صدای کارد و چنگالی که روی بشقاب گذاشت، سکوت را برید. تهیو
صدای کارد و چنگالی که روی بشقاب گذاشت، سکوت را برید. تهیونگ نگاهش را به شمعها دوخت، بعد دوباره به تو، انگار منتظر بود ذرهای از حرفش در چشمانت دیده شود.
«این همه مقدمهچینی برای یه دلیل سادهست.» صدایش آرام بود، ولی پشت هر کلمهاش فرمانی پنهان بود. «ازدواج ما… باید نتیجه داشته باشه.»
نفست در سینهات حبس شد. کلمهای نگفتی. دستانت ناخودآگاه روی لبهی صندلی محکمتر شدند.
تهیونگ ادامه داد، بدون حتی مکث:
«فردا شب. این زمانیه که من انتخاب کردم.»
حلقهی اشک در چشمانت نشست، اما پلک زدی تا فرو نریزد. نگاهت را پایین انداختی تا او نداند چطور زمین زیر پایت لرزیده.
«تو آماده میشی. هیچ بهانهای نمیخوام.» صدایش مثل تیغی در تاریکی بود. «من چیزی جز اطاعت ازت نمیخوام. همین.»
سپس آرام صندلیاش را عقب کشید و از جا بلند شد. لحظهای کوتاه کنار میز ایستاد، نگاهش بیاحساس رویت ماند، بعد پشت کرد و به سمت درِ حیاط رفت.
شمعها هنوز میسوختند، بوی غذا هنوز در هوا بود، اما همهچیز انگار خاموش شد. صدای بسته شدن در، مثل مهر آخر روی حکمی بود که هیچ گریزی از آن نداشتی.
تنها ماندی… با قلبی که بیوقفه میکوبید و چشمانی که بالاخره دیگر توان نگه داشتن اشک را نداشتند.
«این همه مقدمهچینی برای یه دلیل سادهست.» صدایش آرام بود، ولی پشت هر کلمهاش فرمانی پنهان بود. «ازدواج ما… باید نتیجه داشته باشه.»
نفست در سینهات حبس شد. کلمهای نگفتی. دستانت ناخودآگاه روی لبهی صندلی محکمتر شدند.
تهیونگ ادامه داد، بدون حتی مکث:
«فردا شب. این زمانیه که من انتخاب کردم.»
حلقهی اشک در چشمانت نشست، اما پلک زدی تا فرو نریزد. نگاهت را پایین انداختی تا او نداند چطور زمین زیر پایت لرزیده.
«تو آماده میشی. هیچ بهانهای نمیخوام.» صدایش مثل تیغی در تاریکی بود. «من چیزی جز اطاعت ازت نمیخوام. همین.»
سپس آرام صندلیاش را عقب کشید و از جا بلند شد. لحظهای کوتاه کنار میز ایستاد، نگاهش بیاحساس رویت ماند، بعد پشت کرد و به سمت درِ حیاط رفت.
شمعها هنوز میسوختند، بوی غذا هنوز در هوا بود، اما همهچیز انگار خاموش شد. صدای بسته شدن در، مثل مهر آخر روی حکمی بود که هیچ گریزی از آن نداشتی.
تنها ماندی… با قلبی که بیوقفه میکوبید و چشمانی که بالاخره دیگر توان نگه داشتن اشک را نداشتند.
- ۲۴.۲k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط