{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲


ساسکه کم کم داشت متوجه میشد اوضاع زیاد خوب نیست. وضع ناروتو وخیم بود، چون طبق گفته های پدرش، او از بچگی این موجود را میدیده. هر کلمه ای که از دهان ناروتو بیرون میامد، مدرکی برای درخواست کمک بود.
Sa:"کوراما؟ اسم داره؟"
ناروتو سریع انگشتش را روی دهانش گذاشت تا به ساسکه اشاره کند ساکت باشد:"هیسس، اسمشو بلند نگو. من میدونم که اون اینجاس، میشه حسش کرد."
ولی هیچی جز ناروتو و ساسکه توی اتاق نبود. ساسکه روی دفترش نوشت: توهم اولیه=67%
Sa:"هومم...باشه. گوش کن ناروتو، میخوام بهت اطمینان بدم که اون چیزی که تو میبینی، واقعی نیست. فقط توی ذهنته"
ولی وقتی این حرف از دهان او بیرون امد جوری به ناروتو بر خورد که انگار ساسکه رسما به کس و کار او توهین کرده بود:"این چه حرفیه که داری میزنی؟!"
ساسکه جا خورد. ناروتو آستین هایش را بالا زد، مچ دست و بازویش پر از کبودی هایی بود که انگار، رد پنجه بودند. چشم های ساسکه گشاد شد، دقیقا بعدش ناروتو کف دست هایش را کوبید رو میز:"اونطوری که تو فکر میکنی نیست. چرا همه فکر میکنن من مریضم؟ تو، مامانم، بابام...همه فکر میکنن من مریضم."
بعد سرش را تکان داد:"ولی نه، دکتر یا هر چی که هستی. اگه به حرفم گوش نکنی اوضاع بدتر میشه. تو باید بذاری من برم. به مامانم بگو همه چی خوبه و بذار من برم."
ولی ساسکه...

N:"نههههه ولم کن بذار برم عوضی. نمیخوام برم اونجا، ولم کنین. ولم کنینننن"
ناروتو در حدی دیوانه وار دست و پا میزد که سه تا پرستار مرد مجبور شدند او را بکشند سمت سلولش. لباس های سفید بیمارستانی تنش کرده بودند و حالا مجبور بود به زور بستری شود‌.
N:"من مریض نیستم عوضیا، دارم میگم سالمم. مامااان بابا شماها یچیزی بگید."
کوشینا ارام ارام روی شانه های میناتو گریه میکرد، نمیتوانست نگاه کند که چطور پسرش را توی یکی از ان اتاق ها میبرند.
ناروتو را انداختند توی یک اتاق که میله های اهنی داشت، یک مرد بزرگ و هیکلی هم اتاقی اش بود. ناروتو محکم کوبید به میله ها:"اهای ساسکه، تو اینکارو باهام کردی. به سرنوشتش میوفتی، 'اون' ازت ناراحت میشه."
ساسکه که ته راهرو ایستاده بود، باز دوباره جا خورد. چون ناروتو اسم او را میدانست، در حالی که فقط چند کلمه با هم صحبت کرده بودند. نفس عمیقی کشید"نگران نباش ساسکه، قبلا هم با اینجور ادما سر و کله زدی‌."
ولی چیزی توی چشم های آبی رنگ ناروتو بود که ساسکه تا حالا مثلش را ندیده بود، چیزی که پیچیده تر از این حرف ها بود.
N:"ما بازم همو میبینیم دکتر. بیشتر از اینا حرف داریم."
و این حرف توی دل ساسکه، چیزی مثل دلشوره انداخت.
Sa:"این یارو ناروتو...انگار با بقیه فرق داره."

ناروتو احساس درماندگی میکرد، توی ان سلول فقط یک چراغ کوچک و نور مهتابی کمی بود. ناروتو از تاریکی خوشش نمیامد، ولی ناخوداگاه به سمتش کشیده میشد. گوشه ی اتاق نشست و شروع کرد با خودش زمزمه کردن:"اینجا مثل زندانه، اون خوشش نمیاد. از زندان خوشش نمیاد منم خوشم نمیاد. میخوام برگردم اتاق خودم اینجا تاریکه."
و سرش را گرفت توی دست هایش:"اینجا تاریکه، تاریکه، تاریکه..."
؟:"میشه انقد اون کلمه ی مزخرفو تکرار نکنی بچه؟ اینجا میخوایم بخوابیم."
ناروتو به مرد جلویش نگاه کرد، به زور روی تخت آهنی جا شده بود و شبیه غول بود. گوشه های بینی اش از انزجار چین خوردند:"چته گنده بک، تو خودتم روانی ای."
مرد سیخ نشست:"اوهوع چه جسارتا. من فقط مشکل خشم دارم."
N:"پس بکش کنار چون منم همچین با اعصاب نیستم. به خواب زمستونیت برس خرس گریزلی."
مرد دندان هایش را به هم سابید:"تو الان چی زر زدی؟!"
دیدگاه ها (۹)

پارت ۳۳بالاخره بعد از کلی مسخره بازی و گند کاری، خانواده ی ا...

پارت اول: کلینیک اوچیها، برای بیماران توهمی.هفته ی اولساسکه ...

پارت ۲۷Sa:"اهم اهمممم....تموم شد ماچ مالیاتون؟"N:"ماچ؟ کجا ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط