{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

pain

#pain
#P³³
و بعد رفتم توی اتاقم و درو محکم بستم
همونجور که به در تکیه داده بودم خودمو سر دادم و زانوهامو بغل کردم و یکم گریه کردم همش با خودم میگفتم چرااااا؟ چرا نمیتونم تصمیمی برا زندگیم بگیرم؟ اخه مگه این زندگی من نیست؟ اخه چرااااا؟
و با همین فکرا هق هقمو رها میکردم
انقدر از این فکرا کردم که خسته شدم سرم داشت منفجر میشد نگاهم به تیغی که روی میزم بود افتاد رفتم برداشتمش و نگاهی بهش انداختم میخواستم تمومش کنم ولی گفتم بزار اول برای جیمین، هیونگی که همیشه پشتم بود یه پیام بنویسم و حسه الانم بهش بگم
بعد از تموم کردن نوشتنه پیامم رفتم تو بالکن تیغو برداشتم یه خط رو دستم انداختم
درد داشت ولی دردش اونقدری که توی زندگی درد داشتم نبود
یه زخم دیگه
یدونه دیگه
خون زیادی ازم رفته بود که یهو پدرم وارد اتاق شد و خیره شد بهم ولی خب من چشمام داشت سیاهی میرفت
اخرین چیزایی که یادمه اینه که پدرم اومد سمتم و تقریبا داد زد(چیکار داری میکنیی؟)
داشتم از حال میرفتم که پدرم منو گرفت و بعدش سیاهی
وقتی چشمامو باز کردم توی بیمارستان بودم و دستمو پانسمان کردن چند تا قرص بهم دادن و از اونجایی که مدرسه داشتم رفتم خونه و لباس پوشیدم و بدون توجه به حالم رفتم مدرسه
(پایان فلش بک)
ولی خب فکرم بیشتر سمته تهیونگ بود من توی پیامم به جیمین گفته بودم به اون پسر برام معنی خاصی داره
رفتم توی حیاط چرخی زدم و دنباله تهیونگ گشتم
وقتی پیداش کردم یاده حرفش که گفته بود ته صداش کنم افتادم و به پیروی از اون صداش کردم
جونگکوک: ته
تهیونگ: عه کوک دیدی قبول کردی که دوست باشیم خب جانم چیکار داشتی؟
خیلی یدفعه ای گرم و صمیمی نشده بود؟
جونگکوک: کارت داشتم
تهیونگ: چیکار؟
دستشو گرفتم و دنبالم خودم کشوندمش دقیقا همون جای خلوتی که امروز ته بهم پیشنهاد داد که با هم دوست باشیم
ته یکم تعجب کرده بود انگار
دلم میخواست زودتر زندگیمو تموم کنم پس خواستم قبل از پایانش به ته اعتراف کنم
جونگکوک: ببین کیم ته میخواستم بهت یه چیزی بگم پس وسط حرفم اصلا نپر
سر تکون داد و منتظر نگاهم کرد
جونگکوک: من به قلبت نیاز دارم یعنی منظورم اینه که وقتی میبینم، وقتی صداتو میشنوم، وقتی حضورتو حس میکنم قلبم نا منظم میزنه هر از گاهی چند تا ضربان رو جا میندازه یجورایی تماما خل میشم به قلبت نیاز دارم که قلبمو اروم کنه که یعنی...
بقیه حرفمو نگفتم و فقط با عمل نشونش دادم
چشمای ته گشاد شد که وقتی من ل.بامو گذاشتم رو ل.باش گشاد تر شد...
دیدگاه ها (۳)

#pain #P³⁴«ویو راوی » تهیونگ با انتظار به چشمایی که ظاهرا ع...

عررررررررر خیلی ذوق کردممممممممم 😭😝

#pain #P³²«ویو جونگکوک» فکرم پیش تهیونگ با اون حرف و حرکات و...

#pain #P³¹_خب جونگکوک همیشه گند اخلاق و عصبیه پس چیزی نیست م...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_329+بله کلی برنامه دار...

ارباب مرگ پارت ۴.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط