ورفتند به طرف یکی از اتاق ها که تهیونگ درو باز کرد وهانا

ورفتند به طرف یکی از اتاق ها که تهیونگ درو باز کرد وهانا با تختی پر از گل قرمز دید
وگفت
هانا: الان داری میگی که امشب میخوای...
تهیونگ لباشو رو لبای هانا گزاشت و بعد


..........................................................

بچه ها بقیش اسماته هرکس میخواد بگه تو کامنتا براش بفرستم دوستون دارم بوس به همه
دیدگاه ها (۵)

ویوهاناامدم خونه کا دیدم کسی نیست رفتم لباس پوشیدم ( عکسش اس...

عشق رمانتیک من❤😎پارت ۱۱ویو جونکوکخیلی اعصابم به هم ریخته بود...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط