ساعتها مثل سایه روی دیوار خزیدند تا شب برسد. خدمتکار درس
ساعتها مثل سایه روی دیوار خزیدند تا شب برسد. خدمتکار درست سر وقت آمد و با همان لحن خالی از احساس گفت:
«آقا گفتند آماده باشید.»
هیچ توضیحی بیشتر نداد. فقط وسایل حمام را روی میز گذاشت و بیرون رفت.
تو آرام وارد حمام شدی. بخار آب خیلی زود همهجا را پر کرد، اما هیچ گرمایی نتوانست سرمایی که زیر پوستت دویده بود را کم کند. انگار هر قطرهی آب روی تنت، باری از اضطراب فردا شب را سنگینتر میکرد. دستت چندبار به دیوار خورد تا تعادلت را نگه داری.
وقتی بیرون آمدی، حوله را کنار انداختی و چشمهایت روی لباسی افتاد که از قبل روی تخت گذاشته بودند. یک لباس خواب ساده و نازک، که مشخص بود انتخاب تو نبوده. پارچهاش سبک بود، اما به محض لمسش انگار باری از شرم روی شانههایت نشست.
لباس را پوشیدی. دستانت میلرزیدند. هر بند کوچک، هر دکمه، شبیه به زنجیری بود که تو را محکمتر به خواستههای او میبست.
روی تخت نشستی. دقیقاً همانطور که تهیونگ خواسته بود: بیحرکت، آماده، در انتظار. پاهایت روی فرش سرد میلغزیدند و دلت میخواست بلند شوی، بدوی، فرار کنی… اما کجا؟ در بسته بود، بیسیم روشن بود، و صدای او همیشه حاضر.
خانه در سکوت بود. فقط صدای قلبت میآمد، کوبنده و بیامان. هر لحظه، انتظار ورود او سنگینتر میشد.
نگاهت به در دوخته بودی. هر ثانیهای که میگذشت، میترسیدی این بار دیگر باز شود…
«آقا گفتند آماده باشید.»
هیچ توضیحی بیشتر نداد. فقط وسایل حمام را روی میز گذاشت و بیرون رفت.
تو آرام وارد حمام شدی. بخار آب خیلی زود همهجا را پر کرد، اما هیچ گرمایی نتوانست سرمایی که زیر پوستت دویده بود را کم کند. انگار هر قطرهی آب روی تنت، باری از اضطراب فردا شب را سنگینتر میکرد. دستت چندبار به دیوار خورد تا تعادلت را نگه داری.
وقتی بیرون آمدی، حوله را کنار انداختی و چشمهایت روی لباسی افتاد که از قبل روی تخت گذاشته بودند. یک لباس خواب ساده و نازک، که مشخص بود انتخاب تو نبوده. پارچهاش سبک بود، اما به محض لمسش انگار باری از شرم روی شانههایت نشست.
لباس را پوشیدی. دستانت میلرزیدند. هر بند کوچک، هر دکمه، شبیه به زنجیری بود که تو را محکمتر به خواستههای او میبست.
روی تخت نشستی. دقیقاً همانطور که تهیونگ خواسته بود: بیحرکت، آماده، در انتظار. پاهایت روی فرش سرد میلغزیدند و دلت میخواست بلند شوی، بدوی، فرار کنی… اما کجا؟ در بسته بود، بیسیم روشن بود، و صدای او همیشه حاضر.
خانه در سکوت بود. فقط صدای قلبت میآمد، کوبنده و بیامان. هر لحظه، انتظار ورود او سنگینتر میشد.
نگاهت به در دوخته بودی. هر ثانیهای که میگذشت، میترسیدی این بار دیگر باز شود…
- ۲۳.۷k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط