دستهایت هنوز میلرزیدند، اما نمیخواستی این لرزش را نشان
دستهایت هنوز میلرزیدند، اما نمیخواستی این لرزش را نشان بدهی. نگاهت را از مسیری که تهیونگ رفته بود کندی و به میز انداختی. بشقاب مقابلت هنوز پر بود، غذاهایی که با دقت آماده شده بودند؛ استیک برشته، سبزیجات بخارپز، و نانی تازه که بویش در هوا میپیچید.
چنگال را آرام برداشتی. صدای فلز با بشقاب برخورد کرد، تیز و واضح در سکوت حیاط. لقمهی کوچکی بریدی، به لبهایت نزدیک کردی و بالاخره مزهاش را چشیدی.
غذا خوشطعم بود، اما دهانت تلخ. هر جرعهای که پایین میرفت، گلو را میسوزاند. انگار هر لقمه، یادآوری همان کلماتی بود که چند دقیقه پیش شنیده بودی: «فردا شب…»
اشکت ته حلقه زد. اما به خودت فشار آوردی. نمیخواستی بشکنی، نه همین حالا، نه در این حیاطی که میتوانست تنها لحظهی آزادیات باشد. پس به جای گریه، یک لقمهی دیگر برداشتی.
صدای باد میان شاخهها میپیچید، شمعها میلرزیدند و تو با هر لقمه سعی میکردی اضطرابی که درونت میجوشید را پنهان کنی. اما هر چه بیشتر میخوردی، مزهی تلخی درونت عمیقتر میشد.
و باز هم خوردی. انگار اگر دستهایت مشغول باشند، شاید ذهنت کمتر به فردا فکر کند. شاید همین امشب، پشت این میز و در روشنایی شمعها، برای چند دقیقه فراموش کنی که تقدیرت پیشاپیش نوشته شده است.
چنگال را آرام برداشتی. صدای فلز با بشقاب برخورد کرد، تیز و واضح در سکوت حیاط. لقمهی کوچکی بریدی، به لبهایت نزدیک کردی و بالاخره مزهاش را چشیدی.
غذا خوشطعم بود، اما دهانت تلخ. هر جرعهای که پایین میرفت، گلو را میسوزاند. انگار هر لقمه، یادآوری همان کلماتی بود که چند دقیقه پیش شنیده بودی: «فردا شب…»
اشکت ته حلقه زد. اما به خودت فشار آوردی. نمیخواستی بشکنی، نه همین حالا، نه در این حیاطی که میتوانست تنها لحظهی آزادیات باشد. پس به جای گریه، یک لقمهی دیگر برداشتی.
صدای باد میان شاخهها میپیچید، شمعها میلرزیدند و تو با هر لقمه سعی میکردی اضطرابی که درونت میجوشید را پنهان کنی. اما هر چه بیشتر میخوردی، مزهی تلخی درونت عمیقتر میشد.
و باز هم خوردی. انگار اگر دستهایت مشغول باشند، شاید ذهنت کمتر به فردا فکر کند. شاید همین امشب، پشت این میز و در روشنایی شمعها، برای چند دقیقه فراموش کنی که تقدیرت پیشاپیش نوشته شده است.
- ۲۳.۲k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط