{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Royal Veil Part بعدازظهر تا شب قبل از شام

Royal Veil — Part 13 : بعدازظهر تا شب (قبل از شام)

بعدازظهر، هوا ملایم و آفتابی بود و تهیونگ پس از پایان کارهای رسمی قصر، تصمیم گرفت کمی از فضای سنگین بیرون برود.
– جونگکوک، بیا یه کم از اینجا فرار کنیم… یه دویدنی با اسب‌ها، چطوره؟

جونگکوک که آماده بود، سرش را تکان داد.
× هر جا تو باشی، منم میام.

اسب‌ها آماده شدند و آن دو در حیاط و باغ پشتی شروع به دویدن کردند. تهیونگ با شیطنت جلو می‌رفت، گهگاهی به عقب نگاه می‌کرد و چشمک می‌زد:
– ها! دیدی؟ هنوز سرعت من از تو بیشتره!

جونگکوک لبخند کوتاهی زد و کمی سرعتش را بیشتر کرد، اما هر دو از حس رقابت و بازی کوچکشان لذت می‌بردند؛ این بازی نه تنها شوخ‌طبعی بود بلکه حس نزدیکی و اعتماد میانشان را تقویت می‌کرد.

پس از چند دور، تهیونگ نفسش را گرفت و اسبش را آرام کرد:
– خوبه… فکر کنم امروز یه استراحت درست و حسابی بهمون میاد. به نظرت به استخر بریم؟

جونگکوک با سر تایید کرد و هر دو راهی ساختمان استخر شدند.


---

نور طلایی غروب روی سطح آب افتاده بود و انعکاسش بر دیوارهای قصر می‌تابید. تهیونگ کنار استخر ایستاد و با لبخند گفت:
– جونگکوک، اگه تو شیرجه بزنی، منم می‌پرم!

جونگکوک دستش را روی لبه استخر گذاشت و آرام گفت:
× مراقب باش که سردت نشه.

– سرد؟ من که فقط منتظرم آبم که خیس بشم، بعد تو رو خیس کنم!

× پس که اینطور
جونگکوک در آب پرید و تهیونگ رو هم به آب انداخت و بین دست هاش محاصره ش کرد هر دو توی چشم های هم زل زده بودن فاصله ای چندان نداشتن که به لب های هم برخورد کنن که ناگهان ........... (منتظر چی؟)
جونگکوک فاصله گرفت که تهیونگ در شک بود
× انگاری خیلی منتظر بودی(خنده)
_ کی گفته تو به من نزدیک شدی
× باش شما درست میگید(خنده ریز)
چند دقیقه بازی و خنده گذشت. تهیونگ کنار استخر نشست، آب را با دستش به هوا پاشید و گفت:
– ببین… دنیا خیلی بهتر از اون جلسات خشک و رسمی قصره وقتی که یه کمی شیطنت داریم، نه؟

جونگکوک نگاهش کرد و لبخند کمرنگی زد، آرام گفت:
× آره… وقتی تو اینقدر شاد و بازیگوشی، حتی قصر هم نمی‌تونه حس سنگینیش رو به ما تحمیل کنه.


---

شروع شب — مهتاب و آرامش قبل از شام

خورشید غروب کرده بود و ماه کم‌کم بالا آمد. تهیونگ و جونگکوک کنار حوض کوچک باغ پشتی قدم می‌زدند، نور مهتاب روی آب و صورتشان می‌افتاد.

– جونگکوک… می‌دونی؟ این روزها با تو بودن، حتی از مسابقه‌ها و بازی‌ها هم بهتره.

× پس یعنی امروز برنده واقعی کی بود؟

– واضحا من… ولی تو هم خیلی خوب بودی!
(با چشمک و لبخند شیطنت‌آمیز)

اما این‌بار تهیونگ بدون در نظر گرفتن موقعیتش و جایی که هست به جونگکوک نزدیک شد به لب هاش خیره شده بود که جونگکوک طاقت نیاورد و فاصله ها میان آن دو شکسته شد و بوسه با عشق و حس اعتماد آغاز شد (بچه ها من بیشتر از این دوست ندارم پیش برم چون حد خودم رو تا اینجا میدونم خواستید بقیه اش رو خودتون تصور کنید با تشکر)
که بعد چند مین از هم جدا شدن
کی فکرشو می‌کرد قلب هایی که تبدیل به یخ شده بود بودند و از هر دردی بدتر بودند ، گرم و پر از حس آرامش بشه ؛ حس صمیمیتی که تا کنون وجود نداشته بود
---
سکوت شب پر از خنده و شوخ‌طبعی بود، و تهیونگ حس کرد که حتی سنگینی قصر هم نمی‌تواند شادی واقعی این لحظات را کم کند.
آن دو کنار حوض ایستادند، و ماه شاهد لحظاتی شد که بیشتر از هر کلمه‌ای، حس و اعتماد میانشان را نشان می‌داد.


---

✨ پایان پارت ۱۳
💜 منتظر باش!
حمایت
دیدگاه ها (۷)

بچه های عزیز نیازمند حمایت شما بار دیگر هستیم😂کلیپ های عاشقا...

کی تو لایو تهیونگ بود ؛ بهترین لایو عمرم بود تهیونگ بلاخره ف...

Royal Veil — Part 12 : خاکستر و عهدصبح، بوی دود هنوز در هوای...

Royal Veil — Part 11 : آتش در سایه‌هاشب، ناگهان با فریادی از...

وحشی پارت 24 +۱۸ویو تهیونگ: رفتم پتو ها رو از داخل ماشین اور...

فیک=) دوستت دارم (پارت اول) ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط