{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سه

پارت سه
نامجون همین‌طور که شونه‌شو می‌مالید و از چارچوب در فاصله می‌گرفت، با نیش باز و لپای سرخ‌شده راه افتاد سمت سالن تمرین. تو دلش خدا خدا می‌کرد هیکل درشتش موقع خوردن به در، خیلی ضایع به نظر نرسیده باشه.

همین که درِ سالن تمرین رو باز کرد و رفت تو، اتاق یهو رفت تو سکوت. هر شش تا عضو روی زمین یا مبل‌ها پهن شده بودن و انگار منتظر همین لحظه بودن.

کوکی (جونگ‌کوک) که رو زمین دراز کشیده بود و داشت با گوشیش ور می‌رفت، سرشو آورد بالا، نگاهی به چهره سرخ نامجون انداخت و پقتی زد زیر خنده:
«اوه اوه! لیدر بزرگمون برگشت! خب چطور بود هیونگ؟ پاکت رو دادی بهش یا کلاً کوبیدیش تو صورتش؟»

جین که رو مبل لم داده بود و داشت فیله مرغ می‌خورد، پرید وسط حرفش و با همون صدای زیباش گفت:
«نامجون! فقط بگو که موقع دادنِ کادو دوباره چیزی رو نشکوندی! خدای من، دیشب که قهوه رو ریختی روش، من رسماً رفتم تو شوک! آبروی هر چی مردِ جنتلمنه بردی پسرم!»

نامجون کلافه دستشو کشید تو موهاش، رفت سمت بطری‌های آب و یکیشو برداشت. سعی کرد قیافه جدی و بی‌تأثیری به خودش بگیره:
«چیز خاصی نبود بچه‌ها... فقط رفتم بابت دیشب ازش عذرخواهی کنم و کادوشو بدم. همین. در ضمن، اون خودش گفت اصلاً مهم نیست!»

جیمین که کنار تهیونگ نشسته بود، چشم‌هاش خط شد و با اون خنده‌های شیطنت‌آمیزش گفت:
«آره جون خودت! "چیز خاصی نبود"! پس چرا وقتی داشتی از اتاقش می‌اومدی بیرون، شونه‌ت خورد به چهارچوب در؟ ما از این‌جا صدای خوردنت به در رو شنیدیم هیونگ!»

کل سالن رفت روی هوا! شوگا (یونگی) که با کلاه کلاپیسه‌اش چشماشو پوشونده بود و انگار خواب بود، زیر لب با یه لبخند خبیثانه گفت:
«نامجون، تو اگه بخوای ادای آدم‌های بی‌تفاوت رو دربیاری، حداقل اول یاد بگیر چطوری از در عبور کنی بدون اینکه بهش آسیب بزنی.»

جِی‌هوپ (هوسوک) ریسه رفته بود از خنده و هی می‌کوبید روی زانوی تهیونگ:
«وای خدا... ببینید چطور لپاش سرخ شده! نامجون‌شی، خدایی وقتی لباست رو دید چی گفت؟ خوشش آمد؟ سایزشو درست گرفتی اصلاً؟»

تهیونگ که تا الان ساکت بود، با اون صدای بم و ریلکسش اضافه کرد:
«معلومه که خوشش اومده! هیونگ سه ساعت تمام تو مغازه داشت با فروشنده بحث می‌کرد که کدوم رنگ به تمِ پوستیِ خانم منیجر بیشتر میاد! من خودم دیدمش، نزدیک بود مغازه‌دار رو کلافه کنه.»

نامجون که دیگه رسماً از خجالت داغ شده بود، سر بطری آب رو بست و با حالت دفاعی گفت:
«هی! شماها کار و زندگی ندارید؟ مربی تمرین الان می‌رسه! به جای این حرفا پاشید گرم کنید!»
دیدگاه ها (۱)

پارت چهار جونگ‌کوک از جاش پرید، ادای نامجون رو درآورد که دست...

پارت پنج بعد از چند ساعت تمرین سخت و نفس‌گیر، بالاخره مربی ا...

پارت 2در باز شد و نامجون سرشو آورد داخل. یه پاکت خریدمجله‌ای...

پارت 1پشت صحنه کنسرت مثل همیشه آخر دیوانه‌خونه بود. صدای کوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط