pain
#pain
#P³⁴
«ویو راوی »
تهیونگ با انتظار به چشمایی که ظاهرا عاشقش شده بود خیره شد تا بفهمه دلیل کشیده شدنش اینجا چیه؟
{جونگکوک: من به قلبت نیاز دارم یعنی منظورم اینه که وقتی میبینم، وقتی صداتو میشنوم، وقتی حضورتو حس میکنم قلبم نا منظم میزنه هر از گاهی چند تا ضربان رو جا میندازه یجورایی تماما خل میشم به قلبت نیاز دارم که قلبمو اروم کنه که یعنی...
چشمای ته گشاد شد که وقتی من ل.بامو گذاشتم رو ل.باش گشادتر شد...}
جونگکوک با خودش فکر کرد اگه اینجوری بهش اعتراف کنه خوب میشه ولی دهنش قادر به باز شدن نبود و فقط مِن مِن میکرد
جونگکوک: من...من...
تهیونگ: خب؟ تو چی؟
جونگکوک: خب راستش... من.. شاید یکم احمقانه باشه ولی.. ولی.. من-
تهیونگ حرفمو قطع کرد و با نگاهی که کمی به نگرانی میزد گفت
تهیونگ: میشه بگی چیشده؟
جونگکوک تقریبا داد زد
جونگکوک: من عاشق شدم
تهیونگ که یه ناامیدی ته دلش نشسته بود سعی کرد با خوشحالیه ساختگی بگه
تهیونگ: واقعا؟ عاشق شدی؟ عاشق کی شدی؟طرف دختره دیگه
جمله اخرو با تردید گفت انگار هنوز یه امیدی داشت که اون فرد خودش باشه ولی با جمله جونگکوک این امید به ناامیدیه مطلق تبدیل شد
جونگکوک با شنیدن جمله اخر تهیونگ هول کرد و فوری سرشو بالا اورد و گفت
جونگکوک: معلومه که دختره پس فکر کردی من گیم؟
تهیونگ که سعی داشت غم و ناامیدیه صداشو کم کنه گفت
تهیونگ: اها نه نه معلومه که اونجوری فکر نکردم
کمی بغض گلوشو گرفته بود بعد با خودش فکر کرد نه تهیونگ اروم باش تو هنوز از احساسات قلبت مطمئن نشدی چرا باید بغض کنی، ناامید بشی یا حتی به اینا فکر کنی
بعد سرشو کمی تکون داد تا از این افکار مزاحم بیاد بیرون و سعی کرد مثل آدمای کنجکاو بپرسه
تهیونگ: خب حالا این دختره کیه؟ من میشناسمش؟
جونگکوک که هول کرده بودو ناراحت از اینکه نتونسته بود حرفی که میخواد و بزنه فکر کرد تا شاید کسی به ذهنش برسه ولی خب کی؟ کی میتونست اونو جذب خودش بکنه؟ کی میتونست فرد ایده آل جونگکوک باشه؟ هیچکس تو ذهنش نبود و وقتی به صورت تهیونگ که منتظر بهش خیره شد بود نگاه کرد فکر کرد که افکارش دارن طولانی میشن پس دهن باز کرد و اولین چیزی که به ذهنش اومد و گفت
جونگکوک: خواهرت جیا
تهیونگ که خیلی شوکه شده بود داد زد
تهیونگ: چییی؟؟!!
واقعا همیچین چیزی دور از تصور بود به هرکسی به جز خواهره کوچیکترش جیا فکر کرده بود ولی هیچ وقت فکرشم نمیکرد که روزی برسه و جونگکوک بیاد بهش بگه که عاشق شده و اونم عاشق عر کسی نه عاشق جیا خواهره کوچیکش که از ناپدریش خیلی بهش سفارش کرده مواظبش باشه
#P³⁴
«ویو راوی »
تهیونگ با انتظار به چشمایی که ظاهرا عاشقش شده بود خیره شد تا بفهمه دلیل کشیده شدنش اینجا چیه؟
{جونگکوک: من به قلبت نیاز دارم یعنی منظورم اینه که وقتی میبینم، وقتی صداتو میشنوم، وقتی حضورتو حس میکنم قلبم نا منظم میزنه هر از گاهی چند تا ضربان رو جا میندازه یجورایی تماما خل میشم به قلبت نیاز دارم که قلبمو اروم کنه که یعنی...
چشمای ته گشاد شد که وقتی من ل.بامو گذاشتم رو ل.باش گشادتر شد...}
جونگکوک با خودش فکر کرد اگه اینجوری بهش اعتراف کنه خوب میشه ولی دهنش قادر به باز شدن نبود و فقط مِن مِن میکرد
جونگکوک: من...من...
تهیونگ: خب؟ تو چی؟
جونگکوک: خب راستش... من.. شاید یکم احمقانه باشه ولی.. ولی.. من-
تهیونگ حرفمو قطع کرد و با نگاهی که کمی به نگرانی میزد گفت
تهیونگ: میشه بگی چیشده؟
جونگکوک تقریبا داد زد
جونگکوک: من عاشق شدم
تهیونگ که یه ناامیدی ته دلش نشسته بود سعی کرد با خوشحالیه ساختگی بگه
تهیونگ: واقعا؟ عاشق شدی؟ عاشق کی شدی؟طرف دختره دیگه
جمله اخرو با تردید گفت انگار هنوز یه امیدی داشت که اون فرد خودش باشه ولی با جمله جونگکوک این امید به ناامیدیه مطلق تبدیل شد
جونگکوک با شنیدن جمله اخر تهیونگ هول کرد و فوری سرشو بالا اورد و گفت
جونگکوک: معلومه که دختره پس فکر کردی من گیم؟
تهیونگ که سعی داشت غم و ناامیدیه صداشو کم کنه گفت
تهیونگ: اها نه نه معلومه که اونجوری فکر نکردم
کمی بغض گلوشو گرفته بود بعد با خودش فکر کرد نه تهیونگ اروم باش تو هنوز از احساسات قلبت مطمئن نشدی چرا باید بغض کنی، ناامید بشی یا حتی به اینا فکر کنی
بعد سرشو کمی تکون داد تا از این افکار مزاحم بیاد بیرون و سعی کرد مثل آدمای کنجکاو بپرسه
تهیونگ: خب حالا این دختره کیه؟ من میشناسمش؟
جونگکوک که هول کرده بودو ناراحت از اینکه نتونسته بود حرفی که میخواد و بزنه فکر کرد تا شاید کسی به ذهنش برسه ولی خب کی؟ کی میتونست اونو جذب خودش بکنه؟ کی میتونست فرد ایده آل جونگکوک باشه؟ هیچکس تو ذهنش نبود و وقتی به صورت تهیونگ که منتظر بهش خیره شد بود نگاه کرد فکر کرد که افکارش دارن طولانی میشن پس دهن باز کرد و اولین چیزی که به ذهنش اومد و گفت
جونگکوک: خواهرت جیا
تهیونگ که خیلی شوکه شده بود داد زد
تهیونگ: چییی؟؟!!
واقعا همیچین چیزی دور از تصور بود به هرکسی به جز خواهره کوچیکترش جیا فکر کرده بود ولی هیچ وقت فکرشم نمیکرد که روزی برسه و جونگکوک بیاد بهش بگه که عاشق شده و اونم عاشق عر کسی نه عاشق جیا خواهره کوچیکش که از ناپدریش خیلی بهش سفارش کرده مواظبش باشه
- ۸۵۳
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط