پارت ۱۸
پارت ۱۸
یک لحظه قلب ناروتو نزدیک بود بایستد، نفسش توی سینه اش حبس شد:"تو...نمردی؟"
مرد طوری به ناروتو نگاه کرد که انگار میتوانست با انگشت شصتش او را همانجا له کند:"نه بچه جون، ولی تو قراره بمیری. شدی سوگلی دکتر، اره؟ خبرش برام اومده. بیا اینجا ببینم."
مرد یقه ی ناروتو را گرفت، دست بزرگش کامل جلوی یقه او را مچاله کرد:"کوچولوی مزاحم."
N:"هوی ولم کن مرتیکه تریاکی، بذارم زمین."
ناروتو حس کرد استرس وجودش را گرفته، اوضاع خوب نبود. میتوانست دوباره صدای کوراما را بشنود:"ناروتو....بزنش."
N:"نمیتونم...ساسکه گفت کار خطرناکی نکنم."
مرد ناروتو را پرت کرد روی یک میز، میز شکست:"با کی حرف میزنی پسره ی دیوونه."
بیمار ها همه بلند شدند و صحنه وسط را خالی کرد. بعد یکی شروع کرد:"دعوا دعوا...."
و بقیه:"دعوا دعوا دعوا..."
کوراما داشت به ناروتو نزدیک میشد، به بخش ناخوداگاه مغزش:"اون زدت ناروتو...نشونش بده قوی ای. ساسکه رو ول کن."
ناروتو کمرش را مالید و بلند شد:"نمیتونم...اینجوری ساسکه اخراج-"
ولی قبل از اینکه بتواند جمله اش را تمام کند یک مشت محکم زیر دنده هایش فرد امد. نفس ناروتو گرفت:"اه...اخ..."
افتاد روی زانو هایش. مرد شروع کرد قهقهه زدن:"چی شد؟ چرا ضعیف شدی؟ اونموقع خیلی قوی بودی."
بعد ناروتو چیزی حس کرد، همان حس اشنا، کوراما. صدای کوراما پیچید:"بزن تو سرش ناروتو، بکشش. اون تو رو زد، بهت اسیب زد، دیدی؟ داره بهت میخنده."
N:"کوراما..."
"بیا جا عوض کنیم."
و ناروتو نتوانست جلویش را بگیرد، مردمک هایش گشاد شدند:"اهای گنده بک دماغو..."
روی پاهایش ایستاد و سینی فلزی را از روی یکی از میز ها قاپید:"زورت به کوچیکترا میرسه؟ ۱ ثانیه بهت وقت میدم فرار کنی."
پوزخند مرد محو شد، ولی سعی کرد به روی خودش نیاورد:"چیکار میخوای کنی مثلا کوچولو؟"
ناروتو کمی رفت عقب و بعد دوید جلو، چنان با سینی کوبید توی گوش چپ مرد که با ان هیکلش چند قدم رفت عقب. ناروتو تمامش نکرد:"منو زدی؟ بیجا کردی زدی."
و پرید روی یکی از میز ها و دوباره پرید بالا، محکم با سینی کوبید وسط سر مرد، همانجایی که قبلا زده بود.
●
اوبیتو چارطاق در دفتر ساسکه را باز کرد، نفس نفس میزد:"ساسکه..."
ساسکه از شدت استرس اوبیتو بلند شد:"چیه؟ چرا بال بال میزنی؟"
O:"ناروتو داره یکیو تو غذاخوری میکشه."
دل ساسکه ریخت:"چی؟"
ساسکه سریع دوید توی غذاخوری:"ناروتو؟" و منظره ای که دید...
ناروتو بی وقفه داشت با سینی میکوبید توی صورت یک مرد بزرگ که نقش زمین شده بود. حتی بس نمیکرد و فقط داشت ادامه میداد:"بمیر، بمیر، بمیررررر!" (من دیگه نزدیک ناروتو نمیرم، بای.)
و برای اولین بار، ساسکه از دست ناروتو عصبانی شد، بدون اینکه حقیقت را بداند. چیزی که او برداشت کرد، این بود که ناروتو از اعتمادش سو استفاده کرده. با قدم های محکم راه افتاد طرف ناروتو.
ناروتو سرش را بالا اورد و وقتی چهره ی ساسکه را دید سینی از دستش افتاد. چشم های سرد، بدون نگاه همیشگی.
N:"س...ساسکه؟"
Sa:"پاشو بیا ببینم."
ساسکه مچ دست ناروتو را گرفت، ولی نه معمولی. ناروتو حس کرد الان مچ دستش میشکند:"ای، ااااخ ساسکه درد داره."
ساسکه شروع کرد به کشیدن ناروتو، حتی برای قدم های او صبر نمیکرد و چند بار او را روی زمین کشید:"دیگه بسه، این دیگه تهش بود ناروتو."
N:"ولم کن، ولم کن درد داره اااخ. نمیخوام بیام داری منو کجا میبری؟"
ساسکه نگاهی به ناروتو انداخت که کامل فرق داشت. نه، خوب نبود، افتضاح تر از افتضاح بود:"سلول انفرادی. یبار برای همیشه بهت درس میدم."
ناروتو میخواست تقلا کند، میخواست از زورش استفاده کند، ولی وقتی ساسکه ان نگاه را بهش انداخت حس کرد بازوهایش شل شده:"نه وایسا...اول اون منو زد."
Sa:"چرا بهم نگفتی؟ خودت دعوا کردی و الان نمیدونم اون مرده یا زنده س."
ساسکه ناروتو را کشید توی یک راهرو، جایی که زیاد از حد دور بود. زیاد از حد تاریک و تنگ بود. و فقط هم یک اتاق داشت، سلول انفرادی. چشم های ناروتو گرد شد:"نهههههههه منو ننداز اونجا، کمک کمکککک."
Sa:"برو تو ببینمم."
و ناروتو را هل داد داخل، و وقتی در بسته شد...ناروتو ماند و تاریکی.
_________
پ.ن: فحش مجازه
یک لحظه قلب ناروتو نزدیک بود بایستد، نفسش توی سینه اش حبس شد:"تو...نمردی؟"
مرد طوری به ناروتو نگاه کرد که انگار میتوانست با انگشت شصتش او را همانجا له کند:"نه بچه جون، ولی تو قراره بمیری. شدی سوگلی دکتر، اره؟ خبرش برام اومده. بیا اینجا ببینم."
مرد یقه ی ناروتو را گرفت، دست بزرگش کامل جلوی یقه او را مچاله کرد:"کوچولوی مزاحم."
N:"هوی ولم کن مرتیکه تریاکی، بذارم زمین."
ناروتو حس کرد استرس وجودش را گرفته، اوضاع خوب نبود. میتوانست دوباره صدای کوراما را بشنود:"ناروتو....بزنش."
N:"نمیتونم...ساسکه گفت کار خطرناکی نکنم."
مرد ناروتو را پرت کرد روی یک میز، میز شکست:"با کی حرف میزنی پسره ی دیوونه."
بیمار ها همه بلند شدند و صحنه وسط را خالی کرد. بعد یکی شروع کرد:"دعوا دعوا...."
و بقیه:"دعوا دعوا دعوا..."
کوراما داشت به ناروتو نزدیک میشد، به بخش ناخوداگاه مغزش:"اون زدت ناروتو...نشونش بده قوی ای. ساسکه رو ول کن."
ناروتو کمرش را مالید و بلند شد:"نمیتونم...اینجوری ساسکه اخراج-"
ولی قبل از اینکه بتواند جمله اش را تمام کند یک مشت محکم زیر دنده هایش فرد امد. نفس ناروتو گرفت:"اه...اخ..."
افتاد روی زانو هایش. مرد شروع کرد قهقهه زدن:"چی شد؟ چرا ضعیف شدی؟ اونموقع خیلی قوی بودی."
بعد ناروتو چیزی حس کرد، همان حس اشنا، کوراما. صدای کوراما پیچید:"بزن تو سرش ناروتو، بکشش. اون تو رو زد، بهت اسیب زد، دیدی؟ داره بهت میخنده."
N:"کوراما..."
"بیا جا عوض کنیم."
و ناروتو نتوانست جلویش را بگیرد، مردمک هایش گشاد شدند:"اهای گنده بک دماغو..."
روی پاهایش ایستاد و سینی فلزی را از روی یکی از میز ها قاپید:"زورت به کوچیکترا میرسه؟ ۱ ثانیه بهت وقت میدم فرار کنی."
پوزخند مرد محو شد، ولی سعی کرد به روی خودش نیاورد:"چیکار میخوای کنی مثلا کوچولو؟"
ناروتو کمی رفت عقب و بعد دوید جلو، چنان با سینی کوبید توی گوش چپ مرد که با ان هیکلش چند قدم رفت عقب. ناروتو تمامش نکرد:"منو زدی؟ بیجا کردی زدی."
و پرید روی یکی از میز ها و دوباره پرید بالا، محکم با سینی کوبید وسط سر مرد، همانجایی که قبلا زده بود.
●
اوبیتو چارطاق در دفتر ساسکه را باز کرد، نفس نفس میزد:"ساسکه..."
ساسکه از شدت استرس اوبیتو بلند شد:"چیه؟ چرا بال بال میزنی؟"
O:"ناروتو داره یکیو تو غذاخوری میکشه."
دل ساسکه ریخت:"چی؟"
ساسکه سریع دوید توی غذاخوری:"ناروتو؟" و منظره ای که دید...
ناروتو بی وقفه داشت با سینی میکوبید توی صورت یک مرد بزرگ که نقش زمین شده بود. حتی بس نمیکرد و فقط داشت ادامه میداد:"بمیر، بمیر، بمیررررر!" (من دیگه نزدیک ناروتو نمیرم، بای.)
و برای اولین بار، ساسکه از دست ناروتو عصبانی شد، بدون اینکه حقیقت را بداند. چیزی که او برداشت کرد، این بود که ناروتو از اعتمادش سو استفاده کرده. با قدم های محکم راه افتاد طرف ناروتو.
ناروتو سرش را بالا اورد و وقتی چهره ی ساسکه را دید سینی از دستش افتاد. چشم های سرد، بدون نگاه همیشگی.
N:"س...ساسکه؟"
Sa:"پاشو بیا ببینم."
ساسکه مچ دست ناروتو را گرفت، ولی نه معمولی. ناروتو حس کرد الان مچ دستش میشکند:"ای، ااااخ ساسکه درد داره."
ساسکه شروع کرد به کشیدن ناروتو، حتی برای قدم های او صبر نمیکرد و چند بار او را روی زمین کشید:"دیگه بسه، این دیگه تهش بود ناروتو."
N:"ولم کن، ولم کن درد داره اااخ. نمیخوام بیام داری منو کجا میبری؟"
ساسکه نگاهی به ناروتو انداخت که کامل فرق داشت. نه، خوب نبود، افتضاح تر از افتضاح بود:"سلول انفرادی. یبار برای همیشه بهت درس میدم."
ناروتو میخواست تقلا کند، میخواست از زورش استفاده کند، ولی وقتی ساسکه ان نگاه را بهش انداخت حس کرد بازوهایش شل شده:"نه وایسا...اول اون منو زد."
Sa:"چرا بهم نگفتی؟ خودت دعوا کردی و الان نمیدونم اون مرده یا زنده س."
ساسکه ناروتو را کشید توی یک راهرو، جایی که زیاد از حد دور بود. زیاد از حد تاریک و تنگ بود. و فقط هم یک اتاق داشت، سلول انفرادی. چشم های ناروتو گرد شد:"نهههههههه منو ننداز اونجا، کمک کمکککک."
Sa:"برو تو ببینمم."
و ناروتو را هل داد داخل، و وقتی در بسته شد...ناروتو ماند و تاریکی.
_________
پ.ن: فحش مجازه
- ۸.۷k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط