قسمت14
قسمت14
ازش جدا شدم و خوب برندازش کردم. باورم نمیشد اینقدر تغییر کرده باشه! – وای مهسا خودتی؟ - آره خانوم جون! – تو این جام دست از سر این خانوم جون گفتنات برنمیداری؟ - شرمنده خانو.. هوران جون!لبخند زدم.- عزیزم خیلی خوشگل شدی! نگفته بودی از این چیزام داریا بلا!خندید و گفت : راستشو اینو اقا برام خریده! – اترین؟ بهش نمیخوره از این کارام بلد باشه! بیا بریم یه جا بشینیم و بعد برام بگو! رفتیم و روی یکی از صندلیایی که گوشه ی سالن بود نشستیم. – خوب بگو ببینم. – راستش اقا اینو به عنوان کادو برامون خریده. یکی واسه من و یکیم واسه سروش! – سروش؟ سرمو چرخوندم و گفتم : پس کجاست؟ - اوناهاش اونجاست! و با دستش به مردی که از اشپزخونه بیرون اومد اشاره کرد. سروش توی اون کت و شلوار قهوه ای سوخته خیلی خوشتیپ بود. – وووهه! عجب جیگری شده داداشت! خندید. – به پای شما که نمیرسه! – تو روخدا؟ ولی من که دارم میمیرم توی این کفشا! –منم! – پس موافقی بیشتر بمیریم؟ - اوهوم! بلند شدم و دستشو گرفتم و باهم رفتیم سمت باغ.جایی که اهنگ گذاشته بودن. – داریم میریم رقاص خونه؟ - کجا؟- رقاص خونه! ....مهسا ، سروش زیاد توی رقاص خونشون نرقصینا! می دزدنتون!! خندیدم و گفتم : مامانت گفته؟ - اوهوم! –دمش گرم. رقاص خونه! ..پیش به سوی رقاص خونه! - حالا کیفامونو کجا بزاریم؟ - اونجا! و با دستم به میز ارمین و دلارام اشاره کردم. باهم رفتیم سمتشون و بعد از سلام و علیک مجدد و تعریف و تمجید دلی و ارمین از مهسا کیفامونو گذاشتیم.داشتیم میرفتیم که ارمین گفت : وایسین ماهم باهاتون میایم! – پس کیفامون چی؟! – کسی به کیف پلیس دست نمیزنه که! و رفتیم وسط پیست. هنوز شروع نکرده بودیم که طلا اومد وسط ودم گوشم گفت که اترین تو اتاقش منتظرمه ! با غر غر از اونجا جدا شدم و رفتم توی خونه.پله ها رو با بدبختی بالا رفتم و در زدم. – بیا! در باز کردم و گفتم : باز چی شده؟ برگشت و نگام کرد. یا ابوالفضل! این چرا شبیه خون اشاما شده؟!! نکنه منو بخوره!! – به به! هوران خانوم! از این ورا؟ لیوان مشروبشو گذاشت روی میز عسلیش. – مگه باهام کار نداشتی؟ - کار که نه ! یه عرضی داشتم! اومد جلو. – چیزی شده؟ - چیزی نشده! تو .. تو خجالت نمیکشی از این لباسا میپوشی؟ -چی؟ - کوفته قلقلی! یعنی تو این تهران خراب شده لباس از این پوشیده تر نبود؟ بود یا نبود؟ - بود. – خوب پس چرا اینو پوشیدی؟ - اِاِاِ! اصلا تو چرا فقط به من گیر میدی؟ خواهرت که از من باز تره! – خواهرم شوهر داره! – خوب .. – خوب چی؟ - خوپ..خوپ اصلا دلم میخواد! – میدونی تاحالا چندتا مرد سراغ تورو از من گرفتن؟ میدونی ازم چه چیزایی پرسیدن؟ میدونی یا نمیدونی؟ دستمو بردم پشتم. – حالا اون به کنار. من نمیفهمم رژ رنگ دیگه ای نبود؟ کم مونده بری با اون لبات اَ اِ اُ کنی! کفشامو دراوردم و گفتم : اصلا یه سوال؟ تو چرا بهت برمیخوره؟ مگه جای تو اشغال کردم؟ برگشت سمتم. – من اینجا صابخونم و دوست ندارم کسی به مهمونم .. – فقط صابخونه ای؟ - چی؟نگام کرد. – من .. من .. بگو دیگه لعنتی! دستشو کشید لایه موهاش. – مگه فرقیم میکنه؟ - اره فرق میکنه! دستمو گرفتم جلوی دهنم! وای گند زدم! سریع رفتم تو اتاقم. گندت بزنن هوری!
در و باز کرد و مثل همیشه عین گاو اومد تو. نگاش کردم. – منظوری .. نداشتم.. فقط .. فقط *****اترین- چی؟ بازم مثل همیشه می خوای بگی تقصیر منه ؟ به سمتم قدم برداشت - میخوای بگی که بازم مثل همیشه میخوای بارم کنی؟ .. روبه روم وایستاد و با حالت طلبکارنه ای مشغول شنیدن غرهام شد.- می خوای بگی که من چقدر ... چشمام چهارتا نشد. اصلا نفهمیدم چی شد فقط میدونم که توی یه لحظه دستاشو انداخت پشت گردنم و منو محکم به سمت خودش کشید. بعد تنها چیزی که حس کردم گرمی لبهاش بود که روی لباهام بود.اون..اون منو بوسید! اروم خودشو از من جدا کرد. نه خیلی یکم! بهم نگاه کرد و با حالت خاصی گفت : حالا چی ؟ نگاش کردم.هنوز توی شوک بودم. – چی؟ - هنوزم نقش صابخونه رو داری؟ من من کردم. باید دعواش میکردم. به خاطر کاری که کرده بود ولی اینکارو نکردم. بلکه انگار منتظر این لحظه بودم. – اممم.. یه ذره! لبخند زد : جدی؟صورتشو اورد جلو و به گوشه لبم بوسه ای زد. بعد اروم دم گوشم گفت : خوب اقای صابخونه امیدوارم مهمونی خوبی داشته باشی. رفت سمت در و از اتاق بیرون رفت. به لبم دست کشیدم. یه حسی داشتم. متفاوت بود .. خیلی وقت بود که همچین حس خارق العاده ای بهم دست نداده بود. به سمت اتاقم رفتم و پشت میزم نشستم. کشو رو باز کردم و قاب عکسو بیرون اوردم. با انگشت اشارم روی صورتش دست کشیدم. – آخ رها ..رها! .. نمی دونم الان از دستم عصبانی یا برام خوشحالی !! ولی میخوام بهت اینو بگم که بالاخره بعد از مدت ها اون احساس سر سختی و بی محلی به زندگیم داره از
ازش جدا شدم و خوب برندازش کردم. باورم نمیشد اینقدر تغییر کرده باشه! – وای مهسا خودتی؟ - آره خانوم جون! – تو این جام دست از سر این خانوم جون گفتنات برنمیداری؟ - شرمنده خانو.. هوران جون!لبخند زدم.- عزیزم خیلی خوشگل شدی! نگفته بودی از این چیزام داریا بلا!خندید و گفت : راستشو اینو اقا برام خریده! – اترین؟ بهش نمیخوره از این کارام بلد باشه! بیا بریم یه جا بشینیم و بعد برام بگو! رفتیم و روی یکی از صندلیایی که گوشه ی سالن بود نشستیم. – خوب بگو ببینم. – راستش اقا اینو به عنوان کادو برامون خریده. یکی واسه من و یکیم واسه سروش! – سروش؟ سرمو چرخوندم و گفتم : پس کجاست؟ - اوناهاش اونجاست! و با دستش به مردی که از اشپزخونه بیرون اومد اشاره کرد. سروش توی اون کت و شلوار قهوه ای سوخته خیلی خوشتیپ بود. – وووهه! عجب جیگری شده داداشت! خندید. – به پای شما که نمیرسه! – تو روخدا؟ ولی من که دارم میمیرم توی این کفشا! –منم! – پس موافقی بیشتر بمیریم؟ - اوهوم! بلند شدم و دستشو گرفتم و باهم رفتیم سمت باغ.جایی که اهنگ گذاشته بودن. – داریم میریم رقاص خونه؟ - کجا؟- رقاص خونه! ....مهسا ، سروش زیاد توی رقاص خونشون نرقصینا! می دزدنتون!! خندیدم و گفتم : مامانت گفته؟ - اوهوم! –دمش گرم. رقاص خونه! ..پیش به سوی رقاص خونه! - حالا کیفامونو کجا بزاریم؟ - اونجا! و با دستم به میز ارمین و دلارام اشاره کردم. باهم رفتیم سمتشون و بعد از سلام و علیک مجدد و تعریف و تمجید دلی و ارمین از مهسا کیفامونو گذاشتیم.داشتیم میرفتیم که ارمین گفت : وایسین ماهم باهاتون میایم! – پس کیفامون چی؟! – کسی به کیف پلیس دست نمیزنه که! و رفتیم وسط پیست. هنوز شروع نکرده بودیم که طلا اومد وسط ودم گوشم گفت که اترین تو اتاقش منتظرمه ! با غر غر از اونجا جدا شدم و رفتم توی خونه.پله ها رو با بدبختی بالا رفتم و در زدم. – بیا! در باز کردم و گفتم : باز چی شده؟ برگشت و نگام کرد. یا ابوالفضل! این چرا شبیه خون اشاما شده؟!! نکنه منو بخوره!! – به به! هوران خانوم! از این ورا؟ لیوان مشروبشو گذاشت روی میز عسلیش. – مگه باهام کار نداشتی؟ - کار که نه ! یه عرضی داشتم! اومد جلو. – چیزی شده؟ - چیزی نشده! تو .. تو خجالت نمیکشی از این لباسا میپوشی؟ -چی؟ - کوفته قلقلی! یعنی تو این تهران خراب شده لباس از این پوشیده تر نبود؟ بود یا نبود؟ - بود. – خوب پس چرا اینو پوشیدی؟ - اِاِاِ! اصلا تو چرا فقط به من گیر میدی؟ خواهرت که از من باز تره! – خواهرم شوهر داره! – خوب .. – خوب چی؟ - خوپ..خوپ اصلا دلم میخواد! – میدونی تاحالا چندتا مرد سراغ تورو از من گرفتن؟ میدونی ازم چه چیزایی پرسیدن؟ میدونی یا نمیدونی؟ دستمو بردم پشتم. – حالا اون به کنار. من نمیفهمم رژ رنگ دیگه ای نبود؟ کم مونده بری با اون لبات اَ اِ اُ کنی! کفشامو دراوردم و گفتم : اصلا یه سوال؟ تو چرا بهت برمیخوره؟ مگه جای تو اشغال کردم؟ برگشت سمتم. – من اینجا صابخونم و دوست ندارم کسی به مهمونم .. – فقط صابخونه ای؟ - چی؟نگام کرد. – من .. من .. بگو دیگه لعنتی! دستشو کشید لایه موهاش. – مگه فرقیم میکنه؟ - اره فرق میکنه! دستمو گرفتم جلوی دهنم! وای گند زدم! سریع رفتم تو اتاقم. گندت بزنن هوری!
در و باز کرد و مثل همیشه عین گاو اومد تو. نگاش کردم. – منظوری .. نداشتم.. فقط .. فقط *****اترین- چی؟ بازم مثل همیشه می خوای بگی تقصیر منه ؟ به سمتم قدم برداشت - میخوای بگی که بازم مثل همیشه میخوای بارم کنی؟ .. روبه روم وایستاد و با حالت طلبکارنه ای مشغول شنیدن غرهام شد.- می خوای بگی که من چقدر ... چشمام چهارتا نشد. اصلا نفهمیدم چی شد فقط میدونم که توی یه لحظه دستاشو انداخت پشت گردنم و منو محکم به سمت خودش کشید. بعد تنها چیزی که حس کردم گرمی لبهاش بود که روی لباهام بود.اون..اون منو بوسید! اروم خودشو از من جدا کرد. نه خیلی یکم! بهم نگاه کرد و با حالت خاصی گفت : حالا چی ؟ نگاش کردم.هنوز توی شوک بودم. – چی؟ - هنوزم نقش صابخونه رو داری؟ من من کردم. باید دعواش میکردم. به خاطر کاری که کرده بود ولی اینکارو نکردم. بلکه انگار منتظر این لحظه بودم. – اممم.. یه ذره! لبخند زد : جدی؟صورتشو اورد جلو و به گوشه لبم بوسه ای زد. بعد اروم دم گوشم گفت : خوب اقای صابخونه امیدوارم مهمونی خوبی داشته باشی. رفت سمت در و از اتاق بیرون رفت. به لبم دست کشیدم. یه حسی داشتم. متفاوت بود .. خیلی وقت بود که همچین حس خارق العاده ای بهم دست نداده بود. به سمت اتاقم رفتم و پشت میزم نشستم. کشو رو باز کردم و قاب عکسو بیرون اوردم. با انگشت اشارم روی صورتش دست کشیدم. – آخ رها ..رها! .. نمی دونم الان از دستم عصبانی یا برام خوشحالی !! ولی میخوام بهت اینو بگم که بالاخره بعد از مدت ها اون احساس سر سختی و بی محلی به زندگیم داره از
- ۱۱۰.۱k
- ۰۸ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط