- ۵۲۸
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط